تبليغاتX
کیمیاگر کویر
کیمیاگر کویر
 

به نام دل  بگو که زنده گي زيباست      به نام جان  بگو که دنيا قشنگ است       به نام تن  بگو که فاصله هيچ ست      به نام عشق  بگو که دلت تنگ ست

بگو و بخوان و بدان و بفهم و بيا     بچرخ و برقص و بمان و بياسا   

من را ببين که چه گونه دل به باد بستم   باد هر ور رو  باد فضول بي حس   باد تن لرز صبح گاهي  آري !! بدان که من تو را دوست مي دارم   نه براي آنکه زيبايي  نه براي آنکه نيستي   و نه براي هر چيزي که داري     من تو را دوست مي دارم   چون تنها کسي هستي که دلم وقت شنيدن نامت چهره ات را حک شده بر خود دارد    دوستت دارم چون دوست داشتن را از من دريغ نکرده اي   دوستت دارم چون هرگز مرا سرزنش نکردي که چرا اين گونه هستي و زان گونه نيستي    هر روز که مي گذرد پاره اي از دلم را براي تو مي کند   هر لبخند تو براي من اتفاق تازه ايست در روز مرگي هاي ذهن پريشانم    ميداني يا نه؟ عاشق سينه چاکت نيستم    کور از لذت دوست داشتنت نيستم    بي تو رنگ روزهايم کدرتر نمي شود   بي تو زنده گي چندان هم سخت تر از الان نمي شود   روال زنده گي هر کداممان مي گذرد   اما  دوستت دارم   چون شعور داري   حس داري   فکر داري   بي غل و غش مي گويي و مي خندي و مي گذري    آري تو زنده گي ات بي من است   بي من مي خندي   بي من مي گردي   بي من شاد مي شوي   و غم گين مي شوي   برايت هر چه و هر کسي که باشم   کسي هستم که بودش کمي بيش از نبودش هست   تنها کمي   که اگر کسرش کني چيز زيادي را از دست ندادي   در قياس شايد به اندازه ي کمي موي سر    خودم هم نمي دانم چرا   ولي دوستت دارم    آنقدري که مي خواهم باشي   آنقدري که با بودنت - نه اين گونه که هستي بلکه بيش ازين - زنده گي هايمان بهتر مي شود   اين را اطمينان دارم 
لذت بودن را فداي خيلي چیزا نکن      ممنون

 

گاهی می خواهیم کافه های جوانی را به یاد بیاوریم گاهی طفره می رویم که باران های مجاور آن کافه ها را به یاد بیاوریم  از قدم زدن های بی پایان مان در خیابان ها و میدان ها می گفتیم  ما با جلد خالی صفحه های موسیقی به ملاقات ابر و باران می رفتیم جهان را سیر می کردیم و گاهی در غروب های جمعه با یک گیتار شکسته یک سنتور شکسته و یک تار شکسته جهان را فتح می کردیم گاهی عشق را در غروب های شرجی جمعه با خط بد روی دیوارهای سفید می نوشتیم و گل های بنفشه را پس از تولد بنفشه ها دوست داشتیم اگر حوصله بود از روزهای آغشته به رنج و حرمان یاد می کردیم ما نمی دانستیم چقدر عمر می کنیم ( شماره ی 10 از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

برايم مهم نيست که کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چيستي ؟!!! برايم مهم نيست که ديگران تو را چه مي نامند ؟!!! برايم مهم نيست که در آغوش کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چه گونه مي زيستي ؟!!!
آن چه برايم مهم است خودت هستي خود توئي که اين گونه راز آلود در ذهن من زيستي توئي که تمام پله ها را نورديده اي - بي هيچ جنبشي - توئي که با من نبودي و هميشه بوده اي اين روزها همه جور نشانه مي گويند که هستي ولي خودت هرگز نيستي
نمي دانم من نيز هستم يا که نيستم ؟!!! نمي دانم من نيز دوست داشته مي شوم يا نمي شوم - اين را مي دانم که دوستت هستم ولي آيا دوستم مي داري؟ -
هر که تو را مي بيند مي گويد نه !!! هر که از تو مي شنود مي گويد نه !! هرگز خط تو - او شکل نمي گيرد تو کجا و او کجا؟!!! ولي هيچ کدام نه من را در مقابل تو ديده اند نه آنچه را که تو به من نشان داده اي اصلن کدامشان من هستن يا تو ؟ کدامشان لمس زندگي را آن گونه که من کرده ام حس کرده اند ؟ جخ امروز از مادر نزاده ام عمر سالها بر من گذشته / .........
مي دانم اين رسم من رسم ساده اي نيست مي دانم اين خط و ربط من خوانا براي هر کسي نيست مي دانم زنده گي طعم گسي دارد وقتي که نيستي و وقتي من هستم مزه ي هميشگي را دارد برايت - و شايد گاهي کمي تلخ - مي دانم لرزه ي من در تپش لحظه هايم خنده ي توست در در لحظه ي شنيدن مي دانم و مي داني ......... اين گونه نيست ؟!!!!
تلاش من رسيدن به آن قله اي ست که ديگر انکار نبودنم نا ممکن باشد و تو نيک مي داني چند قدمي به آن قله مانده رسم و راه و خط و ربط ت را کمي بچرخان به سوي لرزش قلم وقتي که دلت مي نويسد نه عقلت ادامه بده اين بار تو ادامه بده اين خط را - حتا اگر يک جمله باشد - بنويس و ادامه بده حتا اگر نمي خواهي ادامه بده اين بار تو بگو و بنويس


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |