

روزی روزگاری یه پسر بود تو این دنیا که یه جورایی دیوونه بود،می خواست متفاوت باشه ولی شبیه ترین آدم بود به خودش،می خواست تجربه کنه ولی زندگی می کرد،اینقدر به فکر این چیزا می کرد که یادش رفت زندگی یه جور عادت کردن به مرگ روزهاست.اینقدر دنبال تفاوت ها رفت که حتی زندگی کردن رو از یاد برد.
این پسر قصه ی ما روزی از روزای این روزگار
احساس کرد نسبت به یه انسان دیگه حسی عجیب داره،سعی کرد کشف کنه اون حس رو - البته به روش خودش-این شد که به جای نزدیک شدن به انسان دیگه،با بقیه ی انسان ها رابطه برقرار کرد،باید با انسان دیگه خوب می شد و راحت باهاش ارتباط برقرار می کرد به جاش جلوی انسان دیگه با بقیه ارتباط برقرار می کرد.اینقدر این کارو ادامه داد که وقتی خواست سلام کنه به انسان دیگه فهمید به جای حس دوست داشتن حس ترس داره،ترس از برخورد با واقعیت.روزگار گذشت تا اینکه پسر قصه ی ما فهمید تا ندیدن انسان دیگه تا ابد فاصله ای به اندازه ی یک خاطره وجود داره.دیگه نمی تونست کاری کنه چون انسان دیگه هرگز نمی خواست حس روزگار گذشته رو به یاد بیاره.
انسان دیگه حالا رفته و پسر قصه ی ما رسم زندگی رو یاد گرفته ولی چه دیر
دوست اش مي دارم/ چرا که مي شناسمش / به دوستي و يگانگي
اندوه اش / غروبي دل گير است/ در غربت و تنهايي
هم چنان که شادي اش / طلوع همه آفتاب هاست / و صبحانه / و نان گرم
و پنجره اي که صبح گاهان / به هواي پاک گشوده مي شود /
و طراوت شمع داني ها / در پا شويه ي حوض
احمد شاملو
به نام دل بگو که زنده گي زيباست به نام جان بگو که دنيا قشنگ است به نام تن بگو که فاصله هيچ ست به نام عشق بگو که دلت تنگ ست
بگو و بخوان و بدان و بفهم و بيا بچرخ و برقص و بمان و بياسا
من را ببين که چه گونه دل به باد بستم باد هر ور رو باد فضول بي حس باد تن لرز صبح گاهي آري !! بدان که من تو را دوست مي دارم نه براي آنکه زيبايي نه براي آنکه نيستي و نه براي هر چيزي که داري من تو را دوست مي دارم چون تنها کسي هستي که دلم وقت شنيدن نامت چهره ات را حک شده بر خود دارد دوستت دارم چون دوست داشتن را از من دريغ نکرده اي دوستت دارم چون هرگز مرا سرزنش نکردي که چرا اين گونه هستي و زان گونه نيستي هر روز که مي گذرد پاره اي از دلم را براي تو مي کند هر لبخند تو براي من اتفاق تازه ايست در روز مرگي هاي ذهن پريشانم ميداني يا نه؟ عاشق سينه چاکت نيستم کور از لذت دوست داشتنت نيستم بي تو رنگ روزهايم کدرتر نمي شود بي تو زنده گي چندان هم سخت تر از الان نمي شود روال زنده گي هر کداممان مي گذرد اما دوستت دارم چون شعور داري حس داري فکر داري بي غل و غش مي گويي و مي خندي و مي گذري آري تو زنده گي ات بي من است بي من مي خندي بي من مي گردي بي من شاد مي شوي و غم گين مي شوي برايت هر چه و هر کسي که باشم کسي هستم که بودش کمي بيش از نبودش هست تنها کمي که اگر کسرش کني چيز زيادي را از دست ندادي در قياس شايد به اندازه ي کمي موي سر خودم هم نمي دانم چرا ولي دوستت دارم آنقدري که مي خواهم باشي آنقدري که با بودنت - نه اين گونه که هستي بلکه بيش ازين - زنده گي هايمان بهتر مي شود اين را اطمينان دارم
لذت بودن را فداي خيلي چیزا نکن ممنون


یادش گرامی

همیشه به انتهای گریه که می رسم،صدای ساده ای را از بی نهایت شب می شنوم
صدای غروب غزل ها را ..........
صدای بوق بوق نبودن او در آنسوی خط
آرامتر که می شوم شعری از دفتر دریا می کنم
و به انعکاس صدایم در آئینه ی اتاق خیره می شوم
در برودت این همه حیرت.......................... او کجا مانده؟!!!

اين نامه اي ست براي((او)).اويي که بارها خواستم بهش بگم چقدر به وجودش نياز دارم و هرگز نتونستم،هيچ گاه توانايي گفتن اينو نداشتم که بهش بگم :
سلام!!!نمي دونم چي بايد بهت بگم،هيچ موقع نمي دونستم،خيلي دلم مي خواد که يکبار بتونم به تشويش درونم غلبه کنم و باهات حرف بزنم.نمي دونم چرا؟ولي هر وقت خواستم باهات حرف بزنم..........(نميتونم کلمه اي پيدا کنم تا حالم رو بيان کنم-شايد تشويش نزديکترين کلمه باشه).بارها سعي کردم به تشويش ذهني ام غلبه کنم ولي نشد(ازين حرفا بگذريم که اصلاً گفتنش جالب نيست)
دليل نوشتن اين نامه گفتن حرفي هست که نتونستم بگم بهت،تو يه جمله ((به وجودت اعتماد دارم و به کمکت نيازمند))دليل اين طرز فکرم ترجيح ميدم رو در رو بهت بگم.
روزگارت سبز و تهي ز بدي
يا حق

برايم مهم نيست که کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چيستي ؟!!! برايم مهم نيست که ديگران تو را چه مي نامند ؟!!! برايم مهم نيست که در آغوش کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چه گونه مي زيستي ؟!!!
آن چه برايم مهم است خودت هستي خود توئي که اين گونه راز آلود در ذهن من زيستي توئي که تمام پله ها را نورديده اي - بي هيچ جنبشي - توئي که با من نبودي و هميشه بوده اي اين روزها همه جور نشانه مي گويند که هستي ولي خودت هرگز نيستي
نمي دانم من نيز هستم يا که نيستم ؟!!! نمي دانم من نيز دوست داشته مي شوم يا نمي شوم - اين را مي دانم که دوستت هستم ولي آيا دوستم مي داري؟ -
هر که تو را مي بيند مي گويد نه !!! هر که از تو مي شنود مي گويد نه !! هرگز خط تو - او شکل نمي گيرد تو کجا و او کجا؟!!! ولي هيچ کدام نه من را در مقابل تو ديده اند نه آنچه را که تو به من نشان داده اي اصلن کدامشان من هستن يا تو ؟ کدامشان لمس زندگي را آن گونه که من کرده ام حس کرده اند ؟ جخ امروز از مادر نزاده ام عمر سالها بر من گذشته / .........
مي دانم اين رسم من رسم ساده اي نيست مي دانم اين خط و ربط من خوانا براي هر کسي نيست مي دانم زنده گي طعم گسي دارد وقتي که نيستي و وقتي من هستم مزه ي هميشگي را دارد برايت - و شايد گاهي کمي تلخ - مي دانم لرزه ي من در تپش لحظه هايم خنده ي توست در در لحظه ي شنيدن مي دانم و مي داني ......... اين گونه نيست ؟!!!!
تلاش من رسيدن به آن قله اي ست که ديگر انکار نبودنم نا ممکن باشد و تو نيک مي داني چند قدمي به آن قله مانده رسم و راه و خط و ربط ت را کمي بچرخان به سوي لرزش قلم وقتي که دلت مي نويسد نه عقلت ادامه بده اين بار تو ادامه بده اين خط را - حتا اگر يک جمله باشد - بنويس و ادامه بده حتا اگر نمي خواهي ادامه بده اين بار تو بگو و بنويس
دوستش دارم ،دليلش زياد به تو ربط نداره ولي بدون که دوستش دارم،اينقدر که مطمئنم با اومدنش چيزي کم ندارم(تا اين سن از زندگي).
ايمان دارم،به تمام لحظات وجودش،به آرامشي که با حضورش به عقلانيت من ميده،به پاکي روحش،به تپش همزمان ذهن و دلم تو لحظه ي ديدن.
با همه ي اين حرفا،با همه ي حس دوست داشتنش يه ترسي يه زنجيري نمي ذاره برم جلو.مطمئنم که با وجودش ازين جايي که هستم...........................اه لعنت به اين جمله هاي مسخره ي توجيه کننده ي اعصاب داغون کن.رک و رو راست دوسش دارم و نمي خوام از دستش بدم.نمي خوام حسرت صميميت اونو تا آخر عمر رو دلم داشته باشم.ميخوام با بودنش لذت زندگي رو لمس کنم.
خدا،اي خدايي که اون بالا نشستي اين بنده هاي مزخفت رو نمي خوام،که من تو اين سرزمين تنهام و کسم توئي کس بي کسان،تا موقعي که تو هستي چرا ازين آدما کمک بخوام؟تو مي دوني من کي هستم،افکارم چيه و چه انديشه اي تو ذهنم دارم!!!پس کمکم کن تا بتونم دوستش داشته باشم همون جوري که از اول داشتم،نذاراين حسي که نسبت بهش دارم تغئير کنه،خيلي دوست دارم آزاد و رها بدون ترس بهش بگم که چه جوري بهش اعتقاد دارم.
وجودش آرامش ميده به من،