تبليغاتX
کیمیاگر کویر
کیمیاگر کویر
 

مي گفت (( تو روزي ازين دير (deyr) خواهي گذشت ، تو روزي ازين سرزمين خواهي رفت ، روزي ديگر خواهد شد و آن روز تو اينجا نخواهي بود ، آن روز نه من هستم که برايت گريه کنم ، نه توئي هستي که پايبند اين ديار باشي ، روزي خواهد رسيد که بي دل تنگي خاک اينجا را مي بوسي و کرنش ادب مي گذاري و مي گذري ، ديگر برايت اين خاک آنقدر پاک نيست که پاي بست َت کند آخِر اين خاک پر ز خون ِ دل تو و من ست که هر ره گذري زخمي بر آن زده ، هر رهگذري که من و تو به اميد آوردن نسيم به دير راه آمدنش را گشوديم و زخم خورده چشم بر گذرش بستيم ، آري تو مي گذري و اين ديار را در کنج يادکده ات مي گنجاني تا شايد گاهي يادي از آن کني ))
آري راست مي گفت من در حال گذر هستم ، مي گذرم و به ياد مي سپرم ، مي گذرم و زخمي نمي زنم ، سرزمين دگر کجاست؟ راهي به پايان گذر اين ديار نمانده ، يادها را همين جا بگذارم و بگذرم؟؟ يا بردارم و ببرم ؟!! افسوس که جز ياد ره توشه اي نيست ، نه ياري نه دل داري نه هم راهي ، بي ملال ، بگذار بگذرم و بياموزم ، بياموزم که :

ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه هاي ظلمات . در لايه هائي از اجتماع كه هنوز انسان ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده اند جمله ي " دوستت مي دارم " در اكثر موارد رشوه ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي شود و يكي از دلايلي كه عشق را به " تصاحب " تبديل مي كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است . گفته اند "انسان حيواني اجتماعي است ". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است .

                                                                                        احمد شاملو

مي آموزم؟!! آيا ياد مي گيرم که اهل رشوه دادن و تصاحب کردن و وحشت نباشم ؟!!! من مي گذرم و مي آموزم و ياد مي گيرم


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

فروغ گفت (( من سردم ست )) / سهراب گفت (( چمشها را باید شست )) / اخوان گفت (( هوا بس ناجوانمردانه سرد ست )) / نیما گفت (( یک نفر در آب دارد می سپارد جان )) / و شاملو سرود (( روزگار غریبی ست نازنین ، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ))
(( جخ امروز از مادر زاده نشده ام )) من وقتی زیست را در زمین انجام دادم که روزگار فیروزه ای بود / که رسم من خنده بود / آدمی زاد آن روزگار دل ش پیدا بود / کویر بود / ولی عریان نبود / خاک بود / ولی پاک بود / و هوا بود / آسمانی آبی ، مردمانی خاکی ، و سینماتوگراف / رادیو بود / تیاتر بود / سنگلج و لاله زار بود / می شد تو کافه نادری قهوه ای خورد و سخنی راند و خنده ای کرد / می شد رفت دربند و دیزی سنگی خورد /
یک نفر بیاید مرا از خواب بیدار کند / یک نفر بیاید / آغاز نکرده به پایان رسیده ام / من آدم این روزگار سیمان و دود و دروغ نیستم / خواهش می کنم یک نفر بیاید و مرا آگاه کند / قرن ما آن سان که من می خواهم نیست / من گریزان گشته ام / من میان آن چه ندیده ولی شنیده ام و آن چه دیده ولی نفهمیده ام مانده ام / من می خواهم زنده گی کنم / خواهش می کنم کسی دست مرا بگیرد و به امروز بیاورد / من درین نوستالژی بازی مانده گار شده ام / من مانده گار شده ام /
فروغ گفت (( دستم را بر پوست شب می کشم )) / سهراب گفت (( و خدایی که درین نزدیکی ، لای این شب بوها ست )) / اخوان گفت (( با تو دیشب تا کجا رفتم ، تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم )) / نیما گفت (( تو را من چشم در راهم )) / مشیری گفت (( صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )) / و شاملو سرود (( در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر ، نیست یک فریاد ))


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

      

 به خیلی چیزا باید اعتراف کنم / به خیلی از دروغ ها و فریب های زنده گی م / من دارم به مرگ نزدیک می شم / برای اونی که باید خواهم گفت اگه فرصت گفتن بده / شعر زیر با تمام وجودم تقدیم به بهترین ام

سلام اي کهنه عشق من،که ياد تو چه پابرجاست / سلام بر روي ما تو، عزيز دل سلام از ماست


تو يه روياي کوتاهي،دعاي هر سحرگاهي / شدم خواب عشقت، چون مرا اين گونه مي خواهي


من آن خاموش خاموشم،که با شادي نميجوشم / ندارم هيچ گناهي جز،که از تو چشم نمیپوشم


تو غم در شکل آوازي،شکوه اوج پروازي / نداري هيچ گناهي جز،که بر من دل نميبازي


مرا ديوانه ميخواهي،ز خود بيگانه ميخواهي / مرا دلباخته چون مجنون،ز من افسانه ميخواهي


شدم بيگانه با هستي،ز خود بيخودتر از مستي / نگاهم کن،نگاهم کن،شدم هر آنچه ميخواستي


سلام اي کهنه عشق من ،که ياد تو چه پابرجاست / سلام بر روي ما تو، عزيز دل سلام از ماست


بکش دل را شهامت کن،مرا از غصه راحت کن / شدم انگشت نماي خلق،مرا تو درس عبرت کن


بکن حرف مرا باور،نيابي از من عاشق تر / نمي ترسم من از اقرار،گذشت آب از سرم ديگر

 

                 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

باغ پر برگی

پريشاني برون ز پندار باد / دل تنگي برون ز کردار / و سستي برون ز رفتار /
او ديگر به فسون پيوست / بانو ديگر محال شد / و من به خود باز مي گردم
ديگر بس ست در مسير جاده نشستن / براي ديدن گردي از خاک رهش / ديگر بس ست زنده زنده مردن و مرگ را زنده گي کردن
سياهي ز ما دور باد / کژي ز بنيان زنده گي مان ره نبرد / ما زنده گان هستيم براي زنده گي نه براي مرده گي / نيايش ما هر دم گاه به درگاه آن پاک ايزد بزرگ ست نه بر پاي کوچکان خرد / نژاد ما ز کورش ست و خوراک ما ز ايزد / دست دريوزه گري بر کسي دراز نکنيم
دل پيشکش خداوندگار ست براي ما / چشم نشان راستي ست و پاکي / دل و چشم مان را بر نا شناسان و نا سپاسان ارزاني نکنيم / من کيمياگر واژه هاي کوير خويش / بدين سان مي گويم که همه کس هيچ من اند و هيچ کس همه ي من / مي گويم که در اين زادبوم زيبايم ايران زمين پاک / نا اهل مردمي مي زيند که راه شان بر سوي مالشان مي گردد / نيش خندي بر واژه هاي مهرباني مي زنند /
مانده ام چه گونه گويم جاي همه در کويرم خالي ست / چه گونه گويم سوي من تلاش براي نيک بودن ، نيک زیستن ، نيک مردن ست / روزگار زيباي من دارد مي رسد / از تن مرگي گذر کرده ام / به آن (( آن )) خواهم رسید

مولا مدد

من می خوام برم بدو ام این وسط برگ بازی کنم میای تو هم بازی؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |