
فکر براندازی هرگز ،مبارزه با عقیده هیچ گاه ،تحریم کردن اصلاٌ ،انقلاب رنگی ابداٌ ،تو یه کلام کار سیاسی ممنوع.
آشنایان غریبه ی من!!اونایی که می تونید فارسی بخونید(پس ایرانی هستید)،بیایید و برای یک بار هم که شده درست نگاه کنیم به این گربه ی ملوس دوست داشتنی.میدونم که هممون به این خاک پاک میهن علاقه داریم،سرنوشت لحظه لحظه ی این خاک برامون مهمه.
راستش من زیاد به این گربه فکر می کنم،به این که چطوری میشه زندگی خوبی داشت داخل این گربه.تقریباٌ همه ی راه های ممکن رو امتحان-یا حداقل مطالعه-کردم.
درد این مملکت فقر درک متقابل هست،فقر احترام به عقیده هست،تو یه کلام فقر فرهنگ هست.مایی که به تمدن 2500ساله می نازیم،کوروش و داریوش رو مظهر تمدن پارس می دونیم،به عرفان مولانا و خیام و منصور تکیه می کنیم و حافظ و سعدی رو رندان تمام عالم می دونیم،اندک بهره ای از این همه فرهنگ نبردیم.کمی توجه کنید به رفتار ایرانی وارگونه ای که انجام می دیم.
حرفام رو کوتاه می کنم.قصد من از نوشتن این نوشته گفتن همون تیکه ی اول نوشته هست که(( آشنایان غریبه!! کار سیاسی کردن تو ایران و برای ایران بیهوده هست،تا وقتی که فرهنگ نداشته باشیم،تا وقتی که از رو دست غربی ها و شرقی ها کپی می کنیم،وضع مون بهتر نمی شه.آشنایان غریبه!! علاج درد این وطن سکولاریسم و لیبرالیسم و مائوئیسم نیست،با تحریم و تحصن و گشنگی کاری از پیش نمی ره-که اگه می خواست بره مجلس ششمی ها باید پیروز می شدن-آشنای غریبه!!ساختن تفکر صبور اعتدال گرای قاعده مند بهترین و مطمئن ترین راه حل برون رفت از دوران گذر از سنت به -لجن زار-مدرنیته هست.بیایم خودمون باشیم و به امثال افشاری ،عطری ، گنجی ،سازگارا ،نبوی و ابراهیمی- که فرار رو بر قرار ترجیح دادن - دل نبندیم،تفکر ما ایران زمینی ها با خوندن نوشته هایی کسانی چون مولانا و ملاصدرا و شیخ بهایی و فلاسفه ی دیگر ایرانی ساخته می شه.پشتوانه ی تاریخ و ادب این خاک و دیار ما رو محتاج تئوری هیچ اجنبی نخواهد کرد.))
باور کنیم که می تونیم و شروع کنیم به ساختن
هيچ مي داني که او کيست؟ / در کدامين مأمن و گوشه ي اين شهر بزرگ / رو به پايان کدامين کوچه / دست در دست کيست؟
من ازين مي ترسم / که تمام لحظات پر ز يادش / در جوار زندگي امروزي / به تل خاکستر،به توهم،به سراب / و به هر آنچه توهم نام است مبدل گردد
اي فلاني / تو که او را ديده اي / تو که هر لحظه کنارش بودي / و تبسم،فهم اش را زيسته اي / تو بگو من چه کنم؟ / تو بگو اي شبگرد / تو بگو اي مانده درين شهر،تنها
با خودم زمزمه کردم / که چرا داشته ام کم بوده؟ / که چرا حرفي ،کلامي و که شايد لبخندي / بر زبانم متحرک نشده؟ / من تمام روزها / در کنار هر کس و ناکس ِ اين شهر کثيف / به نجابت،به شعور / و هر آنچه داشتي / قدمي برداشتم و تو را باور کردم /
زندگي را ول کن / از همه نا کس ِ اين شهر وقيح روي گردان لختي / و بگو با تاکيد(( آيا لحظه اي - هر چند کم - لرزشم را ديده اي؟ / در کدامين لحظه ي اين قرن ِ اتم به وجودم،به وجودت شک کردي؟))
سخن فکرم را / و همه لمس خدايان محبت را / لحظه اي باور کن / من که دارم هيچ را / به همين بيشترين راضي ام / اي که هر لحظه به يادت بودم / تا خداحافظ قدمي نمانده / فرصت سلام را نگير.
نگذار فردايي دور / در لحظه اي نادر و کم / حسرت يک لبخند،تمام دلت - و دلم - را بسوزاند
لختي اندک بخند و پروازم ده از همه ددمنشي،حرص و عذاب / لحظه اي کوتاه ،لختي کم / من به هيچ،به همين بيشترين راضي ام.
سخنم مثل هميشه دگم است / واژه اندر کلامم گنگ است / پس سخن کوتاه کنم / و کلامي گويم / زندگي کن شاد باش
به خدايگان يگانگي و دوستي سپردمت
دنيا چه بي رحم بود اگه خدايي نداشت / براستي چه مي شد اگه خداوندگار ما لحظه اي دنيا را به حال خويش وا مي گذاشت ؟ /اين بار تصور نکن اين چيزي رو که گفتم اگه حتي تصور کردنش آسون تر از تصور برف وسط قطب شمال باشه / لحظه اي هم به اين فکر نکن که اين همه وحشي گري و عصيان با وجود نگاه بالاسري به اسم خداوندگار کهکشانها اتفاق مي افته / هيچ گاه به اين فکر نکن که اگه هابيل و قابيل سرنوشتي جداي از آن چه داشتن ؛ برايشان رقم مي خورد امروز ما چه بوديم و چه مي کرديم ؟ /هرگز حتي درنگي اندک فکر نکن که دستان تمامي قرون تاريخ بشر بوي خون مي دهند نه گرماي محبت و کمک / ابدا به مفهوم قانون تنازع بقا فکر نکن چون اون وقت تو هم مثل خيلي هاي ديگه بوي تعفن آدميزاد بودن مي گيري / بيا به جاي اينا به اين فکر کنيم براي سير شدن يک روز از 365 روز سال در اين دنيا؛بايد 366 بار به روي انسانيت تف کنيم تا شايد اندک آذوقه اي براي سير شدن قبل از خواب شبانه به دست بياوريم.
دنياي ما جاي خوبي بود اگه خدايي داشت که کمي عادل تر بود / جاي بي نظيري بود اگه خداوندگارش قدحي از خون نداشت / زيبا مي بود اگه پرودگاري داشت که بين سياه رواندا و دارفور با سپيد ميلان و بورلي هيلز و منهتن فرق نمي ذاشت
حالا بازم مي پرسم براستي چه مي شد اگه خداوندگار ما لحظه اي دنيا را به حال خويش وا مي گذاشت ؟
به خدا دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم
کي خاطرش هست جاده اي که به خانه ي دوست مي رفت کجا بود؟ / کسي نمي دونه تو اين شبهاي پر مه و خاموش استاد کجاست؟ / از ميم کدومتون خبر داريد؟ / آيدا هنوز تو راهه شماله؟ / آدرس کندلوس رو کي بلده؟ / ديروز حاج کاظم رو ديدم تازه از زندون اومده بود بيرون (بعد 9سال عفو خورده) داشت مسسافر کشي مي کرد / راستي کدومتون تازگي ها حميد هامون رو ديده؟خيلي دلم مي خواد بدونم هنوز هم مهشيد رو دوست داره؟ / از ليلا و شيدا کسي خبر داره؟اونا هنوزم عاشق هستن؟ / مي خوام بپرسم کسي اين روزا گاهي به آسمون نگاه مي کنه؟ / اصلا کسي يادش مونده مسعود چرا آيدا رو دوست داشت؟ / کسي اين روزا به فکرش مي رسه 4شب ساعت 10 تا 11 تو يه سربالايي منتظر دوست قديمي ش وايسته؟ / کي جرات داره ادعا کنه مي تونه تو اين روزاي سگ کشي مثل گلرخ حاضره براي جبران يه اشتباه و به خاطر عشقش جلوي يه گله گرگ گرسنه قدعلم کنه؟ / بابا خدايي بايد فاتحه ي خودمون رو بخونيم،نماد جووناي دهه ي 40 و 50 (که الان بين 30 تا 45 سال هستن) حاج کاظم، استاد، گلرخ و ميم هست و نماد ما آدماي 23 24 ساله تو بهترين حالت آيدا هستش و تو وضعيت عادي سارا(خون بازي) و علي سنتوري.صداي الرحمن بلند شده،فکر کنم ما مُرديم ولي هنوز داغيم حاليمون نيست.
