تبليغاتX
کیمیاگر کویر
کیمیاگر کویر
مکان دیدار من و تو پشت این برفا

ای کاش بانو همان او بود/ای کاش او هرگز نمی رفت/ای کاش اندکی جرات را می شد گدایی کرد/ای کاش .......................
افسوس بس است/غبطه بس است/اندوه بس است/وقت مبارزه رسیده

دیگر او،بانو،ستاره و چندین و چند موجود دیگر برایم ارزش ندارند.دیگر نمی خواهم تفکر جنگیدن با عوالم آنها را در ذهن بپرورانم.بس است بازی کردن نقش قربانی زمان شدن.

بس است تلاش برای به دست آوردن کسی که اندکی(هر چه می خواهی بذار اینجا ) ندارد،دیگر توان ندارم با عقایدی بجنگم که اندکی منطق ندارند،به من چه موجودی می خواد با تفکر غلط خودکشی تدریجی کنه.
اینبار نه می گم خسته ام نه قصد ترک این دِیر ِ دیوانه گی را دارم،می مونم و خودم باقی می مونم.
دیدار من و تو برای دیدن نتیجه ی اراده ام، اردیبهشت 86.
یا حق


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
دن ويتو کورلئونه

و اينک آخرالزمان، زمان اگر نايستد مجبور به تحمل ديدن پليدي هاست.زمان اگر خواهان پيشرفت است-به مانند تمامي دوران تاريخ-فرجامي جز فرجام رودخانه ي زاينده رود نخواهد داشت،رسيدن به باتلاقي به اسم..............(هر چه خواستي بنامش،چه باک!!که تمامي روزگار اکنون ما منجلابي بيش نيست)
من انساني هستم تصوير گرا،خوره ي تصوير و صدا.به همين دليل روزگاري را مي پسندم مانند روزگار دلشدگان و سوته دلان،فرجامي چون فرجام استاد شب هاي روشن و عزيز ماهي ها.... را ارج مي نهم و در محضر کساني چون حاج کاظم و قيصر -که انديشه را در عمل اجرا کردند-شاگردي مي کنم.
من از مدرنيته فراري هستم،چرا که در آغاز وجودش دن ويتو ها و دن مايکل کورلئونه ها رو به وجود آورد و انقدر در روزگارمون رسوخ کرد که نبودنش باعث درخشش ذهن روان پريش يک نويسنده شد و توي اوج خلاقيتش ايزنشتاين رو به وجود آورد.
اگه اينقدر توانا بودم که پيله ي اطرافم رو مي دريدم شايد پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته رو تجربه مي کردم يا کاري مي کردم که در تعريف از اون مردم مي گفتن ديوانه اي از قفس پريد و به آسمان برگشت،اي کاش .................................................
دلم براي کوچه باغاي نمناک محل،براي سادگي خودم،براي بغض زيبايي که از نداشتن يه توپ پلاستيکي راه نفسم رو مي گرفت براي همه چي تنگ شده،من سنت هامو مي خوام به کي بگم که از مدرنيته و جهاني سازي معده ام به جنب و جوش مي افته و ............؟؟
من دلم .................


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
خسته ام،حال و حوصله ي درستي ندارم.دستم به نوشتن نمي ره،مي خوام براي يه بار هم که شده حرفم رو رک بزنم.توهم بزرگي شکل گرفته براي بعضي ها،توهمي که خودم باعث و باني شکل گرفتنش هستم،از بس به خاطر ذره اي آرامش خيالي گفتم که ((  ((او)) تو هستي)) ميخوام همين جا به همه بگم که ((او))شخصي بوده واقعي.شخصي که 4سال توهم داشتم که دوستم داره،شخصي که اين روزها ديگه حتي جرات نگاه کردنش رو هم ندارم،شخصي که با دستاي خودم خاطره اش رو خاک کردم همين هفته ي قبل.خاطره اش رو خاک کردم ولي نتونستم وجودش رو حذف کنم.درد عجيبي هست خاک کردن خاطره ي کسي که لحظات زيادي رو با تصور وجودش زندگي کردي،مي دوني چيه؟؟دلم مي خواد برم وسط کوير و وجود خدا رو-اونجا تو پاک ترين نقطه ي دنيا-لمس کنم.
حس خلأ مي کنم،آرامش مي خوام و آرامش.
خسته ام


اگه بدونن ابر و باد و بارون                        چه دل نوازه اين شب مهربون

هجوم ميارن روي چرت کوچه                    صداي شهرو مي برن آسمون

غروب گذشت و شب رسيد به نيمه          تب تو مي خواد گل سرخ هيمه

بگو بخوابن همه اهل دنيا                         هنوز يه نيمه مونده از شب ما


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |