

به نام اعتماد و عشق
هزاران بار گفتم که چي مي خوام و چي برام مهمه ولي انگار نه تو باورت شد من چي مي گم نه خودم يقين داشتم که اون چيزي که مي گم رو باور دارم!!! خاطره بازي و عشق بازي با خاطره هاي روزاي رفته انقدر برام جالب شد که از خيلي چيزا بريدم الان مي خوام بگردم به دوره اي که آدم بودم نه يک موجود که گاهي يادش مي آد بايد زنده باشه و زندگي کنه نه اينکه نق بزنه و داد و هوار کنه
حس وراجي ندارم اين نامه رو بذار به هر حسابي که مي خواي بذاري خيالي نيست
دوست دار همه چيز و هيچ چيز و تو و اون و من و خودمون و شما ها


سلام
اين نوشته ای ست که فقط دارم مي نويسم خيلي برام مهم نيست که بخونيش يا نه مهم اينه که مي ن وي سم يه جورايي ديوونه بازي و رواني کاري برام آرام بخش شده آرام بخش چيزايي که مثل خوره روح و تن و ذهن و ديدم رو مي خوره نمي دونم تو کي هستي و چي مي خواي ازين جا اينجا يعني همه جا همه اونجاهايي که هستي يا هستم يا هست يکي گفت هيچ نيستي نيست ديدم آره راست مي گه همه چي هست ولي گاهي اين هست نيست مي شه گاهي بهترين حست رو وقتي پيدا مي کني که خيلي جاي بدي هستي يا بدترين چيزا رو تو بهترين هست هاي زندگي ت مي بيني
مي گن زندگي همينه ولي ميگم زندگي هيزم تري ست که گاهي بي دود مي سوزه و کويري ه که توش زلال ترين آب خنک رو مي شه خورد تو چي مي گي هر چي مي گي با ذهن تو درسته و شايد با ذهن من ناجور باشه ولي هست ديگه آخه هيچ نيستي نيست
دوستدار هست و بود و خواهد بود خودم و تو

از من تنها به تويي که هستي
گنگم و خسته و تشنه / خدايم مي داند که اين بار اگر از من بگيرد آنچه را که داده / شلاق کيفر گناهانم را تاب ندارم / مي داند اين بار سهم زياد داد و ستد را خود مي برد و من سهم کمتر را / مي داند که اين بار چه اميدي داشتم بر سر ميز داد و ستد / روزهاي زيادي ست که از خدا پنهان کردم / آن چيزي را که بايد مي دادم / اکنون خود مي داند که سهم مرا نخست بايد بدهد تا سهم سترگ خود را ببرد ازين داد و ستد / پس باز هم پنهان نمي کند سهم مرا از آنچه بايد بدهد / خود نيک مي داند و( من نيز ) / که چيزهاي زيادي داده و چيزهاي اندکي باز پس گرفته / ولي اين بار بايد آن چيز بزرگ و دوست داشتني مرا ( که سالهاست درخواستش را دارم ) بدهد / تا باز پس بگيرد آن چه را داده چيزي که بسيار برايش عزيز است و دوست داشتني
خداوندگارا خود مي داني چه چيز را مي خواهم و من مي دانم تو چي چيز مي خواهي / اينبار به جاي کنج ساکت اتاقم و ساز هميشه نا کوکم / همه را شاهد اين قول مي گيرم تا اين بار هيچ کدام جر نزنيم ( اوني که هميشه جر مي زنه کيه؟)
دوست دار آنکه بود و هست و خواهد بود

