
روزگار پليد از دستم گرفت/آنچه را به زور سالها ستانده بودم از او/آنچه را که به بهاي روزهاي سرگرداني آموخته بودم را......./
بهاي کمي نيست روزگار جواني/نمي گويم به هيچ دادمش/نمي گويم اندوخته اي ندارم/ ولي ................./
افسوس نبايد خورد/ناله نبايد کرد/بايد ايستاد و پيش رفت/بايد تلاش کرد/بايد بايد بايد.........../
آري!!!تقاضاي من بيش بود/بيش از توانم/بيش از ذهنم/بيش از زندگي ام/او چون نسيمي بر تن خسته ام وزيد/ورزيد وگذشت/چرا؟!!!/نميدانم!!!/ولي نه!!!ميدانم/چون نتوانستم باور کنم ماندنش را/باز هم مي گويم/افسوس نبايد خورد/
مي خواهم بروم!!/به کجاي اين جهان؟!!/مهم نيست/((به هرآن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم))/ کوير من((کوير وحشت)) نيست/اما بايستي بروم/تا براي بازگشت ................../
برای خوندن اصل مطلب اینجا رو کلیک کن،اینو تو روزگاری نوشتم که شبیه الان منه
به جرم دروغ گفتن در لحظه ی دوستی ها زین پس سلام ممنوع
به جرم لگدمال کردن قداست یک بانو زین پس سلام ممنوع
به جرم دریدن پرده ی سادگی زین پس سلام ممنوع
به جرم به سخره گرفتن احساس زین پس سلام ممنوع
به جرم فریاد وقیحانه در آستانه ی پاکی زین پس سلام ممنوع
به جرم تمسخر زندگی زین پس سلام ممنوع
به جرم عاشق کشی در روزگار پلیدی ها زین پس سلام ممنوع
زین گونه دادگاه وجدان انسان را محکوم به (( زین پس سلام ممنوع)) کرد
هیات منصفه ی عقل و احساس نیز رای بالا را تائید کردند
در فراسوی مرزهای تن
در آن ور مرزهای تخیل
در آن جایی که حتا تصور هم توان رفتن ندارد
در ناکجا آباد بی آلایش
در سحر گاهان رویایی رمضان
در روزهای شادی و غم
در تمامی لحظه های استیصال
در کنار هر انسان
در لحظه های تنهایی
در مقدس ترین نگاه ها
فریاد می زنم
دوستت دارم و به وجودت محتاج
بعد تحریر(۲۴ ساعت بعد):یه حس داره مي گه او اينجاست،يکي از شماهايي که داريد بلاگ رو مي خونيد.حس عجيبيه،اگه واقعا بخونه اينارو،باز هم سکوت مي کنه؟؟باز هم مي خواد بي تفاوت رد بشه؟؟
واقعا اگه مي خوني اين ذهن مشغولي هامو،حتما مي دوني که مخاطبش توئي،چون بعد 4سال که انواع خبر چيني ها و اشتباه ها رو ديدي و شنيدي،بدون شک از وجود اين بلاگ هم خبر داري،خواهشا جواب منو بده!!!
به دوستي که به اسمshab نظر داده هم بايد بگم چون دوستش دارم به وجودش محتاجم، چون ...............

گفت
اگه روزی خواستی گریه کنی به من بگو،قول نمی دم بخندونم تو رو،اما باهات گریه می کنم.
اگه روزی خواستی ازین جا بری نترس به من بگو،قول نمی دم مانع رفتنت بشم،اما می تونم باهات بیام.اگه روزی خواستی صدای کسی رو نشنوی ..... به من بگو قول می دم سکوت کنم،
اما
اگه یه روزی صدام کردی و پاسخی نشنیدی،زود بیا و مرا بجو،شاید این من هستم که به تو نیاز دارم.
نمی دونست
اگه گریه می کنم برای اینه که نمی تونم حرف بزنم
اگه میرم برای اینه که موندن من باعث آزارش هست
اگه نمی خوام صدای کسی رو بشنوم برای اینه که همه ی صداها او را به یادم میاره
اما
.............................................................. !!!!
به آسمان بگو ببارد چه باک که تابستان است
به ابر بگو بغرد چه بيم از آشفتگي ذهن ما
به زندگي بگو ادامه دهد چه ترس از ناهمواري روزگار