نثار روح بي فُتوح خودمون،اندکي فکر،کمي انديشه. آمين
به نام دوستي و زندگي
زندگي را به خاطر دوست فنا کرديم/از همه چيز به هيچ رسيديم و شاد شديم/ولي چه سود؟!!که آن هيچ را نيز باختيم/چه سود که قدر دوست را ندانستيم/افسوس و افسوس که در اين هواي بس سرد،هيچ کس سلاممان را پاسخ نداد/هيچ کس در را به روي ما لولي وّش هاي مغموم ِ تيپا خورده ي ناجور باز نکرد/چه سود؟!!که افسوس هم باعث برگشتن زندگي و دوستي ها نمي شه!!
زندگي را باختيم،دوستي را نيز.در هواي مسموم شهر،زير آسمان خاکستري به چشم خود بخار شدن ِ عاطفه را،مرگ سادگي را در گوشه ي جوب ِ پر از لجن، پرواز کرکس ها را در آسمان آبي،در بند بودن پروانه ها را،گريه ي سلاخ ِ دل باخته به قناري را ديده ايم،همه را ديده ايم و بي هيچ تأسفي به راه خود ادامه داده ايم.
روزگار ِ کوچه مهتاب گردي ها،لحظه هاي ديوانه و مست شدن براي ديدار،يادِ پنجره هاي روبروي هم که هر روز به ايد روز آينده بسته مي شدن،هيچ کدوم واقعيت نداره.
ديگه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن نيست،گفتگو در اين باره مساوي ست با محکوم شدن به نيستي و فنا به جرم ساده بودن،براي زنده بودن-نه زندگي کردن-بايد گرگ باشي،با هيچ کس رک و راست حرف دلت رو نزن،روراست نباش تا زنگي کني(اينا تجربه ي من هست خواهشا احترام بزار بهشون)
تنها اينو بگو به من که چرا بايد اين طوري باشه؟؟اعتراض من به شرايط جامعه هست که چرا بايد اينقدر به لجن کشيده شده باشيم که نتونيم کسي رو بي دغدغه ي خاصي دوست داشته باشيم؟؟خودمون رو قرباني اين اختناق ِ خود خواسته نکنيم،کمي جرأت کنيم که بگيم دوسِت دارم.
کمي جرأت خواهشاً(خواهشا اشتباهه باید بگم خواهش می کنم
)
((کنار تو را ترک گفته ام / و زير اين آسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده تهي ست و هلالي کدر چونان مرده ي ماهي ي ِ سيم گونه فلسي بر سطح بي موج اش مي گذرد به باز جست تو بر خاسته ام / تا در پايتخت عطش / در جلوه ئي ديگر / بازت يابم
اي آب روشن!! / تو را با معيار ِ عطش مي سنجم)) احمد شاملو
آري!! ترک کردم اش،چون مي خواستم به خودم،به او و به تمام ذهنيت هاي پريشاني که در نهان داشتم بقبولانم که مي شود تنها با ذهنيت خاطرات اندک اش به آن چيزي برسم که با بودنش مي رسيدم.اکنون به بخش بزرگي از آن هدف رسيده ام،چون ياد او محرک من بود براي نيل به هدف.
آري!! از او گذشتم،ولي هرگز نگذاشتم اندک زماني از يادم برود وجود خوبش که ترجمان تمامي خوبي ها در نگاه من بود.
مي خواهم همچون شواليه اي که در آستان شاهنشاه ايستاده،همچون مؤبدي در پيشگاه مغ بزرگ ، سر در برابرش پائين آورم و وجودش را گرامي دارم که شايسته ي اين چنين ارادتي ست او.