تبليغاتX
کیمیاگر کویر
کیمیاگر کویر
 

مدار صفر درجه / مداري به بلنداي يک کبريت / به زيبايي يک توهم / به پهناي يک سيلي / مداري که هرگز جريان ندارد
زندگي ، زيستن،زاده شدن / هر 3تاشون يه جور شوخي هستن با حرف (( ز )) / زي با زي / زي با باش / زن دگ ي کن
ديروز زير بارون آدمي رو ديدم که مرد / پسري رو ديدم مي خنديد / دختري که نفهميدم گريه مي کرد يا خيس شده بود؟ / همه خوشگل بودن / ولي من کجا مي رفتم؟
آخرش نفهميدم درختا تو پاييز از دست اين ماموراي گشت ارشاد چه مي کنن؟؟ / يه درخت رو ديدم به جرم بي ناموسي گري قطع شد / باور کنيد راست مي گم / يه ذره بالاتر از پارک وي کنار اون جدول شکسته ي تو جوب غرق شده / باور نمي کني بدو بدو که تمام شد آتيشش زدن
من کيم / من کيم که فقط يه نقطه دارم؟ / دنيا چقدر پوچ شده / آخه نفت رو مي شه خورد و آب رو مي شه از گلوها گرفت و داد به اون دشداشه پوش ها / آخ که دلم يه بستني کيم مي خواد با يه پرس برف نکوبيده
چرت رو که با پرت جمع کني مي شه يه عالمه حرف گفته شده / و اگه کم کني مي شه صفر که بيشترين عدده تو مرام افلاطون / داش افلي مرامتو صاف کاري فرستادم داغون گرفتم الان تو ccu بستريه /
حرف زياده / پس سخن کوتاه بايد / قربونت آبجي / babye


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

انگار بالاخره رسيد،اون روزي رو که چشم به راهش بودم.رسيد اون لحظه اي که به پيشوازش رفته بودم.
خاطره بازي با ياد کسي که زماني واقعي بود ، آرام کننده نيست ديگه. خستگي،پريشوني و سرگردوني واژه هاي آشناي اين روزاي ذهن و روح منه.مي دوني چيه؟با همه ي قداست او براي من ديگه خاطره ّ ش داره زنجيربندم مي کنه.به همين خاطر چندتا انديشه ي ناب زده به سرم که مي خوام بگم تا تو هم بدوني و اگه خاستي به سر تو هم بزنه
1-دور و برم زيادي شلوغ شده،بايد خيلي ها رو از صف اول و دوم ذهن و خيالم بفرستم آخر صف شصت و ششم.راستش خيلي ها جنبه ي توجه ندارن و بايد تو پستوي فراموش خانه ي ذهن خاک بخورن شايد روزي جنبه پيدا کردن.
2-تا روزگار آينده و رسيدن به جايگاه بهتر ورود هر بيگانه و نا آشنا با هر اسم و نشون به 10 صف برتر امکان نداره.
3-چند ماه پيش رو براي من ارزش زيادي داره،نمي خام ذهن مشغولي ها آزار دهنده بشن،پس آزاردهنده نباش برام که بد جوري پا رو دمبم مي ذاري - نتيجه ي پا رو دم شير گذاشتن چيه؟يادت باشه من يه امردادي پاک هستم و يه شير رواني -
4-اين روزا دارم يه پي رنگ از ماجرايي رو مي نويسم که خيلي جالب در اومده چند برگ اولش.شايد وقتي ديگر،تو روزايي که اتفاق خودش ناخود آگاه رخ داد،به يه فيلم کوتاه تبديلش کردم.شالوده ي اين داستان يه ساختمونه 3طبقه هست و تو هر طبقه يه اتفاق افتاده - تولد،عشق،مرگ - گه گاهي شايد يه چيزي ازش لو دادم
5-يادت هست
وصيت کرده بودم؟؟ هنوز هم 2تا آدم اون نوشته و وصيت برام ارزش مند هستن.آخر نوشته ّم نفرين کرده بودم روي اون حرفم هم هستم.
6-مي خام سبک نوشتنم رو به هم بزنم.تازگي ها به سبک جديدي رسيدم،يه چيزايي ازش تو همين نوشته بروز کرده.خدا کنه کم نيارم.برا سبکم - که هنوز جا نيوفتاده و خيلي کم خودشو نشون داده - اسم پيشنهاد بده.خودم از رواني بازي خوشم اومده،تو از چه اسمي؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

