
می خواستم برم / ۲۴ساعت هم روی بلاگم عکس بسته بودن زده بودم ، ولی برگشتم ، چون دلیل خاص خودم رو دارم

فروغ گفت (( من سردم ست )) / سهراب گفت (( چمشها را باید شست )) / اخوان گفت (( هوا بس ناجوانمردانه سرد ست )) / نیما گفت (( یک نفر در آب دارد می سپارد جان )) / و شاملو سرود (( روزگار غریبی ست نازنین ، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ))
(( جخ امروز از مادر زاده نشده ام )) من وقتی زیست را در زمین انجام دادم که روزگار فیروزه ای بود / که رسم من خنده بود / آدمی زاد آن روزگار دل ش پیدا بود / کویر بود / ولی عریان نبود / خاک بود / ولی پاک بود / و هوا بود / آسمانی آبی ، مردمانی خاکی ، و سینماتوگراف / رادیو بود / تیاتر بود / سنگلج و لاله زار بود / می شد تو کافه نادری قهوه ای خورد و سخنی راند و خنده ای کرد / می شد رفت دربند و دیزی سنگی خورد /
یک نفر بیاید مرا از خواب بیدار کند / یک نفر بیاید / آغاز نکرده به پایان رسیده ام / من آدم این روزگار سیمان و دود و دروغ نیستم / خواهش می کنم یک نفر بیاید و مرا آگاه کند / قرن ما آن سان که من می خواهم نیست / من گریزان گشته ام / من میان آن چه ندیده ولی شنیده ام و آن چه دیده ولی نفهمیده ام مانده ام / من می خواهم زنده گی کنم / خواهش می کنم کسی دست مرا بگیرد و به امروز بیاورد / من درین نوستالژی بازی مانده گار شده ام / من مانده گار شده ام /
فروغ گفت (( دستم را بر پوست شب می کشم )) / سهراب گفت (( و خدایی که درین نزدیکی ، لای این شب بوها ست )) / اخوان گفت (( با تو دیشب تا کجا رفتم ، تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم )) / نیما گفت (( تو را من چشم در راهم )) / مشیری گفت (( صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )) / و شاملو سرود (( در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر ، نیست یک فریاد ))

آخرین فیلم مسعود خان تا چند روز دیگه اکران می شه / از دست ندینش


زندگي را به خاطر دوست فنا کرديم/از همه چيز به هيچ رسيديم و شاد شديم/ولي چه سود؟!!که آن هيچ را نيز باختيم/چه سود که قدر دوست را ندانستيم/افسوس و افسوس که در اين هواي بس سرد،هيچ کس سلاممان را پاسخ نداد/هيچ کس در را به روي ما لولي وّش هاي مغموم ِ تيپا خورده ي ناجور باز نکرد/چه سود؟!!که افسوس هم باعث برگشتن زندگي و دوستي ها نمي شه!!
زندگي را باختيم،دوستي را نيز.در هواي مسموم شهر،زير آسمان خاکستري به چشم خود بخار شدن ِ عاطفه را،مرگ سادگي را در گوشه ي جوب ِ پر از لجن، پرواز کرکس ها را در آسمان آبي،در بند بودن پروانه ها را،گريه ي سلاخ ِ دل باخته به قناري را ديده ايم،همه را ديده ايم و بي هيچ تأسفي به راه خود ادامه داده ايم.
روزگار ِ کوچه مهتاب گردي ها،لحظه هاي ديوانه و مست شدن براي ديدار،يادِ پنجره هاي روبروي هم که هر روز به ايد روز آينده بسته مي شدن،هيچ کدوم واقعيت نداره.
ديگه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن نيست،گفتگو در اين باره مساوي ست با محکوم شدن به نيستي و فنا به جرم ساده بودن،براي زنده بودن-نه زندگي کردن-بايد گرگ باشي،با هيچ کس رک و راست حرف دلت رو نزن،روراست نباش تا زنگي کني

تمام خنده برای من / تمام روزها از آن من / تمام لحظه ها در دست من / تمام آرزوهایم دست یافتنی / وقتی که می دانم تو را دوست دارم
هر چقدر دور هم باشی ، باز هم نزدیک ترینی . هر چند روز هم ندیده باشمت ، باز هم برایم زنده ترین تصویری .
دیگر هیچ اتفاق و انسانی نمی تواند این دلشادی را از من بگیرد ، دیگر حتا شکنجه و شوک هم نمی تواند این خاطره را از من بگیرد ، تو در سلول های وجود من رسوب کرده ای ، زدودن تو نا ممکن ست
داستان من و تو جالب ست . من این گونه به تو می نگرم و تو به من شاید به چشم یک آشنای ساده و یا یک دوست خوب .
این روزها فرصت فکر کردن بسیار دارم . این روزها شکل زنده گی کردن من تغییر کرده ، این روزها ، دور از همه ، تمام اتفاقات برایم رنگ دیگری گرفته . این روزها ، با تکرار تمام خاطرات خوب و بد روزگارم ، همه چیز را از نو شناخته ام . و بهتر از همه تو را شناخته ام ، تویی که گوشه ی ذهنم نشسته بودی و گردی از خاک به رویت بود . خاطره ات خاکستری شده بود و بودنت کم رنگ .
آغاز پر خاطره ی فصل رنگ و بارون ، لحظه های ترکیب شدن نور و بارون و رنگ و برگ ، روزهای خیس و پر تپش پائیزی مبارک

با چه حوصله ای این برگ های ریخته از درخت پشت پنجره ام را می شمارم من رنگ زرد برگ ها را دوست دارم نمی دانم آیا در باغ های نیشابور و بلوار سن ژرمن هم برگ ها ریخته اند برای من چه فرقی می کند گاهی سوال های بچه گانه لذت بخش ست و تسلی می دهد گاهی شب ها ناگهان از خواب می پرم چشم هایم را که باز می کنم در دستم یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است از کسی نمی پرسم چرا دست من یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است باید با همین سوال بی جواب عمر را به پایان برم صبح در خانه ام را زدند از من طلب یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس می کردند ( شماره ی 12 دفتر سیزدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی - احمدرضا احمدی )
غرض من از صدا کردن مردی که در باران تنها می رفت فقط این بود که به او بگویم خوشبخت هستیم حتی نامش را نپرسیدم من نمی دانم چرا هر کسی را صدا کردم و هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد ( شماره ی 26 دفتر چهاردهم )