
ای کاش بانو همان او بود/ای کاش او هرگز نمی رفت/ای کاش اندکی جرات را می شد گدایی کرد/ای کاش .......................
افسوس بس است/غبطه بس است/اندوه بس است/وقت مبارزه رسیده
دیگر او،بانو،ستاره و چندین و چند موجود دیگر برایم ارزش ندارند.دیگر نمی خواهم تفکر جنگیدن با عوالم آنها را در ذهن بپرورانم.بس است بازی کردن نقش قربانی زمان شدن.
بس است تلاش برای به دست آوردن کسی که اندکی(هر چه می خواهی بذار اینجا ) ندارد،دیگر توان ندارم با عقایدی بجنگم که اندکی منطق ندارند،به من چه موجودی می خواد با تفکر غلط خودکشی تدریجی کنه.
اینبار نه می گم خسته ام نه قصد ترک این دِیر ِ دیوانه گی را دارم،می مونم و خودم باقی می مونم.
دیدار من و تو برای دیدن نتیجه ی اراده ام، اردیبهشت 86.
یا حق
اينبار روح ِ ديوانه ي من مي خواد براي ستاره ي آسمونش حرف بزنه،مي خوام تو هم بدوني که چه مرگش شده اين رواني ِ خُل.
سلام بانو!!آره بانو،چون تو ديگه اون ستاره کوچولوي کم نوري نيستي که دير به دير به يادم مي افتادي و برام نور افشاني مي کردي،راستش من هم ديگه اون بچه ي خسته از زمونه نيستم که قهر کرده بود و فرار کرده بود تو کوير.پس ازين ببعد تو بانو هستي.
بانو!!خيلي وقته دلم برات تنگ شده،اينقدر تنگ که چهره ات رو از ياد برده بودم.حرف زياد دارم برات،اينقدر که اگه بخوام بگم بهت 1 هفته نبايد بخوابي و فقط گوش بدي-زياده نه؟؟!!-
بانو فعلاً بعد ِ اين همه دوري يک کلام بگم بهت،بقيه اش رو بعدِها مي گم بهت.
بانو خوش اومدي به اينجا،به اميد روزاي خوش تر
آري تنها عشق،به من طعم سيب را يادآوري کرد
وتنها عشق روح تو را ..............................!!!!!
وسوسه نيست اين حس/وهم هم !!!!
روزگاري بي وجود تو روزگار ميگذراندم،ليک اکنون..............
من در تو انهدام نمي بينم،بلکه رودي مي بينم زلال براي سيراب کردن
مرا ترس ِخداحافظي،ترس آزار تو ميترساند.
ترس ِباور نشدن،ترس ِآمدن و رانده شدن
خود ِ زشتم را کشتم تا زيبا شوم براي ماندن
از خويش گريزم نيست،رهيده ام ز تشويش.
مرا بپذير
متن بالا رو خیلی وقت پیش برای دلم نوشتم،الان یه دفعه دلم براش تنگ شد و ۲باره نوشتمش
و اينک آخرالزمان، زمان اگر نايستد مجبور به تحمل ديدن پليدي هاست.زمان اگر خواهان پيشرفت است-به مانند تمامي دوران تاريخ-فرجامي جز فرجام رودخانه ي زاينده رود نخواهد داشت،رسيدن به باتلاقي به اسم..............(هر چه خواستي بنامش،چه باک!!که تمامي روزگار اکنون ما منجلابي بيش نيست)
من انساني هستم تصوير گرا،خوره ي تصوير و صدا.به همين دليل روزگاري را مي پسندم مانند روزگار دلشدگان و سوته دلان،فرجامي چون فرجام استاد شب هاي روشن و عزيز ماهي ها.... را ارج مي نهم و در محضر کساني چون حاج کاظم و قيصر -که انديشه را در عمل اجرا کردند-شاگردي مي کنم.
من از مدرنيته فراري هستم،چرا که در آغاز وجودش دن ويتو ها و دن مايکل کورلئونه ها رو به وجود آورد و انقدر در روزگارمون رسوخ کرد که نبودنش باعث درخشش ذهن روان پريش يک نويسنده شد و توي اوج خلاقيتش ايزنشتاين رو به وجود آورد.
اگه اينقدر توانا بودم که پيله ي اطرافم رو مي دريدم شايد پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته رو تجربه مي کردم يا کاري مي کردم که در تعريف از اون مردم مي گفتن ديوانه اي از قفس پريد و به آسمان برگشت،اي کاش .................................................
دلم براي کوچه باغاي نمناک محل،براي سادگي خودم،براي بغض زيبايي که از نداشتن يه توپ پلاستيکي راه نفسم رو مي گرفت براي همه چي تنگ شده،من سنت هامو مي خوام به کي بگم که از مدرنيته و جهاني سازي معده ام به جنب و جوش مي افته و ............؟؟
من دلم .................
اگه بدونن ابر و باد و بارون چه دل نوازه اين شب مهربون
هجوم ميارن روي چرت کوچه صداي شهرو مي برن آسمون
غروب گذشت و شب رسيد به نيمه تب تو مي خواد گل سرخ هيمه
بگو بخوابن همه اهل دنيا هنوز يه نيمه مونده از شب ما