
روزای پائیزی هوای دل گیر و بارونی و نم بوی خاک و لگد شدن برگ زیر هر قدم و کسی که دیگر نیست نبوده که اینک جایش خالی باشد آمد و رفت و ماندگار شد دل تنگ ش ام کجاست؟
این شعر زیر رو خیلی دوست دارم به دلایل زیاد و مهم ترینش هم یاد آوری یادش
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

فکر پريشاني زيادي فکرم رو پريشان کرده (( کلمه خداست )) پس واژگانم را درست بر زبان و برگ چروکيده مي ن وي سم مبادا آن چه نمي خواهم بر زبان آورم و با قلم ب ن وي سم
آن گياه خزنده که نامش را (( عشقه )) گذارده اند ( اگه ما بوديم چي مي گفتيم بهش؟!!! ) آرام آرام در وجود من رخنه کرده گياه رونده اي که اينک (( من )) شده شايد خود نداند که چه گونه اين گياه رونده - خزنده را بر وجودم رخنه داده اکنون تنم را از آن خويش کرده ديگر نديدن برايم مهم نيست نشنيدن آزارم نمي دهد نبودن کمي بد است ( مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است اينو با صداي شهرام خان به ياد بياريد ) رک بگم از اينکه از آن من نيست پريشانم ليک نه آن سان که نفرين کنم هر که را جز من از آن او مي شود لياقت بهترين ها را دارد آن سان که هر انساني - بسته گي به گنجايش فکر و انديشه اش - دارد اينک اين پرسش را دارم که من خوب هستم برايش يا بهترين؟ هر سان که مي بي نم مي فهم م که در ميانه ي آن چيزي هستم که بايد نه بهترينم نه بدترين گاهي نزديک به به ترين گاه دورتر پريشاني من از آن سان است که دوستش دارم و ن مي خوام دور شوم از وجودش
خود نيک مي داند که چه جايگاهي دارد جنس حس مرا مي داند مي داند من دوستش دارم و نيز من مي دانم کم نيستند انسان هايي که مي گويند أن چه را من مي گويم
حسش را ارج مي نهم و انديشه اش را دوست مي دارم آرزويم نيك روزي اش ، نيك حسي اش و شاد زي بودنش است
اگه فهميدي چي گفتم بگو خودمم بفهمم
مي گويد سياه ننويس / مي گويد سنگين ننويس / مي گويد از غم ننويس / مي گويد بي توکل ننويس
مي گويد زندگي کن / مي گويد عاشقي کن / مي گويد شادي کن / مي گويد بندگي کن
اي فلاني / اي تويي که نامت رسمت راهت با من فرق دارد / تو بگو / تويي که اين گونه به من مي گويي / شکل دينت چيست؟ / رسم ذهنت چه گونه است؟ / راه فرزانگي َ ت به کدامين سو ست؟ / تو بگو / بگو کجاي اين دنيا رنگ ِ نداشتن سفيد ست؟ / رنگ دل دادگي در ديار تو چيست؟ / وقت رفتن مي خندي؟!!! / تو خستگي هات شادي مي کني؟ / بگو / فکر کن و بگو / وقتي خيلي چيزايي که داري ارضا کننده برات نيست بازم سر حالي؟ / مي توني لذت (( دوست داشتن و دوست داشته شدن )) رو از روال زنده گي بذاري کنار؟ / هي فلاني !! / دو سه خطي هم تو بنويس /بنويس ساده گي جرمه يا حسن؟ / بنويس رک و راست بودن گناهه يا خوبي؟ / بنويس نگران ديگري بودن آزار دادن يا محبت کردن؟ / اصلن مي دوني غرور از کجا به بعد مي شه کبر؟ /
جواب منو نمي خواد به من بگي / با خودت روراست باش و به خودت بگو / اون وقت يه کمي وجدانت رو خرج کن و بگو من سياه مي نويسم يا خاکستري؟ /
این روزا زیاد اون جوری که باید نیستم حالم خوبه ها ولی اون جوری که بگم عالی ام نه!!! نیستم روزای ماه رمضون یه جورایی منو از دنیای چند روز قبلم جدا کرده بیش ازین حرفی ندارم براتون یه شعر می زارم شاید خوشتون بیاد شاید نه
| از عشق |
|
| خداست |
| بالای جهنم |
|
| پست است. |
| مگر آن که از تب ِ وهن |
|
| دق کند. |
| انکار ِ عشق را |
|
| چنين که به سرسختي پا سفت کردهای |
| دشنهيي مگر |
||
| به آستيناندر |
||
| نهان کرده باشي. ــ | ||
| که عاشق |
|
| اعتراف را چنان به فرياد آمد |
| رخسارهيي که توفاناش |
|
| مسخ نيارست کرد. |