سلام
2هفته هست که ننوشتم.چيزاي زيادي باعث شده که ننويسم،هک شدن
بلاگ قبليم يکي از اين چيزاست.
تو اين 2هفته اتفاقاي زيادي افتاده،دوران دانشجوئي براي من تقريبا تموم شده،حالا که اين دوران تموم شده من هم خاطرات اين دوران رو بسته بندي کردم و گذاشتم بغل زباله دان تاريخ-ننداختم توش چون ارزش 4سال زندگي منو داره-من هم مثل
بانوي ناتمام دست از ((او)) شستم و سپردمش به خداي بالاسر.ديگه قداست وجود پاکش گرمي بخش ذهن من نيست.خودخواسته اراده کردم که ديگه وجود نداشته باشه.
حالا اينجا در کمال آرامش خاطره ي 4سال زندگي با توهم دوست داشته شدن رو
به آهستگي مي ذارم کنار و مثل بوته اي که در
چهارشنبه سوري مي سوزه،خاکسترش مي کنم.فکرم رو پرواز مي دم و با
مسافران هم سفر مي شم،تا در
سگ کشي اين روزگار گرفتار نشم،مثل
ماهي ها عاشق مي شم و عشقم رو با وجود اينکه
خيلي دوره به خودم
خيلي نزديک مي بينم،انقدر قوي مي شم که حتي
پدر خوانده ها هم جلوي من ضعيف محسوب بشن،مثل يه
پيانيست نرم و لطيف با روح ها حرف مي زنم و
هفت گناه کبيره رو انجام نمي دم.
روزگار غريب رو درک کردم،ازين ببعد ديگه آب رو گل نمي کنم و به هر رهگذر با رغبت سلام ميکنم،توي ذهنم براي مردم به جاي طناب دار شاخه گل رز آرزو مي کنم.من يک کميا گر هستم تو دل کوير دنيا،مي خوام زندگي کنم و دوست داشته باشم،منتظرت هستم تا تو هم بياي پيش من.
لينك ثابت
|
نويسنده |
موضوع |
تاريخ |