

مي خوام شروع کنم به گفتن،ولي مي ترسم که بگي که ((چرا هميشه غر مي زني و اينقدر سياه مي بي ني همه چيز رو؟)) باور کن که خيلي دلم مي خواد خوب نگاه کنم به اين روزگار ولي نمي شه!!اين دفعه اعتراض هاي زيادي دارم به تو و به خودم.اينکه چرا من و تو توانائي بريدن از چيزي که آزارمون مي ده رو نداريم؟؟چرا هميشه تو توهمات قبلي زندگي مي کنيم؟؟آشناي غريبه ي من!!اون چيزي-يا کسي-که من و تو در فکرش هستيم که روزگاري شايد بدستش مياريم،روزگاري پيش از امروز بدست آوردنش برامون غير ممکن شده !!
بذار رک و راست بگم منظورم چيه؟؟من با خيلي از آدمهاي آشناي اطرافم که حرف مي زنم -شايد 90% اونها-مي گن که ((روزي روزگاري کسي اومد تو زندگيم مدت کمي با من بود و بعد خيلي راحت رفت،حالا که رفته من ديگه نمي خوام با کس ديگه اي حرف بزنم-حتي در حد يک کلام-)) يا اگه کمي خوش فکر باشن مي گن ((اون نرفته و بر مي گرده))
مي خوام بگم دوست عزيز!!آشناي غريبه!!زندگي من و تو همين لحظه هايي هست که داره مي گذره،اگه قراره اين چيزا،افکار من و تو باشه آينده رو از دست داديم،بي رودروايستي محکوم به فنا شدنيم،بايد از همين الان به فکر سنگ قبرامون باشيم.من نمي گم کسي رو دوست داشتن جرمه،نمي گم بي عاطفه بودن رو پيشه کنيم،ولي دوست من!!بيايم و کمي واقع بين باشيم،بيايم فرصت هاي شناخت پيرامون و درک انسان ها رو به خاطر چيزي که نداريم از دست نديم،بيايم کمي تو اين روزگار بي اعتمادي هاي عجيب و غريب،کمي به هم اعتماد کنيم،کمي نقطه اتکا باشيم براي هم و مثل باقي مردم پشت پا نزنيم به هم.
اوني که مي خواستي تو غبارا گم شد/مرغي شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو، بال مرغا نوشت /رو کنده ي سبز درختا نوشت

نه اين رسمش نبود / نه اين طوري نبايد مي شد / نه نمي تونستي اين طوري کني
رفتيم ، هر کدوممون به يه سمتي / 4 سال هر کدوم راه خودمون رو رفتيم / هر کدوم روزگار رو گذرونديم و سعي کرديم فراموش کنيم که دلي وجود داره / هر کدوم گاه گاهي اومديم و لبخندي زديم و باز رفتيم / 4 سال گذشت / از روزايي که من براي اولين بار بلاگ نويس شدم / و حالا بعد 4سال ثمره ي اين همه نوشتن شده يه روح خالي از هر گونه رفتار عاقلانه / نه اين گونه بودن سرشت من نيست
خنديديم / به روزگار که حريفمون نبود / که منطق بودن رو به تمسخر گرفته بوديم / که داشتيم آروم آروم خلاف روزگار بودن رو باور مي کرديم / و ناگهان دنيا ترکيد / به معناي تمام و تام واژه از درون پوکيد / حباب خود ساخته اي که ساخته بوديم ، پوکيد / و ته مونده ي اين پوکيدن واژه بود براي من و تنهايي براي هر دو ما
به مزار شاملو رفتم / نشستم / در همسايگي محمود / نشستم و به واژه هايي فکر کردم که هرگز از ذهنم به واژه تبديل نشد و درون ذهنم گنديد / به روزهايي که بايد خوب مي بودن و من تباهشان کردم
چرا ؟ !!! چرا من اين گونه زيستن را ادامه مي دهم ؟ / چرا آن که مرا دوست دارد ، آن کسي نيست که بايد باشد ؟!!! / چرا زنده گي من هيچ چيز کم ندارد ولي من هنوز روحي ارضا شده ندارم ؟!!!! / چرا کسي نيست تا آغوشي باشد براي تمام من ؟ / چرا هرگز صندلي روبروي ميز هميشگي من در آنتراکت و نادري و شوکا پر نشده ؟ / مقصر خود من هستم / من که همه را بي منت دوست داشتم / من که هرگز نخواستم بنيان ذهن کسي را پريشان کنم / و اينک ذهن خودم پريشان تر از هميشه در به در به دنبال کنج دنج ست تا کمي بگريزد ار تمام آنچه خود ساخته /
من رفتم / من روزهاست که ديگر اينجا از واقعيت نمي نويسم / تنها از سر عادت آگندهاي ذهنم را بر اين بناي 2 ساله مي افزايم /
به تو / به نام آنچه لبخند و آب و مرداد پاک را آفريد / در پايان اين نوشته ي پر آگند / سلامي دوباره به تمام آنچه مي خواهم باشم / و از اکنون هستم


خسته ام و خسته و دل گیر / از تمام تو / از همه ی آنچه تو نام دارد / برایم چه چیز داشته ای جز رخوت؟/ جز دل پریشانی / بگذار بگویم که تو (( او )) نیستی / نبودی و نخواهی بود / بگذار بگویم با تو بازی ای کردم که در آن خود باختم / وقتی که بودی در نقش آدمی فرو می رفتم که دوستت دارم ، که جز تو کسی برایم ارزشی ندارد / آره !! دروغ می گفتم / آره !! بازیگری بودم که تو را فریب می دادم و در خواب شیرین می بردم / با واژه ها بازی می کردم و با تو لذت می بردم / بگذار از الان همه بدانند که من به خاطر هیچ روح و روان و فکرم را باختم / آی ی ی مردم / همه گی بدانید که من در تمام زنده گانی ام - در 25سال زنده گی - دل به 2 نفر باختم ، دخترکانی که گفتن ازشان جایز نیست ، زیرا که یکی اکنون دست در دست بهترین دوستم روزگار را می گذراند و دیگری در فاصله ای دور از این دیار آشنا دل در گرو دیگری در تلاش برای زنده گی بهتر می کوشد / آری بدانید که درین روزگار ، من تنها یک دوست داشتم ، که بی خیال از روزگار ، به شیوه ی خود زنده گی می کند و من دوستش داشتم ولی اکنون ........
اینک می خواهم بگویم / همه گی بروید / می دانم می خندید و می گویید نبودیم که حال برویم / ولی خب می گویم به شما تا خود نیک بدانم دیگر نباید بوی مشمئز کننده ای را که از وجود شما و رفتار خودم به مشامم می رسید را تجربه کنم
آری / محلول واژه و اراده وجود شما را از روح و روانم زدوده و می خواهم خود ساده ام را باز یابم


متن زیر رو دوست دارم ، یه جور نامه نگاری با کسی که نخواست بمونه ، نمی دونم واقعی ه یا وهم و خیال ، از نظر نوشتاری دوسش دارم ، به امروزهام هم نزدیکه یه جورایی
روز زاده شدن توست / زاد روزت مبارک
رسم است که در زاد روز هر آدمي زادي به رسم ادب و احترام ، از براي ابراز دوستي و دوست داشتن ، هديه اي در خور ارزش انسان به او تقديم گردد / رسم است که هر کجا و هر زمان که باشد به بهترين ها ، به نزديک ترين ها ، به عزيز ترين ها تبريکي مي گويندو جشني مي گيرند و به ياد بود کادوئي مي دهند /
خيلي وقت ست که در فکر فراهم کردن هديه اي برايت بودم / روزها فکر کردم و نقشه ها کشيدم که چه گونه برايت به ترين را بيابم / بسيار طرح ريختم و انديشيدم / اکنون که اين متن را مي نويسم کادويت در کنارم چشم نوازي مي کند / آري !!! / همه چيز براي يک روز خوب و رويائي - لا اقل براي من - آماده بود / ليک نمي دانم چرا در روزهاي آخر تصميمم عوض شد / هرچه بود از رفتار بين ما تو اين روزاي آخر ناشي مي شه /
بارها و بارها برايت گفتم که چه کرده اي با اين وجود پر ز تشويش من / نمي دانم چرا باورم شده بود - و هنوز هم اندکي هست - که تو نيز به من اين گونه مي نگري / باور بودن من و تو با هم نيروي زيادي به من براي خيلي کارها داد / دلم مي خواد همه ي تشويش درونم رو بريزم بيرون و بگم باهات / ولي ......... (بگذريم) /
امروز روز تولد توئه / پس نبايد از غم و دل تنگي و هر چيز بي شادي حرفي بزنم
دوست خوب و گل و نازم / دلبرک زيبايم / هديه ي من براي روز تولد تو چيزي جز خداحافظي کردن با تو نيست / وقتي که حتي اندک تاثيري توي به تر بودنت ، به تر زيستن ت ندارم وقتي تمام خواهش ها يم براي ديدنت به باد سپرده مي شه / وقتي تمام دل نوشته هاي من جوابي يک خطي داره / نبايد نتيجه اي جز اين داشته باشه /
ازين پس سعي مي کنم زنده گي را بي تو معنايي دوباره کنم / برايم به ترين لذت ها و بودن ها و حس ها را آوردي / برايم بسيار چيزها را معنايي دوباره دادي / ولي اکنون ديگر نيستي / - حرف زياد دارم توان نوشتن ندارم -
فقط يه خواهش / با خودت رو راست باش و بگو به خودت که من - محسن - بودش با نبودش چه قدر تفاوت داره؟ / ازين جا به بعد با تو / ميري يا مي موني؟
با تمام وجودم ميگم که دوست ت دارم و آرزوي هر لحظه شادي و خوشي رو برات دارم
روزگارت خوش و شاد
يا حق
خداوندگار نگه دار روزهايت