می خوام شروع کنم به گفتن،ولی می ترسم که بگی که ((چرا همیشه غر می زنی و اینقدر سیاه می بی نی همه چیز رو؟)) باور کن که خیلی دلم می خواد خوب نگاه کنم به این روزگار ولی نمی شه!!این دفعه اعتراض های زیادی دارم به تو و به خودم.اینکه چرا من و تو توانائی بریدن از چیزی که آزارمون می ده رو نداریم؟؟چرا همیشه تو توهمات قبلی زندگی می کنیم؟؟آشنای غریبه ی من!!اون چیزی-یا کسی-که من و تو در فکرش هستیم که روزگاری شاید بدستش میاریم،روزگاری پیش از امروز بدست آوردنش برامون غیر ممکن شده !!
دوست عزیز!!آشنای غریبه!!زندگی من و تو همین لحظه هایی هست که داره می گذره،اگه قراره این چیزا،افکار من و تو باشه آینده رو از دست دادیم،بی رودروایستی محکوم به فنا شدنیم،باید از همین الان به فکر سنگ قبرامون باشیم.من نمی گم کسی رو دوست داشتن جرمه،نمی گم بی عاطفه بودن رو پیشه کنیم،ولی دوست من!!بیایم و کمی واقع بین باشیم،بیایم فرصت های شناخت پیرامون و درک انسان ها رو به خاطر چیزی که نداریم از دست ندیم،بیایم کمی تو این روزگار بی اعتمادی های عجیب و غریب،کمی به هم اعتماد کنیم،کمی نقطه اتکا باشیم برای هم و مثل باقی مردم پشت پا نزنیم به هم.


اونی که می خواستی تو غبارو گم شد/مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو، بال مرغا نوشت /رو کنده ی سبز درختا نوشت


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دغدغه ی نوشتن دارم ،تنها راه گریز از این افکار سگی و وقیح،نوشتن هست و بس.باید اینقدر بنویسم تا شاید اونی که باید،بخونه اینا رو.تا شاید بتونم کمی از ذهن مشغولی هامو بگم و کمی آروم بشم.
اعتراض من اینبار به خود خود آدم هاست.به کسایی که من و تو نام گرفتن،به آدمایی که زندگی می کنن ولی معنای اونو نمی دونن.من و تو فکر می کنیم زندگی یعنی راحت بودن به هر قیمت، چرا این طور فکر می کنیم؟؟چرا به فکر دیگران-که محتاج دوستی با ما هستن-نیستیم؟؟چرا لحظه ای به این فکر نمی کنیم که آدمیت تنها تنفس تو هوای سرب آلود نیست؟؟
دلم می خواد اعتراض کنم!! ولی به کی؟؟به کجا؟؟به کدام دادگاه؟؟راستش تو رو نمی دونم ولی من احساس می کنم که زندگی معنایی فراتر از این معنای امروزی باید داشته باشه-خوردن،خوابیدن،آزار دادن-کلمات زیادی تو ذهنم وول می خوره که می خوام بگم بهت،درد زیادی تو دلم تلنبار شده،می خوام جرات کنم و از همه شما ها ببرم و برم یه جای دور که از دست همه ی خزعبلاتی که خودتون هم قبولش ندارین راحت شم،خزعبلاتی که فقط و فقط برای سریعتر خلاصی از شنیدن واقعیت بهم می بافید،همه ی شما ها آشناهایی بودید و هستید که با روزگار من غریبه بودید و هستید،تنها و تنها ظاهر منو دیدید و..........................................................


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |