

اینکه می نویسم / این بار دلیلش کسی یا چیزی نیست / شاید تنها از سر عادت هفتگی باشه که می نویسم / واقعن نمی دونم چرا و چه جوری به این جا و این روزا رسیدم / شاید یه روان پزشک لازم باشه - شاید نه حتما لازمه - مگه نه دوست من ؟
خون بهاي دلم را بده و برو / آن چه را ستاندي بده و برو / گر نمي خواهي نمان بگذر و برو / اندکي هم نايست بشتاب و برو /
آرامت دگر جا ست نفرين به هر چه جز تو ببينم زان پس برو / خنده ات براي ديگر کس است بايست نگاهم کن برو /
چاره اي نداري؟ بانديش آن گاه برو / مهر را فهميدي ؟ گوش کن اينک نرو / تپش را لمس مي کني؟ حس کن گر خواستي برو /
گر همه چيز را باخته ام بي باک / گر تنهايم بي تشويش / من خود را هنوز پيدا نکرده ام
بودت برايم کرنشي بود در برابر مهر و دلدادگي و نيست ت برايم هم چون خنياگري ست


بیا عشق را به شهادت بگیریم / بیا آوای خود را به هم قرض دهیم / بیا واژه هایمان را برای همدیگر خرج کنیم / بیا این بار تمام شک ها را به هیچ بگیریم / بیا هر بار به جای اخم ، لب خند را به چشمان دیگری هدیه دهیم / بیا یک بار برای همیشه از با هم بودن نترسیم / بیا دستانمان را بی کلک در هم قفل کنیم و پشت و پناه همه ی لحظه های پیش روی هم باشیم
بیا و کمک کن رویا هایمان را واقعی کنیم / بیا این بار لذت دوستی هایمان را بی دریغ ببریم / بیا مصلحت اندیشی نکیم و این بار به حرف دلمان گوش کنیم / بیا کنار هم باشیم و تمام حسرت دنیا را بر انگیزیم از چه گونه بودنمان با هم
بیا فراموش کنیم کجای این تاریخ قدم می زنیم / بیا مزه ی گس خرداد پر حادثه را با بودنمان کمی ملایم تر کنیم / بیا تابستان گرم را پر خاطره کنیم و به یاد ماندنی / بیا و ببین و بمان
تقدیم به تو / با تمام واژه های محترم / لب خند از آن لبت

عکسها از سایت فوتو [ dot ] آی آر
این ست ۳گانه ی این روزهای من
اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم!... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يک ملت دوستدار علی هستيم، اما نه شيعه حقيقی علی. چرا که شيعه علی ... علی وار بودن، علی وار انديشيدن، علی وار احساس کردن... در برابر جامعه، علی وار احساس مسئوليت کردن و انجام دادن ... و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.
دکتر علی شريعتی
فکر پريشاني زيادي فکرم رو پريشان کرده (( کلمه خداست )) پس واژگانم را درست بر زبان و برگ چروکيده مي ن وي سم مبادا آن چه نمي خواهم بر زبان آورم و با قلم ب ن وي سم
آن گياه خزنده که نامش را (( عشقه )) گذارده اند ( اگه ما بوديم چي مي گفتيم بهش؟!!! ) آرام آرام در وجود من رخنه کرده گياه رونده اي که اينک (( من )) شده شايد خود نداند که چه گونه اين گياه رونده - خزنده را بر وجودم رخنه داده اکنون تنم را از آن خويش کرده ديگر نديدن برايم مهم نيست نشنيدن آزارم نمي دهد نبودن کمي بد است ( مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است اينو با صداي شهرام خان به ياد بياريد ) رک بگم از اينکه از آن من نيست پريشانم ليک نه آن سان که نفرين کنم هر که را جز من از آن او مي شود لياقت بهترين ها را دارد آن سان که هر انساني - بسته گي به گنجايش فکر و انديشه اش - دارد اينک اين پرسش را دارم که من خوب هستم برايش يا بهترين؟ هر سان که مي بي نم مي فهم م که در ميانه ي آن چيزي هستم که بايد نه بهترينم نه بدترين گاهي نزديک به به ترين گاه دورتر پريشاني من از آن سان است که دوستش دارم و ن مي خوام دور شوم از وجودش
خود نيک مي داند که چه جايگاهي دارد جنس حس مرا مي داند مي داند من دوستش دارم و نيز من مي دانم کم نيستند انسان هايي که مي گويند أن چه را من مي گويم
حسش را ارج مي نهم و انديشه اش را دوست مي دارم آرزويم نيك روزي اش ، نيك حسي اش و شاد زي بودنش است
اگه فهميدي چي گفتم بگو خودمم بفهمم

در فراسوی مرزهای تن
در آن سوی مرزهای تخیل
در آن جایی که حتا تصور هم توان رفتن ندارد
در ناکجا آباد بی آلایش / در سحر گاهان رویایی رمضان
در روزهای شادی و غم / در تمامی لحظه های استیصال در کنار هر انسان
در لحظه های تنهایی / در مقدس ترین نگاه ها
فریاد می زنم
دوستت دارم و به وجودت محتاج

سلام آقا / مي شه چند لحظه ؟ / - سلام / بفرماييد آقا مي شه به من کمک کنيد ؟ - کمک ؟ ! ! ! من خودم منتظر کسي هستم تا بياد و به من پول برسونه تا ازينجا برم نه آقا ! ! ! / من خودم پول دارم / زياد هم پول دارم / نگاه کنيد ايناهاش - اگه پول داري پس چي مي خواي وسط خيابون از من ؟ ! ! ! آقا / يه ذره زنده گي مي خوام / مي شه ؟ ! ! ! - چي ؟! ! ! / چي مي خواي ؟ ! ! ! مگه زنده گي هم دادني شده ؟! ! ! اون زنده گي که شما فکر مي کنيد نه ! ! ! / من يه ذره زنده گي مي خوام اونم از نوع خنده ! ! !
سلام خانوم / مي شه به من گوش کنيد ؟ - سلام / امرتون ؟ کمک مي خوام ازتون / مي شه ؟ - وا ! ! ! يعني چي ؟ / وسط خيابون ؟ ! ! ! زير اين شر شر بارون ؟ ! ! ! آخه چيزي که من از شما مي خوام دقيقن همين چيزا رو لازم داره - عجيبه ! ! ! خوب بفرما بگو چي مي خواي از من ؟ ! ! ! يه ذره پياده روي بدون چتر زير اين شر شر بارون ، تو همين خيابون روياهاي رو ب رو / و شايد يه کمي هم کلامي بدون واژه / مي شه ؟ ! ! !

دارم مي بينم / به چشم خودم مي بينم هم نشيني نور و بارون و رنگ هاي سرد این روزهای مزخرف رو / مي بينم که زنگار از تمام پلشتي ها زدوده مي شه / - من چرا دارم اينقدر سنگين مي نويسم ؟ / مگه نمي خواستم از چيزي بگم که دلم مي گه ؟ / يعني دل من اينقدر سنگين شده و خودم خبر ندارم ؟ -
زنده گي من اين روزها باروني شده / پاک و زلال و خيس / حس خوبي دارم / ولي کافي نيست برام / براي مني که تو اوج ساده گي همه چي داشتم و زلال بودم ، بودن تو اين روزها خوبه ، ولي کافي نيست / کسي که خاک بارون هاي شمال رو حس کرده - که فقط خيس مي شه ولي بارون رو نمي بينه - ، شايد با ديدن بارون لندن مه آلود خوشحال بشه ، ولي بازم دلش هواي قدم زدن روي شن هاي ساحل انزلي و خزر شهر رو داره / من هم همين طوري هستم / روحم داره آروم مي شه ، داره سرخوش مي شه ، ولي هنوز يه قدم مونده به خودم برسم / به اون کسي که بايد براي تو باشم / به اون (( محسن )) ي که مي خواد روزي روزگاري يک جايي ؛ گوشه اي ازين خاک بارون خورده موفق باشه و درست زنده گي کنه
آرزويم اينست که (( آن )) شوم که (( او )) مي خواهد / باشد که چنين گردد
