

سلام آقا / مي شه چند لحظه ؟ / - سلام / بفرماييد آقا مي شه به من کمک کنيد ؟ - کمک ؟ ! ! ! من خودم منتظر کسي هستم تا بياد و به من پول برسونه تا ازينجا برم نه آقا ! ! ! / من خودم پول دارم / زياد هم پول دارم / نگاه کنيد ايناهاش - اگه پول داري پس چي مي خواي وسط خيابون از من ؟ ! ! ! آقا / يه ذره زنده گي مي خوام / مي شه ؟ ! ! ! - چي ؟! ! ! / چي مي خواي ؟ ! ! ! مگه زنده گي هم دادني شده ؟! ! ! اون زنده گي که شما فکر مي کنيد نه ! ! ! / من يه ذره زنده گي مي خوام اونم از نوع خنده ! ! !
سلام خانوم / مي شه به من گوش کنيد ؟ - سلام / امرتون ؟ کمک مي خوام ازتون / مي شه ؟ - وا ! ! ! يعني چي ؟ / وسط خيابون ؟ ! ! ! زير اين شر شر بارون ؟ ! ! ! آخه چيزي که من از شما مي خوام دقيقن همين چيزا رو لازم داره - عجيبه ! ! ! خوب بفرما بگو چي مي خواي از من ؟ ! ! ! يه ذره پياده روي بدون چتر زير اين شر شر بارون ، تو همين خيابون روياهاي رو ب رو / و شايد يه کمي هم کلامي بدون واژه / مي شه ؟ ! ! !

دارم مي بينم / به چشم خودم مي بينم هم نشيني نور و بارون و رنگ هاي سرد این روزهای مزخرف رو / مي بينم که زنگار از تمام پلشتي ها زدوده مي شه / - من چرا دارم اينقدر سنگين مي نويسم ؟ / مگه نمي خواستم از چيزي بگم که دلم مي گه ؟ / يعني دل من اينقدر سنگين شده و خودم خبر ندارم ؟ -
زنده گي من اين روزها باروني شده / پاک و زلال و خيس / حس خوبي دارم / ولي کافي نيست برام / براي مني که تو اوج ساده گي همه چي داشتم و زلال بودم ، بودن تو اين روزها خوبه ، ولي کافي نيست / کسي که خاک بارون هاي شمال رو حس کرده - که فقط خيس مي شه ولي بارون رو نمي بينه - ، شايد با ديدن بارون لندن مه آلود خوشحال بشه ، ولي بازم دلش هواي قدم زدن روي شن هاي ساحل انزلي و خزر شهر رو داره / من هم همين طوري هستم / روحم داره آروم مي شه ، داره سرخوش مي شه ، ولي هنوز يه قدم مونده به خودم برسم / به اون کسي که بايد براي تو باشم / به اون (( محسن )) ي که مي خواد روزي روزگاري يک جايي ؛ گوشه اي ازين خاک بارون خورده موفق باشه و درست زنده گي کنه
آرزويم اينست که (( آن )) شوم که (( او )) مي خواهد / باشد که چنين گردد

عادت کرده ايم به رفتاراي دور و بري هامون عادت کرده ايم به تمام کساني که مي بينيم به تمام واژه گاني که مي شنويم به حس هايي که هر روز به سراغمون مي آن . از سر عادت ديگه توجهي بهشون نداريم ديگه برامون عادي شدن ديگه اهميت چنداني براشون قائل نيستيم ديگه به رفتگر محله راننده ي اتوبوس ساعت 8 به صداي زوزه ي گاه و بي باد به صداي جير و جير در اتاق به داد و بيداداي هميشگي همسايه توجهي نداريم چرا؟!! چون به همشون عادت کرده ايم
همه ي اينا به اضافه ي خيلي چيزاي ديگه - که از سر عادي بودن حتي به ياد من نيومده - بخشي از زنده گي ما شده اند . انقدر تو زنده گي مون رخنه کردن که اگه يه روزي نباشن بدون اين که بفهميم چرا دچار نارحتي و کم بود مي شيم.
ديگه عادت کرده ايم به اينکه از خاطرات قديمي مامان بزرگا و بابا بزرگا بشنويم و حسرت اون زنده گي هاي پاک و رويائي پيشين رو بخوريم عادت کرده ايم به تمام نق زدناي هر جايي بابا و مامان که هنوز تو گيجي و سر در گمي آوار زنده گي مدرن مونده اند آره !!! عادت کرده ايم به تمام روز مره گي هاي اين دنياي حبابي.
ازين به بعد هم بايد عادت کنيم يواش يواش به حرف زدن با همه جز اوني که بايد به در ميان گذاردن همه ي دل واپسي ها با تمام دنيا - دنيايي شامل همه منهاي اوني که بايد گوش کنه - بايد آروم آروم عادت کنيم که هر آدمي چندتا شخصيت داره و هر لحظه امکان برخورد با يه شخصيتي رو داري که فرق مي کنه با اوني که تا الان روبروت بود يواش يواش بايد به سکوت عادت کنيم چون هيچ جوابي براي اون چيزي که ميگيم و مي پرسيم نمي شنويم.
بايد و بايد و بايد عادت کنيم ولي کاشکي - و شايد بايد - کنار اين همه عادت کردن اجباري و زورکي عادت کنيم گاهي - نه به همه که لايقش نيستن - به اونايي که ما رو دوست دارن و اونايي که ما دوسشون داريم سلام بي منتي کنيم و لبخند بي آلايشي بزنيم و لختي بي خيال ملاحظه گري - و هر چي که زنجيري ست روي دل و روح مون - بشيم و شاد باشيم . عادت کنيم که زنده گي کنيم نه اون جوري که بايد زنده گي کرد بلکه اون جوري که مي شه شاد زنده گي کنيم.

سلام
روزگار آرامتان ، آرام تر از لحظه های سکوت . بر خلاف همیشه ، این بار می دانم چه می خواهم بنویسم ؛ می دانم که تمام شانس من به اندازه ی یک (( آن )) ست . (( آن )) ی که شاید لحظه ای در موقع خواندن این واژه ها بیاید و اتفاق بیوفتد .
می دانم شاید - بخوان حتما - دل مشغول هستید از خواندن پریشانی ها و دل بسته گی های من .
هر کدام از ما زنده گی داشته ایم ، با ماجراهایی دراماتیک ، تراژیک و یا کمدی . هر کدام مان لحظه هایی خاص خودمان داشته ایم و تجربه هایی بکر و فراموش نشدنی . هر کدام شناختی بر اساس تجربه هایمان از پیرامون مان داریم ، تمام این لحظه ها و تجربه ها و شناخت ها ، برای بهتر زنده گی کردن و آرامش بیشتر ست .
من هم مانند شما و همه به دنبال آرامش م . آرامشی که یک دهه برای به دست آوردنش جنگیدم و زخم برداشتم و دارم به دستش می آرم . من هم به بهایی ناچیز نمی خوام از دست بدم آرامش م رو.
من آدم جاه طلبی هستم ، برای زنده گی که سال هاست دارم می سازم بهترین ها رو می خوام . ولی نه به هر قیمتی ؛
خوب می دونم و می فهمم که اجباری به پذیرفتن هیچ چیزی نیست ، با تمام احساس و عقل و شعورم به تصمیم و رفتار پس از الان شما ، احترام می ذارم .
تمام آرامش نسیم دریاها را آرزومندم برایتان
در پناه خداوندگار مهربان شما و من
خدا نگه دارتون





از پس اتفاقات زيادي آمده ام / از درون آتش و توفان هاي بزرگي گذر کرده ام / بسيار شنيده ام و کم گفته ام / و اکنون اينجا هستم / در کنار تو و ما / گوشه ي دل نواز نوشتن / پس ...... سلام
روزهاست که مي نويسم / نه بر روي کاغذ ، نه بر روي بلاگ ، بلکه بر روي جان / با کلام ، روح خراشيده از روزها را مرهم مي کنم و بند مي زنم با واژه ، تا بيش از اين نرنجد از خون ريزي هاي هميشه گي / خراش ها را التيام مي مي کنم و زخم ها را بند مي زنم ، ولي هر از گاهي خون ريزي هاي دروني ، فسرده ام مي کند و آدم ها هواي نفسم را آلوده /
رفته بودم / رسيدم / بازگشتم / آمدم
پر از خاکستري پر رنگ رفتم / اينک / کمي خاکستري ، کمي سبز و گاهي آبي آمده ام / واژه هايم را نو کرده ام / شيوه ام را دگرگون و چهره ام را ساده
برگه هايم را اين بار ، کاهي خريده ام ، تا از روزهايم بنويسم / تا 1بار ديگه نوشتن رو تجربه کنم
احمد رضا احمدي نازنين و بزرگ ، در ديباچه ي کتاب جديد و زيباش ( شعرها و يادهاي دفترهاي کاهي ) ، کنار عکس ويژه ي ابراهيم حقيقي از خودش - که پر از حس زيباي ساده گي بي همتاي احمدي نازنين ست - نوشته : شعرها جاي امني ست ....... گاهي با فنجان چاي به شعرها پناه مي برم زناني را که دوست داشتم از حافظه بيرون آوردم فنجان چاي را به آن ها تعارف کردم در باران بود از حافظه بيرون آمدند چتري سياه به آن زنان دادم و سپس فنجان چاي را نوشيدند و در شعرها خانه کردند پيله بافتند پروانه شدند روي ساقه هاي انجير نشستند من ديگر چهره ي آن ها را از پروانه ها تشخيص ندادم اين تاريخچه ي حافظه را براي شما نوشتم - شيوه ي نگاشته ي کتاب همين جوري ، بدون نشانه گذاري ست -
من هم اينجا ، از تاريخچه ي حافظه ام ، که پر از آدم ها و اتفاق ها و تنهايي ها ست ، خواهم گفت و نوشت /
باز هم سلام
تا سلامي ديگر ، خط فاصله درود خط فاصله بدرود