مرا ببخش که جز دل پريشاني چيزي برايت نداشتم / مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهي گفتمش که دير بود / مرا ببخش که يادم اين گونه آزارت مي دهد / من از خود گذشته ام
مرا ببخش که هميشه مي گويم دوستت دارم / مرا ببخش اگر مي بينم که نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم / مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم / من مرده گي مي کنم
مرا ببخش که دل تنگ ات هستم / مرا ببخش که سخن از دل مي گويم / مرا ببخش که به وجود کس ديگر حسودي مي کنم / مرا ببخش نمي توانم ز ياد ببرمت / من آدميزاد گونه زيست نمي کنم
مرا ببخش که مي گويم مي خواهم باشي / مرا ببخش که مي خندم وقتي هستي / مرا ببخش اگر وقت بودنت چيزي جز دل داده گي نمي گويم / مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم / من يک ديوانه ام
مرا ببخش که برايت نگرانم / مرا ببخش که وقت پريشاني ات از خود بيخود مي شوم / مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر مي گيرم / من آن يار بي غم نيستم
مرا ببخش / خواهش ام زياد ست و وقت َ ت اندک / ببخش و ........... ( نمي دانم مي پذيري يا ...؟)
پ.ن : هرگز رها ز من نخواهد شد این پندار بودنت ، ای همه یادهای بودت - در عین حالی که نبودی هرگز - زیباترین لحظه های نفس َ م


دوستت دارم / به پروردگار زيبايم سوگند که دوستت دارم / به سپيدي برف دوستت دارم / با تمام ياخته هاي بدنم دوستت دارم
هر بار که نوشته هايم را مرور مي کنم / هر بار که به ياد آن چه بر من گذشت مي افتم / هر بار که ياد آن چه مرا اين گونه کرد مي افتم / با خود تکرار مي کنم که / دوستت دارم
اين نوشته هاي من / اين دل نشسته هاي شبان گاهانه ام / اين لرزش هاي روزگار من / همه گي مي گويند که / دوستت دارم
تو را هرگز با کسي قسمت نکرده ام / نامت را هرگز بر برگ نياورده ام / با تمام گفته هايم از تو براي ديگران ، هرگز نگفته ام که با من چه گونه بوده اي / زيرا که پاک ترين واژه اي برايم / چون که / دوستت دارم
بارها از خاطرم بيرون رفتي / - خود بارها ديده اي که چه گونه تهي شده اي از روزگارم - / اما هر بار باز گشته اي / تو درين خانه ميزبان گشته اي نه ميهمان / من نيز شاد ترم / زيرا که / دوستت دارم
نيک مي دانم / پرنده مردني ست / خوب مي فهمم / که از آن من نيستي اکنون / به روشني لمس مي کنم / دل بر من نداده اي / - آن سان که من داده ام - / ولي چه کنم که / دوستت دارم
نوشتن از تو / آرامم مي کند / فکر کردن به تو / بي گاهم مي کند / دل بستن به تو / دل شادم مي کند / چه را که / دوستت دارم
بعد تو / دل بستن به هر کسي / به سان باد شده / بعد تو / خنديدن با کسي / محال شده / بعد تو / مهرباني با کسي / دل آرام نيست / بعد تو / زنده گي با همه / نا ممکن شده / براي اين که / دوستت دارم
اهل شهر بدانند / هرگز بعد او کسي برايم به ترين نشد / هرگز زنده گي برايم رنگ آن روزها را نگرفت / هرگز آرامش راه به ذهنم نيافت / اهل اين دير بدانند و بفهمند و بخوانند / با همه ي دل بسته گي هايم به اين دير / دل بستن به کس ديگر برايم دشوار شده / دوست داشتن برايم بسي سخت شده / دل تنگي امانم را بريده / تنهايي مرا زمين گير کرده / رسم زنده گي ام بر مدار هيچ مي گذرد / من به پريشاني رسيده ام / با تمام زيبايي هاي خود ساخته ام براي رسم زنده گي ام / هنوز کامل نشده ام / من مي خواهم آرام شوم / مي خواهم زنده گي کنم / مي خواهم ادامه دهم / ........... / مي خواهم مي خواهم


دیروز عصر روزنامه ی اعتماد رو - طبق معمول هر روز - باز کردم و سریع صفحه ی آخر رو خوندم ، یه مطلب خیلی قشنگ درباره ی تولد استاد بیضایی بود که نوشته ی استاد اکبر رادی بود
بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.
تو آن درخت روشني با شاخه هاي پرپشت باشکوه، که چه بسيار راهيان صحنه در سايبان سبز تو پروريده اند. تو آن بلاکًش معصومي که هوش ويرانگر و ادراک عالي تو قادر به درک عقلانيت روزمره ما نيست. آري، تو آن حماسه نستوهي که در امتداد نيم قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي خصلتي که خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسمانده هاي مکتب پاريس و لندن سابق را در دايره فرم غًرغًره مي کنند و با تعدادي کارتون، يک چينش هندسي، دو تيغه نور و يک سکوت خواب آور و ناگهان خر نعره هاي پلشت و يک زبان معلق يأجوج (لالبازي؟ يا متن زدايي؟) مدعي کشف لحظه هاي ناب هستي اند، در اين عهد بي خصلتً بي هويتً بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تآتر، جام خضر زمانه اي و زهي ما که معني تآتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو باز جسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بïقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي. که اين است شايسته پيشوايان؛ مي داني؟ و پيشوايان صحنه مردان کهنه، پيشکسوتان نوستالژيک، بïت نمايان ريزنقش و اين چهره هاي مïد نيستند؛ نويسندگان صلح کلً اين سوي عالمند که زبان وحي براي عاشقان و پيغام آدميت براي قîدîر قدرتان سياسي، گانگسترهاي شيک پوش و زورگيران بي ترحم آن سوي زمين دارند و حاليا در پسً پستوي حïجره قاق نشسته يا از بد روزگار روي شانه خاکي جاده مي روند.
بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است.
هنوز به وسط متن نرسیده بودم که رادیوی ماشین گفت (( اکبر رادی به دیار حق شتافت )) باورم نمی شد من داشتم متنی رو که دیروز نوشته بود می خوندم و ایشون .......... / عجب جشن تولدی شد برای استاد
امروز صبح صفحه ی اول اعتماد رو دیدم و نوشته ای که استاد به مانند همیشه زیبا - و این بار پر گداز تر از هر وقت دیگر - نوشته بودن واقعن که با کمترین واژه به ترین مفهوم را رساندند
نامردي است که در جواب تبريک رادي تسليت بگويم؛ اين نه از من که از روزگار است - آري - آن هم آنجايي که تبريک فرق چنداني با تسليت ندارد، رفت آن بزرگواري که رادي بود؛ سوار بر واژه هاي خويش؛ اما چشمه يي را که از قلم وي جوشيد، جا گذاشت، تا کاسه ي دست هايمان را از آب زندگي بخش آن پر کنيم،خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمين هاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايش ايران تسليت مي گويم؛ و به هر که از رادي ماند؛ به بستگان و وابستگان وي. و پيش از همه به زني - حميده - که بيش از چهار دهه با وي زيست - کنار سرچشمه يي - و غرش رودي را که از زير انگشتان وي جاري بود، خاموش مي ستود،
به واژه ی پاکی که خداوندگارم به من آموخت / به همیشگی بودن قدرت بی پایان آسمان / به سپیدی دانه های برف / و به تمام داشته های آدمی از دنیا سوگند که دل گیر نیستم
تمام واژه هایم خرج شده / تمام پریشانی هایم از ذهنم رفته / من درین ابتدای زمستان با تمام سردی تنم گرمم ست / چون که تو را دارم / چون می دانم که هستی / گر ندارمت چه باک؟!!! / گر دل به من نمی دهی بی پریشانی !!! / گر آغوشت پذیرای من نیست ملالی نیست / من هم خدایی دارم به بزرگی و بخشندگی خدای تو / همان خدایی که تو را دوست دار کس دیگر کرد و مرا دوستدار تو / به تمام هست و نیست ّ م از زنده گی سوگند / همین که خوب و شاد هستی / همین که راه می روی و زنده گی می کنی / همین که رسم زنده گی ات چیزی بیشتر از هیچ است / برایم کافی ست / گر داشتم ت بسیار بیش از اکنون شاد بودم و می زیستم / لیک اکنون هم رسم زنده گی ام به زیر صفر نرفته
کش دار نشود سخنم / بی من به تر از با من هستی؟ / پس این گونه زنده گی کن / من هم با ......... خوشم /

جشن یلدا مبارک و خوش
سخنی نیست جز سخن خداوندگار رندی حافظ شیراز که امشب با من گفت :
|
|
|