تبليغاتX
کیمیاگر کویر
کیمیاگر کویر
     

مي گي آروم باشم ، بخندم و اميدوار به آينده نگاه کنم / سعي مي کنم اين طوري که مي گي باشه / صبح که از خواب پا مي شم ، مي رم ورزش مي کنم ، نون بربري داغ مي گيرم ، با يه لب خندون مي آم تو خونه ، تا صبحانه ام رو بخورم و برم سراغ يه روز ديگه - که پيش رومه - / يه صبحانه ي کاملن ايروني - چايي داغ تازه دم ، پنير اصل ليقوان ، نون بربري داغ و يه روحيه ي تازه و شاداب - /
از در خونه مي زنم بيرون / گوشي م رو روشن مي کنم و رسمن روزم رو کليد مي زنم / هنوز سر کوچه نرسيدم که اولين sms مي رسه به گوشي م / اعلام حضور کسي که تنها يک صدا شده / (( شب خوش )) گفتني - که توي اول صبح به دستم رسيده - / يه دقيقه صبر کن / اصلن جز صدا چيز ديگه اي هم تو زنده گي من هست ؟ / - بگذريم بهتره ، امروزو بي خيال اين بديهيات - / مي رسم به اتوبوس و مي شينم سر جاي هميشه گي م / جايي به قدمت 12 سال - از وقتي که مي رفتم دبيرستان - / صندلي رديف 2 ، کنار شيشه / اتوبوس حرکت مي کنه و من توي افکار خودم دارم نقشه ي امروزم رو مي کشم / بايد برم تهران - بلوار ميداماد - اداره ي ثبت شرکت ها /
يک ساعت بعد تو ميدون ونک هستم / سوار ماشين ميرداماد مي شم / بعد از پل ميرداماد پياده مي شم / بايد برم اون ور بلوار / تو حين رفتن يه دفعه ذهنم جرقه اي مي زنه رعد و برق گونه / ساختمون روبروم محل کار آسوده ست / دختري که خيلي برام مهم بود وجودش / بي غل و غش ترين آدمي که مي شناختم / هميشه تحسين ش مي کنم / گوشي مو در مي آرم تا (( صبح خوش )) ي بگم و بگذرم / يه دفعه يادم مي آد که هر روز که مي گذره از هم دورتر مي شيم / هر بار که اتفاق جالبي در حال افتادنه ، خبرش کردم تا شايد لذت تجربه رو باهم ببريم / و هر دفعه حواله داده مي شم به دفعه ي بعد / آنقدري که هنوز کادوي تولد 86 رو نگرفته و از ياد برده که من زاده ي چه روزيم ؟ / پس تنها sms ي مي دم و از کنار در stat oil مي گذرم /
تو اداره دنبال جواب ثبت تغييرات ، مي رم سمت اعلام نتيجه / دعا مي کنم اين دفعه ديگه ايرادي نگرفته باشن و کار انجام بشه / واي  ي ي ي ي ي  نه ه ه ه ه ه ! ! ! ! ! ! /  نقل و انتقال سهام صورت گرفته تو شرکت - يا همون صورت جلسه ي نقل و انتقال - با مدارک ثبتي پرونده همسان نيست / و اين يعني شرکت جان عزيز ما ده هزار سهم دو هزار ريالي داشته - طبق اساسنامه - و دوستان گل من تو شرکت ، پنج هزار سهم ده هزار ريالي به من اعلام کرده بودند / اين هم از مزاياي داشتن 8تا شرکت تو سن 28ساله گيه / زنگ مي زنم به شرکت / هيچ کسي قبول نمي کنه که اشتباه کرده / مجبورم برم شرکت رو در رو حرف بزنم / اونجا هم وضع بهتري نصيبم نمي شه / يه جمله بد يه جايي مو سوزوند / (( شما بايد طبق اساسنامه تنظيم مي کردين و حواستون مي بود )) / جالب اينجاست که دست خط آقايون که مقدار سهم رو معرفي کرده بودن و ترتيب نقل و انتقال رو معلوم ؛ رو گذاشتم جلوشون و بازم زير بار نمي رن /
با صورت جلسه ي تازه و درست بر مي گردم اداره / مي رم ثبت تغييرات تا صورت جلسه ي جديد رو بذارم رو پرونده / يه حس عجيب بهم مي گه تو چهره ي آدماي اطرافم فضولي کنم / من هم گوش مي کنم و در اوج بي تفاوتي نگاه ، تک تک آدما رو نگاه مي کنم / واي نه ! ! ! ! / خداي من ! ! ! ! / اين ديگه نه ! ! ! / جناب آقاي زهره وند از روبروي بنده ي کم شانس ظاهر شدن و هيچ راهي براي گريز از ديدن روي ماهشون ندارم / - جهت اطلاع بايد بگم اين آقاهه که مي گم ، همون دوست 4ساله ي دوران دانشگاه هست ، که تمام اتفاقاي عاطفي منو مي دونستن از همون اول و چند ماه بعد از ليسانس گرفتن ، تشريف بردن خواستگاري کسي که من دوستش داشتم و اين روزا همسر خانم هستند - / سلام و احوال پرسي و پرسيدن از کار و زنده گي / تمام مدت دستم رو به دستگيره ي کيفم فشار مي دم تا مبادا هرز بپره و جايي بشينه که نبايد /
ازون اداره ي مزخرف هم مي آم بيرون / بايد برم يه گوشه ي دنج کمي آروم کنم خودمو / نزديکترين جاي دنج سينما آزادي ست / مي رم سمتش / طبقه ي 7 / کافي شاپي کوچولو و بار کوچيک تري که منو با يه شيشه از فضاي بي انتهاي روبروم - که تهران ِ دودي ِ يه روز ساله - جدا کرده / ديدن آدمايي که مي آن و با خنده وارد سالن سينماي پشت سرم مي شن و هيچ کدوم - لااقل تو اون لحظه - به تنهايي و عصبانيتي که چند متر اين ورترشون در حال موج زدنه فکر نمي کنن / 7طبقه رو مي آم پايين و وارد ِ شهر ِ مردم ِ خسته مي شم /
تو راه برگشت به خونه ام / تو تاکسي ونک - کرج / سعي مي کنم هنوز هم به خودم بقبولونم که بايد آروم بود / بازم اين گوشي ونگش در مي آد / بازم sms / اين دفعه خواهش يه آشنا که ديگه حتا sms هم نمي خواد از من داشته باشه / هر چي کنکاش مي کنم نمي فهمم که چرا ؟ ! ! ! ! / ياد جمله ي فيلسوفانه ي يه دوست مي افتم که (( هرگز از يه دختر نپرس چرا ؟ )) / به اجبار بايد قبول کنم که اين يکي هم ترکيد / به دّرّک ؟ ! ! ! ! / انگار بايد قبول کنم که آره به دّرّک / داستان اون قمار باز و حواله دادن هاش وقت باختنه /
مي رسم خونه / از در نيومدم تو که صداي ناله ي درد بابا رو مي شنوم / 1سال و نيمه که تو خونه بستريه / درد 2تا عمل در عرض 1ماه يه طرف ، بي حوصله گي و خسته گي 18ماه رو تخت خوابيدن طرف ديگه / بايد آرومشون کنم / انقدر نازشون مي کشم تا کمي آروم مي شن / مي آم تو اتاقم تا کمي استراحت کنم /
وصل مي شم به نت / سري به بلاگم مي زنم / تنها جايي که کمي مي شه به آروم بودنش اعتماد کرد / اينجا هم انگار آرامش نيست / اينجا هم کسي نيست که حتي صفحه ي چت رو تاب بياره و کمي به من گوش کنه / حتا اون کسي که سالها همسايه مان بود و هميشه وجودي خوب داشت ، الان حتا وقت جواب سلام دادن هم نداره / حتا اون کسي که خنده هاش پر از شيطنته / حتا اونايي که فقط چراغي هستند در مسنجر / هيچ کس نيست /
خسته ام / ساعت 2 شبه / باز هم بايد در عرض 4 5 ساعت روحيه ام رو بازسازي کنم تا روز ديگه اي رو به اميد بهتر بودن شروع کنم / روز ديگه اي رو به اميد کمتر نشون داده شدن تنهايي م


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |