

اينک روز باراني/آسمون دلش گرفته/من خسته ام/حوصله ي کلاس درس را ندارم/کيفم را و کاپشنم را مي سپارم به هيچ کس/راه مي افتم در خياباني بي انتها/دست در جيب و سر پايين/به چه بيانديشم؟/ افکار هجوم مي آورند/ولي نه!!/بدون خونريزي مي گذرند/مي روم/بسوي انتهاي هيچ جا قدم بر مي دارم/مي آيد/با صدايي زيبا بر صورتم بوسه اي مي زند/و …… /مي رود/بي هيچ چشم داشتي پاکي خود را نثارم کرد و رفت/برگها در التماس لگد شدن زرد گشته اند/و چه زيبا لگد مال مي کنم زيبايي سبزينه اي که اينک زرد است/مدت هاست مي روم/خستگي واژه اي ست زيبا که در افسانه اي قديمي و دور لمسش کرده بودم/لختي درختا کمتر از برهنگي هاست/بي خيال/گذر قطره را درياب که خود زندگي ست/هماهنگي قطره و برگ و چراغ برق کنار خيابون لذتي ست براي تجربه ي شادي/ و صداي استاد شجريان — ببار اي بارون ببار،با دلم به هواي زلف يار…………./به آخر خيابوني رسيدم که به هيچ جا نميرفت/من به تنهايي رسيدم/و چه آرومم/آخيش/ تموم شد

پیامبر اسلام فرمودند : لحظات بارش باران از اوقات استجابت دعاست



می خواستم برم / ۲۴ساعت هم روی بلاگم عکس بسته بودن زده بودم ، ولی برگشتم ، چون دلیل خاص خودم رو دارم

فروغ گفت (( من سردم ست )) / سهراب گفت (( چمشها را باید شست )) / اخوان گفت (( هوا بس ناجوانمردانه سرد ست )) / نیما گفت (( یک نفر در آب دارد می سپارد جان )) / و شاملو سرود (( روزگار غریبی ست نازنین ، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ))
(( جخ امروز از مادر زاده نشده ام )) من وقتی زیست را در زمین انجام دادم که روزگار فیروزه ای بود / که رسم من خنده بود / آدمی زاد آن روزگار دل ش پیدا بود / کویر بود / ولی عریان نبود / خاک بود / ولی پاک بود / و هوا بود / آسمانی آبی ، مردمانی خاکی ، و سینماتوگراف / رادیو بود / تیاتر بود / سنگلج و لاله زار بود / می شد تو کافه نادری قهوه ای خورد و سخنی راند و خنده ای کرد / می شد رفت دربند و دیزی سنگی خورد /
یک نفر بیاید مرا از خواب بیدار کند / یک نفر بیاید / آغاز نکرده به پایان رسیده ام / من آدم این روزگار سیمان و دود و دروغ نیستم / خواهش می کنم یک نفر بیاید و مرا آگاه کند / قرن ما آن سان که من می خواهم نیست / من گریزان گشته ام / من میان آن چه ندیده ولی شنیده ام و آن چه دیده ولی نفهمیده ام مانده ام / من می خواهم زنده گی کنم / خواهش می کنم کسی دست مرا بگیرد و به امروز بیاورد / من درین نوستالژی بازی مانده گار شده ام / من مانده گار شده ام /
فروغ گفت (( دستم را بر پوست شب می کشم )) / سهراب گفت (( و خدایی که درین نزدیکی ، لای این شب بوها ست )) / اخوان گفت (( با تو دیشب تا کجا رفتم ، تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم )) / نیما گفت (( تو را من چشم در راهم )) / مشیری گفت (( صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )) / و شاملو سرود (( در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر ، نیست یک فریاد ))

آخرین فیلم مسعود خان تا چند روز دیگه اکران می شه / از دست ندینش


تمام خنده برای من / تمام روزها از آن من / تمام لحظه ها در دست من / تمام آرزوهایم دست یافتنی / وقتی که می دانم تو را دوست دارم
هر چقدر دور هم باشی ، باز هم نزدیک ترینی . هر چند روز هم ندیده باشمت ، باز هم برایم زنده ترین تصویری .
دیگر هیچ اتفاق و انسانی نمی تواند این دلشادی را از من بگیرد ، دیگر حتا شکنجه و شوک هم نمی تواند این خاطره را از من بگیرد ، تو در سلول های وجود من رسوب کرده ای ، زدودن تو نا ممکن ست
داستان من و تو جالب ست . من این گونه به تو می نگرم و تو به من شاید به چشم یک آشنای ساده و یا یک دوست خوب .
این روزها فرصت فکر کردن بسیار دارم . این روزها شکل زنده گی کردن من تغییر کرده ، این روزها ، دور از همه ، تمام اتفاقات برایم رنگ دیگری گرفته . این روزها ، با تکرار تمام خاطرات خوب و بد روزگارم ، همه چیز را از نو شناخته ام . و بهتر از همه تو را شناخته ام ، تویی که گوشه ی ذهنم نشسته بودی و گردی از خاک به رویت بود . خاطره ات خاکستری شده بود و بودنت کم رنگ .
آغاز پر خاطره ی فصل رنگ و بارون ، لحظه های ترکیب شدن نور و بارون و رنگ و برگ ، روزهای خیس و پر تپش پائیزی مبارک

با چه حوصله ای این برگ های ریخته از درخت پشت پنجره ام را می شمارم من رنگ زرد برگ ها را دوست دارم نمی دانم آیا در باغ های نیشابور و بلوار سن ژرمن هم برگ ها ریخته اند برای من چه فرقی می کند گاهی سوال های بچه گانه لذت بخش ست و تسلی می دهد گاهی شب ها ناگهان از خواب می پرم چشم هایم را که باز می کنم در دستم یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است از کسی نمی پرسم چرا دست من یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است باید با همین سوال بی جواب عمر را به پایان برم صبح در خانه ام را زدند از من طلب یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس می کردند ( شماره ی 12 دفتر سیزدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی - احمدرضا احمدی )
غرض من از صدا کردن مردی که در باران تنها می رفت فقط این بود که به او بگویم خوشبخت هستیم حتی نامش را نپرسیدم من نمی دانم چرا هر کسی را صدا کردم و هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد ( شماره ی 26 دفتر چهاردهم )

به نام دل بگو که زنده گي زيباست به نام جان بگو که دنيا قشنگ است به نام تن بگو که فاصله هيچ ست به نام عشق بگو که دلت تنگ ست
بگو و بخوان و بدان و بفهم و بيا بچرخ و برقص و بمان و بياسا
من را ببين که چه گونه دل به باد بستم باد هر ور رو باد فضول بي حس باد تن لرز صبح گاهي آري !! بدان که من تو را دوست مي دارم نه براي آنکه زيبايي نه براي آنکه نيستي و نه براي هر چيزي که داري من تو را دوست مي دارم چون تنها کسي هستي که دلم وقت شنيدن نامت چهره ات را حک شده بر خود دارد دوستت دارم چون دوست داشتن را از من دريغ نکرده اي دوستت دارم چون هرگز مرا سرزنش نکردي که چرا اين گونه هستي و زان گونه نيستي هر روز که مي گذرد پاره اي از دلم را براي تو مي کند هر لبخند تو براي من اتفاق تازه ايست در روز مرگي هاي ذهن پريشانم ميداني يا نه؟ عاشق سينه چاکت نيستم کور از لذت دوست داشتنت نيستم بي تو رنگ روزهايم کدرتر نمي شود بي تو زنده گي چندان هم سخت تر از الان نمي شود روال زنده گي هر کداممان مي گذرد اما دوستت دارم چون شعور داري حس داري فکر داري بي غل و غش مي گويي و مي خندي و مي گذري آري تو زنده گي ات بي من است بي من مي خندي بي من مي گردي بي من شاد مي شوي و غم گين مي شوي برايت هر چه و هر کسي که باشم کسي هستم که بودش کمي بيش از نبودش هست تنها کمي که اگر کسرش کني چيز زيادي را از دست ندادي در قياس شايد به اندازه ي کمي موي سر خودم هم نمي دانم چرا ولي دوستت دارم آنقدري که مي خواهم باشي آنقدري که با بودنت - نه اين گونه که هستي بلکه بيش ازين - زنده گي هايمان بهتر مي شود اين را اطمينان دارم
لذت بودن را فداي خيلي چیزا نکن ممنون

گاهی می خواهیم کافه های جوانی را به یاد بیاوریم گاهی طفره می رویم که باران های مجاور آن کافه ها را به یاد بیاوریم از قدم زدن های بی پایان مان در خیابان ها و میدان ها می گفتیم ما با جلد خالی صفحه های موسیقی به ملاقات ابر و باران می رفتیم جهان را سیر می کردیم و گاهی در غروب های جمعه با یک گیتار شکسته یک سنتور شکسته و یک تار شکسته جهان را فتح می کردیم گاهی عشق را در غروب های شرجی جمعه با خط بد روی دیوارهای سفید می نوشتیم و گل های بنفشه را پس از تولد بنفشه ها دوست داشتیم اگر حوصله بود از روزهای آغشته به رنج و حرمان یاد می کردیم ما نمی دانستیم چقدر عمر می کنیم ( شماره ی 10 از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


- دیگه 40 سالته
- 40 سال و من هیچ کاری نکردم که افتخار کنم
- اگه به خوردن کیک این جور ادامه بدی ، در 50سالگی یه چاقالو میشی
- من هیچ وقت تا 50سالگی زندگی نمی کنم ( از فیلم MILK با بازی شان پن )
این دیالوگ مردی ست که در 40سالگی ، افسوس 40سال عمر بدون حاصل خود را می خورد و در سال های بعد کاری کرد که در روز مرگش – سالها قبل از 50سالگی – همه ی خیابان های سانفرانسیسکو به یادش پر از آدم های شمع به دست شد
حالا داستان منه ، این همه سال زندگی حاصلش چیه ؟ فکر نکنم چیز چندان جالبی باشه . نه کار درست و حسابی انجام دادم ، نه رسم و راه زندگی کردن رو ، درست یاد گرفتم . حالا دیگه بسه ، باید کاری کنم .
دارم می رم یه گوشه ، یه مدت دور از همه و همهمه ی این روزها . ماه رمضون امسال می رم تا روز عید فطر ، با فطرتی بهتر از الان برگردم .
وقتی همه چیز پایان گرفت من از جهان خواهم رفت وقتی که گندم پایان گرفت سال پایان یافت حدس پایان یافت کیلومترها ناگهان مبدل به یک سانتی متر شدند وقتی تولد پایان یافت وقتی در باران لبخند پایان یافت هنوز جهان مخاطب من است ............. خودم برهنه تنها و منزوی به باران می روم که یکبار دیگر احوال جهان را بپرسم جهان اکنون بدون مکث جواب مرا داد باز شعر می نویسم و زندگی را ستم نمی دانم کاغذهای کاهی هنوز یار من هستند ( شماره ی 8از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


می شود نگفت ، می شود به روی خود نیاورد که اتفاقی افتاده ، ولی من نمی توانم و نمی خواهم . می خواهم به آنچه که باید ، برسم پس باید که آن چه را لازم ست را داشته باشم ، اولین شرط آن هم صداقت ست و رک بودن در گفتن
داشتم می خواندم ، در ظهر گرم امرداد ماه ، گوشه ی دنج اتاق ؛ دیدم که باز هم کسی قبل من مرا بی کلک گفته
امروز چهارشنبه است دیروز پس از آنکه قلبم درد گرفت نشستم حساب عمرم را کردم که من چند بار عاشق شده ام چند بار در وحشت و تنهایی به خانه رفتم دیروز هوا ابری بود و ابر می خواست تنهایی مرا پهناورتر کند دیروز با خودم نجوا می کردم همیشه ساده عاشق شدم همیشه لباس های ساده پوشیدم و در خیابان ها که راه می رفتم خودم را در ویترین مغازه ها صدا می کردم همیشه از سادگی و اندوهم با خبر بودم کسانی را که دوست نداشتم با اسم کوچک صدا نکردم در مهتاب کاسه ای آب می کردم که تا صبح در تشنگی بنوشم در شعرهایم مهتاب کم آمد شاعران نسل قبل من آنقدر مهتاب و ناودان در شعرهایشان آورده بودند که برای من این کلمات مرده بودند مگر فقط باید در مهتاب عاشق شد من در ساعت ده صبح در یک اتوبوس مخروبه عاشق شدم ( شماره ی 10 از دفتربیست و یکم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


9495 روز پیش گریه کردم و هبوط کردم به این خاک همیشه پاک ، توی روزایی که پر بود از صدای توپ و موشک .
امروز 26 سال گذشته . باز هم گریه کردم ، این بار از نبود پدری که 26 سال کمکم کرد تا به اینجا برسم و امروز دیگه نیست . دلم براش تنگ شده خیلی ، به خصوص امشب که نبود
از امروز من وارد باشگاه 27 تایی ها شدم

آخ که دلم تنگه برای زندگی،برای روزهای آرامش،برای بی ریا بودن،برای خود خود سادگی.
امشب مثل اکثر این شبا بی حس هستم.نه شادم نه غمگین.از روی عادت دارم می نویسم - مگه نمی شه همین جوری چیزی نوشت،همیشه که نباید ........... -
مرگ من و تو نزدیکه ، کمی محبت ، کمی زندگی ، کمی آرامش
متن آهنگ (( وطن )) با صدای همایون شجریان ، قکر کنم از زبون همه ی ما می خونه ، نه ؟ ! !
برای شنیدن اینجا رو فشار بده

هيچ مي داني که او کيست؟ / در کدامين مأمن و گوشه ي اين شهر بزرگ / رو به پايان کدامين کوچه / دست در دست کيست؟
من ازين مي ترسم / که تمام لحظات پر ز يادش / در جوار زندگي امروزي / به تل خاکستر ، به توهم،به سراب / و به هر آنچه توهم نام است مبدل گردد
اي فلاني / تو که او را ديده اي / تو که هر لحظه کنارش بودي / و تبسم ، فهم اش را زيسته اي / تو بگو من چه کنم؟ / تو بگو اي شبگرد / تو بگو اي مانده درين شهر ، تنها
با خودم زمزمه کردم / که چرا داشته ام کم بوده؟ / که چرا حرفي ، کلامي و که شايد لبخندي / بر زبانم متحرک نشده؟ / من تمام روزها / در کنار هر کس و ناکس ِ اين شهر کثيف / به نجابت،به شعور / و هر آنچه داشتي / قدمي برداشتم و تو را باور کردم /
زندگي را ول کن / از همه نا کس ِ اين شهر وقيح روي گردان لحظه ای / و بگو با تاکيد(( آيا لحظه اي - هر چند کم - لرزشم را ديده اي؟ / در کدامين لحظه ي اين قرن ِ اتم به وجودم،به وجودت شک کردي؟))
سخن فکرم را / و همه لمس خدايان محبت را / لحظه اي باور کن / من که دارم هيچ را / به همين بيشترين راضي ام / اي که هر لحظه به يادت بودم / تا خداحافظ قدمي نمانده / فرصت سلام را نگير.
نگذار فردايي دور / در لحظه اي نادر و کم / حسرت يک لبخند،تمام دلت - و دلم - را بسوزاند
لختي اندک بخند و پروازم ده از همه ددمنشي ، حرص و عذاب / لحظه اي کوتاه ، لختي کم / من به هيچ ، به همين بيشترين راضي ام.
سخنم مثل هميشه دگم است / واژه اندر کلامم گنگ است / پس سخن کوتاه کنم / و کلامي گويم / زندگي کن شاد باش
به خدايگان يگانگي و دوستي سپردمت
دوستان تو گندهترين كرهبزهاي هستند كه من ميشناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زدهاند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخوردهاند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيدهاند.
دانش نياموختهاند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداباند.
پرهيزگار نيستند، بزدلاند.
حتي بدكار نيستند، فقط سستاند.
هنري نيستند، شهوتياند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بندهوار مطيعاند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليماند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر بهپا ميكنند.
مصمم نيستند، لجوجاند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده ميكنند.
مهربان نيستند، هرگلياند.
سبك سنگين نميكنند، رودر بايستي ميكنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفتهاند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نميكنند، تلافي ميكنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فرشان تا آخرين ريشه روحشان…
نامه برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان

روزگار تو و من رنگ خاک ست / رنگ خسته گی ست / رنگ عصبیت ست / رنگ نفرت ست / رنگ هر چیزی ست جز رنگ شادی و خوبی
بالاخره امروز دولت فخیمه ی کریمه ی ولایی – الهی جناب ا ح م د ی – ن ژ ا د به طور رسمی وارد 2مین دوره ی خودش شد . بالاخره به زور هر وسیله ی ممکن اتفاق افتاد ، قبلن ها می گفتن اتفاق خودش می افتد ولی این بار هم ا . ن استثنایی شد بر اصل . مبارک باشد
54 روز گدشت . این همه روز گدشت و این همه اتفاق افتاد و این همه تن لرزید و ترسید تا این اتفاق نیوفتد ولی باز هم افتاد
اتخاب من مثل اکثر شما ها میر حسین بود . من هم اعتقادم نبودن ا . ن بود . دلیل م نه به خاطر زشتی چهره اش یا پوپولیست بودنش ، بلکه به خاطر شکل اشتباه مدیریت اجرایی این خاک پاک بود . من معتقدم این نظام با همه ی عیب و ایراداتی که داره ، بهترین شکل حکومت بر مردم ایران ست . مردمی که از اولین ثانیه ی به دنیا اومدن با دین سر و کار دارن – اذان گفتن دم گوش - ، و برای هر اتفاقی رد پای خدا رو جستجو می کنن ; مردمی که با همه ی مدرن شدن هنوز هم نذری براشون راه گشای مشکلات می شه ; مردمی که خدا و یکتا پرستی جزو آیین باستانی سرزمین شون هست ، هرگز نمی تونن شکل حاکمیت دیگری جز حاکمیت سیاسی - دینی رو قبول کنن – حداقل برای سالیان دور از حالا -
من با این اعتقاد و یقین که : برای زنده گی بهتر در ایران باید چهار چوب نظام حفظ بشه و داخل شو اصلاح کرد – مخالف صد درصدی انقلاب هستم من - ، سعی کردم در حد توان خودم تغییر ایجاد کنم و بقیه رو ترغیب به تغییر به شکلی که ما معتقد به اون بودیم بکنم .
با این طرز فکر ، من هم روزهای زیادی ازین 54 روز رو عصبی و خشن بودم . عکس العمل های زیادی داشتم به اوضاع مزخرف ، تن لرزه های گاه و بی گاه داشتم . ولی هیچ روزی به اندازه ی شنبه ی این هفته حالم بد نبود ، وقتی می دیدم اعترافات - ؟ ! ! ! ! - ابطحی و عطریانفر چقدر متفاوت با اندیشه های 2ماه قبلشون بود ، البته باید بگم که جناب ابطحی قبل انتخابات ، اون تیکه ای از حرفاشو که در مورد موسوی گفت رو باور داشت ؛ یادمه یک شب که داشتیم تاج زاده رو از کرج به تهران می بردیم ، در مورد مشاورهای کروبی ازش پرسیدیم ، ایشون در مورد ابطحی گفت : آقای ابطحی با شخص مهندس موسوی مشکل داره و این مشکل ریشه ای ست و ...... .
با وجود همه ی مشکلات ، باز هم این جور اعترافات ، انتخاب این 2 نفر ، طرز چینش آدمای سیاسی – کنار مجرمین دیگه - ، نوع کیفرخواست و طرز حرف زدن ابطحی و عطریانفر ، همه و همه فشار وحشتناکی روی من آورد .
ولی روز تنفیذ کلی خنده ام گرفت ، شکل نشستن ا . ن ، نبودن 2 نفر از آدمایی که به طور سنتی باید در کنار رهبر و فرد منتخب باشن – رییس مجلس خبرگان و رییس جمهور پیشین - ، شکل گرفتن حکم تنفیذ و طرز پس دادن این حکم ، تلاش دوربین های تلویزیون برای شکار آدمای شناخته شده و ..... . خنده ام گرفت که برای مشروعیت بخشی به این دولت چه قدر باید زجر کشید .
روزها خواهند گذشت ، اتفاقات خاطره خواهد شد و تجربه . پس از این روزها ، ما باز هم این گونه با هم ، هم کلام و هم قدم خواهیم بود ؟

پس از نگارش : به این عکس نگاه کنید / به دست چپ عطریانفر و علامت V نگاه کنید ، قیافه ی مامور پشت سر عطریانفر هم جالبه


روزهای عجیبی ست این روزهای گرم تابستان ۸۸ / روزگار فراموشی هر چیز و نا چیز ست / روزگار تنفر از هر کس و نا کس / روزگار به دیدن مرگ خنده و امید نشستن /
ولی می دانم که روزگار هرگز بر یک مدار نخواهد گشت / می دانم که این روزگار پلید و بد شگون به پایان خواهد رسید / مهم آنست که چگونه و چه وقت ؟ / همتی لازم ست و دستی و هم راهی /
من این روزها ریتم زنده گی ام را گم کرده ام / برای منی که روزم را با آهنگ شروع می کنم و با آهنگ می خوابم ، خیلی سخته که ریتم و ملودی روزگارم رو از دست داده باشم / برای من آهنگ و ترانه ، مانند واژه و سکانس و نمایش لازمه / اگه نتونم بخونم و بنویسم و بشنوم و ببینم ، به معنای کامل کلمه خل می شم / و حالا تصور کن ، هیچ آهنگی نمی تونه آرامش بخش باشه برای من در این روزهای تیر ماه
شنیدن برای من از سالهای دبیرستان جدی شد / قبل از اینکه نوشتن و دیدن برام مهم باشه و بعد از سالها خوندن / از ابی و داریوش شروع کردم / به کشف سیاوش قمیشی رسیدم / دوران آزاد شدن شنیدن ترانه در جامعه بود / شادمهر ، عصار ، افشار ، اعتمادی و اصفهانی / چه لذتی داشت شنیدن بی دردسر این صداها / به یک مرتبه تشنه ی شنیدن شدم و یهو گنجینه ی موسیقی یک دوست رو در مقابل خودم دیدم / 50سال موسیقی ناب و زیبای جهان / از بین همه ی اون آهنگ ها و صداها Pink floyd و Beatles ها نصیب من و دنیای من شد / دنیای Syd Barret و John Lenon / فضای آشوب گر ذهن من و آرامشی که این آدمها به من می دادن / هنوز هم از شنیدن The Wall سر حال میام / هنوز هم باور نمی کنم روز مرگ Syd Barret چه حال مزخرفی داشتم / با این ملودی ها روزگار خاکستری پررنگ کنکور گدشت و من یک دانشجو شدم / روزگار ، روزگار موسیقی تلفیقی بود و راک / اوهام و آویژه / موسیقی متال کهت میان ( یک گروه راک ایرانی که فکر نکنم الان موجودیتی داشته باشه دیگه ) و کنسرت هایی که تو تالارهای دانشگاه ها می رفتم / موسیقی اعجاب برانگیز Carlos Santana و ملودی سحر کننده ی گیتار اسپانیایی
همه ی اینها گدشت تا روزی روزگاری ، بین 2تا کلاس دانشگاه در حال استراحت توی ماشین بودم با 2تا از دوستان که یکی شون با ذوق و شوق از آخرین آلبوم استاد شجریان گفت و سریع play کرد یکی از آهنگ هاشو / بحث سر تشخیص صدای پسر و پدر از هم بود ، وقتی که با هم می خوندن / بگذریم که چه اتفاقاتی افتاد و چه ها گفتیم و شنیدیم / تقریبن از اون روز موسیقی سنتی ایرانی – که تا پیش از این برام اهمیت خاصی نداشت – ریتم هر روزه ی من شد / با شجریان می خوندم و با ناظری مست می شدم / انقدر این موسیقی جذبم کرد که دیگر چیزی نتوانست جایگزینش شود / کنسرت های تابستانی و پائیزی 86 87 و شب های رنگین موسیقی / استاد مشکاتیان و نوربخش ، استاد علیزاده و خلج ، پور ناظری ها ، شهرام و حافظ ناظری ، همایون شجریان و گروه دستان ، استاد شجریان و گروه آوا ، استاد لطفی و قوی حلم ، خانواده ی کامکارها و بالاخره استاد کلهر
همه ی اینها ریتم های روزگار من بوده اند / آهنگ هایی که تشنه گی شنوایی من را سیراب می کردن / ولی انگار این روزها هیچ کدام نمی توانند تمام آن چیزی باشند که من نیاز دارم
این روزگار نیز بگذرد / چگونه اش را ما معلوم می کنیم

پ.ن ۱ : این روزها ماه همیشه گرم و پر اتفاق مرداد آغاز شده / ماه همه ی شیر ها مبارک
پ.ن ۲ : ۲مرداد نهمین سالمرگ شاملو بزرگ ست / یادش گرامی و گرم و نا میرا / این لینک ۲تا گفتگو و مطلب نخونده از شاملو ئه ------> اینجا رو فشار بده

آخرین خبر : فیلم مسعود خان کیمیایی - یکی از افتخارات مردادی ها - به زودی اکران می شود اینجا رو فشار بده / به افتخار تمام مردادی ها و کارگردان های بزرگش - عمو استنلی کوبریک و مسعود خان کیمیایی -

بیا عشق را به شهادت بگیریم / بیا آوای خود را به هم قرض دهیم / بیا واژه هایمان را برای همدیگر خرج کنیم / بیا این بار تمام شک ها را به هیچ بگیریم / بیا هر بار به جای اخم ، لب خند را به چشمان دیگری هدیه دهیم / بیا یک بار برای همیشه از با هم بودن نترسیم / بیا دستانمان را بی کلک در هم قفل کنیم و پشت و پناه همه ی لحظه های پیش روی هم باشیم
بیا و کمک کن رویا هایمان را واقعی کنیم / بیا این بار لذت دوستی هایمان را بی دریغ ببریم / بیا مصلحت اندیشی نکیم و این بار به حرف دلمان گوش کنیم / بیا کنار هم باشیم و تمام حسرت دنیا را بر انگیزیم از چه گونه بودنمان با هم
بیا فراموش کنیم کجای این تاریخ قدم می زنیم / بیا مزه ی گس خرداد پر حادثه را با بودنمان کمی ملایم تر کنیم / بیا تابستان گرم را پر خاطره کنیم و به یاد ماندنی / بیا و ببین و بمان
تقدیم به تو / با تمام واژه های محترم / لب خند از آن لبت

عکسها از سایت فوتو [ dot ] آی آر

سلام آقا / مي شه چند لحظه ؟ / - سلام / بفرماييد آقا مي شه به من کمک کنيد ؟ - کمک ؟ ! ! ! من خودم منتظر کسي هستم تا بياد و به من پول برسونه تا ازينجا برم نه آقا ! ! ! / من خودم پول دارم / زياد هم پول دارم / نگاه کنيد ايناهاش - اگه پول داري پس چي مي خواي وسط خيابون از من ؟ ! ! ! آقا / يه ذره زنده گي مي خوام / مي شه ؟ ! ! ! - چي ؟! ! ! / چي مي خواي ؟ ! ! ! مگه زنده گي هم دادني شده ؟! ! ! اون زنده گي که شما فکر مي کنيد نه ! ! ! / من يه ذره زنده گي مي خوام اونم از نوع خنده ! ! !
سلام خانوم / مي شه به من گوش کنيد ؟ - سلام / امرتون ؟ کمک مي خوام ازتون / مي شه ؟ - وا ! ! ! يعني چي ؟ / وسط خيابون ؟ ! ! ! زير اين شر شر بارون ؟ ! ! ! آخه چيزي که من از شما مي خوام دقيقن همين چيزا رو لازم داره - عجيبه ! ! ! خوب بفرما بگو چي مي خواي از من ؟ ! ! ! يه ذره پياده روي بدون چتر زير اين شر شر بارون ، تو همين خيابون روياهاي رو ب رو / و شايد يه کمي هم کلامي بدون واژه / مي شه ؟ ! ! !

دارم مي بينم / به چشم خودم مي بينم هم نشيني نور و بارون و رنگ هاي سرد این روزهای مزخرف رو / مي بينم که زنگار از تمام پلشتي ها زدوده مي شه / - من چرا دارم اينقدر سنگين مي نويسم ؟ / مگه نمي خواستم از چيزي بگم که دلم مي گه ؟ / يعني دل من اينقدر سنگين شده و خودم خبر ندارم ؟ -
زنده گي من اين روزها باروني شده / پاک و زلال و خيس / حس خوبي دارم / ولي کافي نيست برام / براي مني که تو اوج ساده گي همه چي داشتم و زلال بودم ، بودن تو اين روزها خوبه ، ولي کافي نيست / کسي که خاک بارون هاي شمال رو حس کرده - که فقط خيس مي شه ولي بارون رو نمي بينه - ، شايد با ديدن بارون لندن مه آلود خوشحال بشه ، ولي بازم دلش هواي قدم زدن روي شن هاي ساحل انزلي و خزر شهر رو داره / من هم همين طوري هستم / روحم داره آروم مي شه ، داره سرخوش مي شه ، ولي هنوز يه قدم مونده به خودم برسم / به اون کسي که بايد براي تو باشم / به اون (( محسن )) ي که مي خواد روزي روزگاري يک جايي ؛ گوشه اي ازين خاک بارون خورده موفق باشه و درست زنده گي کنه
آرزويم اينست که (( آن )) شوم که (( او )) مي خواهد / باشد که چنين گردد

سلام
روزگار آرامتان ، آرام تر از لحظه های سکوت . بر خلاف همیشه ، این بار می دانم چه می خواهم بنویسم ؛ می دانم که تمام شانس من به اندازه ی یک (( آن )) ست . (( آن )) ی که شاید لحظه ای در موقع خواندن این واژه ها بیاید و اتفاق بیوفتد .
می دانم شاید - بخوان حتما - دل مشغول هستید از خواندن پریشانی ها و دل بسته گی های من .
هر کدام از ما زنده گی داشته ایم ، با ماجراهایی دراماتیک ، تراژیک و یا کمدی . هر کدام مان لحظه هایی خاص خودمان داشته ایم و تجربه هایی بکر و فراموش نشدنی . هر کدام شناختی بر اساس تجربه هایمان از پیرامون مان داریم ، تمام این لحظه ها و تجربه ها و شناخت ها ، برای بهتر زنده گی کردن و آرامش بیشتر ست .
من هم مانند شما و همه به دنبال آرامش م . آرامشی که یک دهه برای به دست آوردنش جنگیدم و زخم برداشتم و دارم به دستش می آرم . من هم به بهایی ناچیز نمی خوام از دست بدم آرامش م رو.
من آدم جاه طلبی هستم ، برای زنده گی که سال هاست دارم می سازم بهترین ها رو می خوام . ولی نه به هر قیمتی ؛
خوب می دونم و می فهمم که اجباری به پذیرفتن هیچ چیزی نیست ، با تمام احساس و عقل و شعورم به تصمیم و رفتار پس از الان شما ، احترام می ذارم .
تمام آرامش نسیم دریاها را آرزومندم برایتان
در پناه خداوندگار مهربان شما و من
خدا نگه دارتون





از دست دادمت ، به راحتي يک نفس ، به آساني يک پلک ، سخت ست ؛ ولي انگار بايد بگويم خداحافظ .اي تمام آن چه داراي ام بودي در اين روزگار سخت ، خداحافظ . برايت زيباترين روزها و بي دغدغه ترين لحظات را آرزومندم . اميدوارم لياقتت را داشته باشد آن که اکنون دستان گرم تو را در دست دارد . خداحافظ اي خاطره ي ماندگار و سنگي در ذهن مشوش و يخي من . دلم نمي آيد تمام کنم ، ولي مگر مي شود تا آخر دنيا نوشت و گفت ، وقتي خوانده نمي شوي و شنيده نمي گردي / خدا حافظ تمام خاطره هاي قشنگ روزهاي ساده گي

ساده گي ام را در برابرت گذاشتم ، تمام داشته هاي زنده گي ام را براي داشتن ت گذاشتم ، و حالا سالها بعد از نديدنت ؛ هنوز دست نوشته هايت مرا ساده مي کند ، باز هم مي شوم همان انساني که روز اول تو را ديد و چهره ات را در ذهن سنگي اش رج زد ؛ باز هم همان آدمي زاد ساده اي که بودنت را براي همه چيز مي خواست ، خودت را براي زنده گي و فکرت را براي آينده
ببين مرا چه گونه جادو کردي ؟ هنوز هم نمي توانم آن گونه که بودم ، باشم . هنوز هم نمي توانم - روزها بعد از نبودنت - انسان ديگري را - آنگونه که تو را ساختم - براي خود بسازم

سخت ست ......... خداحافظ

مي گي آروم باشم ، بخندم و اميدوار به آينده نگاه کنم / سعي مي کنم اين طوري که مي گي باشه / صبح که از خواب پا مي شم ، مي رم ورزش مي کنم ، نون بربري داغ مي گيرم ، با يه لب خندون مي آم تو خونه ، تا صبحانه ام رو بخورم و برم سراغ يه روز ديگه - که پيش رومه - / يه صبحانه ي کاملن ايروني - چايي داغ تازه دم ، پنير اصل ليقوان ، نون بربري داغ و يه روحيه ي تازه و شاداب - /
از در خونه مي زنم بيرون / گوشي م رو روشن مي کنم و رسمن روزم رو کليد مي زنم / هنوز سر کوچه نرسيدم که اولين sms مي رسه به گوشي م / اعلام حضور کسي که تنها يک صدا شده / (( شب خوش )) گفتني - که توي اول صبح به دستم رسيده - / يه دقيقه صبر کن / اصلن جز صدا چيز ديگه اي هم تو زنده گي من هست ؟ / - بگذريم بهتره ، امروزو بي خيال اين بديهيات - / مي رسم به اتوبوس و مي شينم سر جاي هميشه گي م / جايي به قدمت 12 سال - از وقتي که مي رفتم دبيرستان - / صندلي رديف 2 ، کنار شيشه / اتوبوس حرکت مي کنه و من توي افکار خودم دارم نقشه ي امروزم رو مي کشم / بايد برم تهران - بلوار ميداماد - اداره ي ثبت شرکت ها /
يک ساعت بعد تو ميدون ونک هستم / سوار ماشين ميرداماد مي شم / بعد از پل ميرداماد پياده مي شم / بايد برم اون ور بلوار / تو حين رفتن يه دفعه ذهنم جرقه اي مي زنه رعد و برق گونه / ساختمون روبروم محل کار آسوده ست / دختري که خيلي برام مهم بود وجودش / بي غل و غش ترين آدمي که مي شناختم / هميشه تحسين ش مي کنم / گوشي مو در مي آرم تا (( صبح خوش )) ي بگم و بگذرم / يه دفعه يادم مي آد که هر روز که مي گذره از هم دورتر مي شيم / هر بار که اتفاق جالبي در حال افتادنه ، خبرش کردم تا شايد لذت تجربه رو باهم ببريم / و هر دفعه حواله داده مي شم به دفعه ي بعد / آنقدري که هنوز کادوي تولد 86 رو نگرفته و از ياد برده که من زاده ي چه روزيم ؟ / پس تنها sms ي مي دم و از کنار در stat oil مي گذرم /
تو اداره دنبال جواب ثبت تغييرات ، مي رم سمت اعلام نتيجه / دعا مي کنم اين دفعه ديگه ايرادي نگرفته باشن و کار انجام بشه / واي ي ي ي ي ي نه ه ه ه ه ه ! ! ! ! ! ! / نقل و انتقال سهام صورت گرفته تو شرکت - يا همون صورت جلسه ي نقل و انتقال - با مدارک ثبتي پرونده همسان نيست / و اين يعني شرکت جان عزيز ما ده هزار سهم دو هزار ريالي داشته - طبق اساسنامه - و دوستان گل من تو شرکت ، پنج هزار سهم ده هزار ريالي به من اعلام کرده بودند / اين هم از مزاياي داشتن 8تا شرکت تو سن 28ساله گيه / زنگ مي زنم به شرکت / هيچ کسي قبول نمي کنه که اشتباه کرده / مجبورم برم شرکت رو در رو حرف بزنم / اونجا هم وضع بهتري نصيبم نمي شه / يه جمله بد يه جايي مو سوزوند / (( شما بايد طبق اساسنامه تنظيم مي کردين و حواستون مي بود )) / جالب اينجاست که دست خط آقايون که مقدار سهم رو معرفي کرده بودن و ترتيب نقل و انتقال رو معلوم ؛ رو گذاشتم جلوشون و بازم زير بار نمي رن /
با صورت جلسه ي تازه و درست بر مي گردم اداره / مي رم ثبت تغييرات تا صورت جلسه ي جديد رو بذارم رو پرونده / يه حس عجيب بهم مي گه تو چهره ي آدماي اطرافم فضولي کنم / من هم گوش مي کنم و در اوج بي تفاوتي نگاه ، تک تک آدما رو نگاه مي کنم / واي نه ! ! ! ! / خداي من ! ! ! ! / اين ديگه نه ! ! ! / جناب آقاي زهره وند از روبروي بنده ي کم شانس ظاهر شدن و هيچ راهي براي گريز از ديدن روي ماهشون ندارم / - جهت اطلاع بايد بگم اين آقاهه که مي گم ، همون دوست 4ساله ي دوران دانشگاه هست ، که تمام اتفاقاي عاطفي منو مي دونستن از همون اول و چند ماه بعد از ليسانس گرفتن ، تشريف بردن خواستگاري کسي که من دوستش داشتم و اين روزا همسر خانم هستند - / سلام و احوال پرسي و پرسيدن از کار و زنده گي / تمام مدت دستم رو به دستگيره ي کيفم فشار مي دم تا مبادا هرز بپره و جايي بشينه که نبايد /
ازون اداره ي مزخرف هم مي آم بيرون / بايد برم يه گوشه ي دنج کمي آروم کنم خودمو / نزديکترين جاي دنج سينما آزادي ست / مي رم سمتش / طبقه ي 7 / کافي شاپي کوچولو و بار کوچيک تري که منو با يه شيشه از فضاي بي انتهاي روبروم - که تهران ِ دودي ِ يه روز ساله - جدا کرده / ديدن آدمايي که مي آن و با خنده وارد سالن سينماي پشت سرم مي شن و هيچ کدوم - لااقل تو اون لحظه - به تنهايي و عصبانيتي که چند متر اين ورترشون در حال موج زدنه فکر نمي کنن / 7طبقه رو مي آم پايين و وارد ِ شهر ِ مردم ِ خسته مي شم /
تو راه برگشت به خونه ام / تو تاکسي ونک - کرج / سعي مي کنم هنوز هم به خودم بقبولونم که بايد آروم بود / بازم اين گوشي ونگش در مي آد / بازم sms / اين دفعه خواهش يه آشنا که ديگه حتا sms هم نمي خواد از من داشته باشه / هر چي کنکاش مي کنم نمي فهمم که چرا ؟ ! ! ! ! / ياد جمله ي فيلسوفانه ي يه دوست مي افتم که (( هرگز از يه دختر نپرس چرا ؟ )) / به اجبار بايد قبول کنم که اين يکي هم ترکيد / به دّرّک ؟ ! ! ! ! / انگار بايد قبول کنم که آره به دّرّک / داستان اون قمار باز و حواله دادن هاش وقت باختنه /
مي رسم خونه / از در نيومدم تو که صداي ناله ي درد بابا رو مي شنوم / 1سال و نيمه که تو خونه بستريه / درد 2تا عمل در عرض 1ماه يه طرف ، بي حوصله گي و خسته گي 18ماه رو تخت خوابيدن طرف ديگه / بايد آرومشون کنم / انقدر نازشون مي کشم تا کمي آروم مي شن / مي آم تو اتاقم تا کمي استراحت کنم /
وصل مي شم به نت / سري به بلاگم مي زنم / تنها جايي که کمي مي شه به آروم بودنش اعتماد کرد / اينجا هم انگار آرامش نيست / اينجا هم کسي نيست که حتي صفحه ي چت رو تاب بياره و کمي به من گوش کنه / حتا اون کسي که سالها همسايه مان بود و هميشه وجودي خوب داشت ، الان حتا وقت جواب سلام دادن هم نداره / حتا اون کسي که خنده هاش پر از شيطنته / حتا اونايي که فقط چراغي هستند در مسنجر / هيچ کس نيست /
خسته ام / ساعت 2 شبه / باز هم بايد در عرض 4 5 ساعت روحيه ام رو بازسازي کنم تا روز ديگه اي رو به اميد بهتر بودن شروع کنم / روز ديگه اي رو به اميد کمتر نشون داده شدن تنهايي م


مي خوام شروع کنم به گفتن،ولي مي ترسم که بگي که ((چرا هميشه غر مي زني و اينقدر سياه مي بي ني همه چيز رو؟)) باور کن که خيلي دلم مي خواد خوب نگاه کنم به اين روزگار ولي نمي شه!!اين دفعه اعتراض هاي زيادي دارم به تو و به خودم.اينکه چرا من و تو توانائي بريدن از چيزي که آزارمون مي ده رو نداريم؟؟چرا هميشه تو توهمات قبلي زندگي مي کنيم؟؟آشناي غريبه ي من!!اون چيزي-يا کسي-که من و تو در فکرش هستيم که روزگاري شايد بدستش مياريم،روزگاري پيش از امروز بدست آوردنش برامون غير ممکن شده !!
بذار رک و راست بگم منظورم چيه؟؟من با خيلي از آدمهاي آشناي اطرافم که حرف مي زنم -شايد 90% اونها-مي گن که ((روزي روزگاري کسي اومد تو زندگيم مدت کمي با من بود و بعد خيلي راحت رفت،حالا که رفته من ديگه نمي خوام با کس ديگه اي حرف بزنم-حتي در حد يک کلام-)) يا اگه کمي خوش فکر باشن مي گن ((اون نرفته و بر مي گرده))
مي خوام بگم دوست عزيز!!آشناي غريبه!!زندگي من و تو همين لحظه هايي هست که داره مي گذره،اگه قراره اين چيزا،افکار من و تو باشه آينده رو از دست داديم،بي رودروايستي محکوم به فنا شدنيم،بايد از همين الان به فکر سنگ قبرامون باشيم.من نمي گم کسي رو دوست داشتن جرمه،نمي گم بي عاطفه بودن رو پيشه کنيم،ولي دوست من!!بيايم و کمي واقع بين باشيم،بيايم فرصت هاي شناخت پيرامون و درک انسان ها رو به خاطر چيزي که نداريم از دست نديم،بيايم کمي تو اين روزگار بي اعتمادي هاي عجيب و غريب،کمي به هم اعتماد کنيم،کمي نقطه اتکا باشيم براي هم و مثل باقي مردم پشت پا نزنيم به هم.
اوني که مي خواستي تو غبارا گم شد/مرغي شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو، بال مرغا نوشت /رو کنده ي سبز درختا نوشت

خسته ام و خسته و دل گیر / از تمام تو / از همه ی آنچه تو نام دارد / برایم چه چیز داشته ای جز رخوت؟/ جز دل پریشانی / بگذار بگویم که تو (( او )) نیستی / نبودی و نخواهی بود / بگذار بگویم با تو بازی ای کردم که در آن خود باختم / وقتی که بودی در نقش آدمی فرو می رفتم که دوستت دارم ، که جز تو کسی برایم ارزشی ندارد / آره !! دروغ می گفتم / آره !! بازیگری بودم که تو را فریب می دادم و در خواب شیرین می بردم / با واژه ها بازی می کردم و با تو لذت می بردم / بگذار از الان همه بدانند که من به خاطر هیچ روح و روان و فکرم را باختم / آی ی ی مردم / همه گی بدانید که من در تمام زنده گانی ام - در 25سال زنده گی - دل به 2 نفر باختم ، دخترکانی که گفتن ازشان جایز نیست ، زیرا که یکی اکنون دست در دست بهترین دوستم روزگار را می گذراند و دیگری در فاصله ای دور از این دیار آشنا دل در گرو دیگری در تلاش برای زنده گی بهتر می کوشد / آری بدانید که درین روزگار ، من تنها یک دوست داشتم ، که بی خیال از روزگار ، به شیوه ی خود زنده گی می کند و من دوستش داشتم ولی اکنون ........
اینک می خواهم بگویم / همه گی بروید / می دانم می خندید و می گویید نبودیم که حال برویم / ولی خب می گویم به شما تا خود نیک بدانم دیگر نباید بوی مشمئز کننده ای را که از وجود شما و رفتار خودم به مشامم می رسید را تجربه کنم
آری / محلول واژه و اراده وجود شما را از روح و روانم زدوده و می خواهم خود ساده ام را باز یابم


متن زیر رو دوست دارم ، یه جور نامه نگاری با کسی که نخواست بمونه ، نمی دونم واقعی ه یا وهم و خیال ، از نظر نوشتاری دوسش دارم ، به امروزهام هم نزدیکه یه جورایی
روز زاده شدن توست / زاد روزت مبارک
رسم است که در زاد روز هر آدمي زادي به رسم ادب و احترام ، از براي ابراز دوستي و دوست داشتن ، هديه اي در خور ارزش انسان به او تقديم گردد / رسم است که هر کجا و هر زمان که باشد به بهترين ها ، به نزديک ترين ها ، به عزيز ترين ها تبريکي مي گويندو جشني مي گيرند و به ياد بود کادوئي مي دهند /
خيلي وقت ست که در فکر فراهم کردن هديه اي برايت بودم / روزها فکر کردم و نقشه ها کشيدم که چه گونه برايت به ترين را بيابم / بسيار طرح ريختم و انديشيدم / اکنون که اين متن را مي نويسم کادويت در کنارم چشم نوازي مي کند / آري !!! / همه چيز براي يک روز خوب و رويائي - لا اقل براي من - آماده بود / ليک نمي دانم چرا در روزهاي آخر تصميمم عوض شد / هرچه بود از رفتار بين ما تو اين روزاي آخر ناشي مي شه /
بارها و بارها برايت گفتم که چه کرده اي با اين وجود پر ز تشويش من / نمي دانم چرا باورم شده بود - و هنوز هم اندکي هست - که تو نيز به من اين گونه مي نگري / باور بودن من و تو با هم نيروي زيادي به من براي خيلي کارها داد / دلم مي خواد همه ي تشويش درونم رو بريزم بيرون و بگم باهات / ولي ......... (بگذريم) /
امروز روز تولد توئه / پس نبايد از غم و دل تنگي و هر چيز بي شادي حرفي بزنم
دوست خوب و گل و نازم / دلبرک زيبايم / هديه ي من براي روز تولد تو چيزي جز خداحافظي کردن با تو نيست / وقتي که حتي اندک تاثيري توي به تر بودنت ، به تر زيستن ت ندارم وقتي تمام خواهش ها يم براي ديدنت به باد سپرده مي شه / وقتي تمام دل نوشته هاي من جوابي يک خطي داره / نبايد نتيجه اي جز اين داشته باشه /
ازين پس سعي مي کنم زنده گي را بي تو معنايي دوباره کنم / برايم به ترين لذت ها و بودن ها و حس ها را آوردي / برايم بسيار چيزها را معنايي دوباره دادي / ولي اکنون ديگر نيستي / - حرف زياد دارم توان نوشتن ندارم -
فقط يه خواهش / با خودت رو راست باش و بگو به خودت که من - محسن - بودش با نبودش چه قدر تفاوت داره؟ / ازين جا به بعد با تو / ميري يا مي موني؟
با تمام وجودم ميگم که دوست ت دارم و آرزوي هر لحظه شادي و خوشي رو برات دارم
روزگارت خوش و شاد
يا حق
خداوندگار نگه دار روزهايت
اي کاش هرگز پا به خيابان نمي ذاشتيم زندگي من،روح من،سادگي من،خاطرات زيباي روزگار گذشته ي من همگي جايي همون ورا-تو کنج ديوار-دفن و خراب شد
من هنوز عاشق بوي نمخاک کوچه هاي کودکي ام.من هيچ گاه پا به خيابون زيباي اون ور ديوار نمي ذاشتم-اگه به ميل خودم بود-منو تبعيد کردن به اونجا و محکوم به روز مرگي.
يه ديواره يه ديواره يه ديواره،که پشتش هيچي نداره ......................./يه روز يه خونه اي بود که تابستونا روي پشت بومش ولو مي شد خورشيد،درخت انجير پيري که تو باغ بود همه ي کودکي هاي منو مي ديد
من و تو عاشقيم
اي کاش اين بار به جاي آزادي ما سرودي بلند سر ميداديم
اي کاش اين بار بر نطع دوست داشتن جان مي داديم
در روزگار ما جرم دوست داشتن است نه انديشه
من و تو و ما مجرميم
چون دوست ميداريم

عشق مي ورزم/به هرچي سادگي/به هرچي قلب پاکِ/به هر بازيِِِِِ بي آلايش رو صحنه ي زندگي/به هر حرف بي غرض/به اون چشمي که کلي حرف داره/به اون قطره اشکي که توي خفا از گوشه ي چشمي ريخته شد/به اون چک چک قطره ي بارون تو لحظه ي تشنگي/به ديدن ستاره ي قطبي تو لحظه ي سر گشتگي تو کوير
نيک مي دانم / پرنده مردني ست / خوب مي فهمم / که از آن من نيستي اکنون / به روشني لمس مي کنم / دل بر من نداده اي / - آن سان که من داده ام - / ولي چه کنم که / دوستت دارم
نوشتن از تو / آرامم مي کند / فکر کردن به تو / بي گاهم مي کند / دل بستن به تو / دل شادم مي کند / چه را که / دوستت دارم
سکوت؟؟؟ کاري بيهوده
............................
فرياد ؟؟؟ کمي دير شده
............................
حرف زدن ؟؟؟ گوش شنوايي نيست
............................
پس بنواز اي دخترک سرخ جامه / با هر نت کسري از زندگي من را و ما را بگير و فداي نجابت از دست رفته کن که تنها ارثيه ي مانده ي ما بود از سادگي روزهاي گذشته
............................
ملکه بنواز کمي آرامش بده به تشويش ما

متن زیر ، ترانه ی یکی از بهترین آهنگایی هست که من دوسش دارم ، یه ترانه ی عالی با اجرای فراتر از حس لئونارد کوهن ، اگه تونستین پیداش کنید و گوش کنیدش ، نمی دونم چی بگم که حس م رو درباره ش نشون بده

You never liked to get
The letters that I sent.
But now you've got the gist
Of what my letters meant.
You're reading them again,
The ones you didn't burn.
You press them to your lips,
My pages of concern.
I said there'd been a flood.
I said there's nothing left.
I hoped that you would come.
I gave you my address.
Your story was so long,
The plot was so intense,
It took you years to cross
The lines of self-defense.
The wounded forms appear:
The loss, the full extent;
And simple kindness here,
The solitude of strength.
You walk into my room.
You stand there at my desk,
Begin your letter to
The one who's coming next.

هيچ کجا نرفتم و هيچ کجا هم ندارم که بروم، همين جا هستم يعني نه خيلي خيلي دور، همين نزديکي ها، درون هزار توي خودم لم داده ام کنار اين دل و همه چيز را به دقت تماشا مي کنم، محموله هاي نور را، رنگ هاي اغلب خاکستري و آبي و گاهاً سياه و درست در اين لحظه است که اتفاقي مي افتد، اين اتفاق معمولاً همه جا مي افتد ولي همه نمي توانند آن را ببينند، يک اتفاق ناشي از احساسات درون خودم، احساسي که از وجود خودم دارم، شايد بتوان گفت احساس وجود خدا! طراوت و تازگي عبادت، شور و شعري عارفانه يا نه شور و شعري عاشقانه، نويدي دل انگيزکه کم کم در روحم خانه مي کند بلکه در همه چيز خانه مي کند! درست نمي فهمم که چه مي گويم يا چه مي خواهم بگويم يا اصلاً نمي دانم بايد چه بگويم و به که بگويم ؟ که وقتي گفتني هايم را مي شنود بلند بلند نخندد و بتواند مفهومشان را آشکار کند، کسي که شايد اگر سکوت کند بهتر است و من را تحت تأثير سکوت خود قرار دهد، بله ، به چه کسي اين حرف ها را بگويم؟ تا درگير شنيدني ها نشود؟ اين احساس بالاخره بايستي روزي مانند عطر گل شب بو تمام فضا را بگيرد: خوشبخت ، خوشبخت و رها از بار خوشبختي هاي تصنعي ، در واقع آدم نمي داند چرا خوشبخت است و اين ناداني ، اطميناني است، اطمينان همان دل آبي خاکستري سياه ، پس کافي است همين جا درون هزار توي خودم لم بدهم و اسمم هم "تنها" باشد و اگر توانا باشم تا آخر خودم راه بروم و خوب خوب همه جا را نظاره کنم و ياد بگيرم که تنها هستم بدون گذشته، و آينده و اين را بدانم که در حال حاضر پادشاهی هستم البته تنها، تنها و آزاد براي اينکه خودم هستم، براي اينکه خودم باشم و خودم يعني همه چيز و هيچ چيز


متن زیر رو خیلی دوست دارم ، دلیلش زیاد مهم نیست ، یادآور روزایی هست که هنوز هم ادامه داره ، آخه هیچ وقت کهنه بشو نیست که نیست ، نمی دونم چرا ؟!! ولی با کمی کم کردن ازش گذاشتم اینجا شاید ...................................
سلام !!! روزگارت خوش ، خيلي دلم گرفته خيلي دلم مي خواد الان ببينمت خيلي دلم مي خواد وجودت رو لمس کنم بايد باهات حرف بزنم بايد خيلي چيزا رو بهت بگم بايد بهت بگم که دوستت دارم راستياتش نمي دونم چرا ؟!!! ولي مي دونم يه روز که داشتم زنده گي مي کردم ديدم دلم با شنيدن صدات لرزيد حس کردم اسمت رو خيلي وقت پيش شنيدم / ديدم دوستت دارم / خيلي وقته يه دل سير با هم حرف نزديم هر وقت که گفتم چه چيزي داره تو وجودم وول مي خوره خنديدي و بهم گفتي ديوونه هستم / هر کي ندونه من و تو خوب مي دونيم که چي بين ما گذشته خوب مي دونيم کدورتي بين ما نيست اگه من هم ندونم تو خوب مي دوني تو دلت نسبت به من چه فکري مي کني؟ / نمي دونم چي بگم که باور کني از مرزي گذشتم که ديگه برگشتي نداره ديگه از اتمسفر پيرامونم گذشتم و جاذبه اي منو جذب خودش نمي کنه / من ديگه به روزاي قبلم بر نمي گردم / رک بگم مي خوام کنارم باشي / نداشته هام زياده اونقدري که شايد اگه دنبال بهونه باشي راحت بگي نه !!! / ولي خودت خوب مي دوني هر روز دارم کمتر مي کنم چيزايي رو که ندارم / من شخصيت تو رو دوست دارم ، من دوست دار اون حس زيبايي شدم که هرگز - حتي براي ثانيه اي - آزارم نداد / دوستت دارم / مي دونم اصرار نبايد کنم ولي لحظه اي هم به من و دوست داشتن من فکر کن / ......


فروغ گفت (( من سردم ست )) / سهراب گفت (( چمشها را باید شست )) / اخوان گفت (( هوا بس ناجوانمردانه سرد ست )) / نیما گفت (( یک نفر در آب دارد می سپارد جان )) / و شاملو سرود (( روزگار غریبی ست نازنین ، خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ))
(( جخ امروز از مادر زاده نشده ام )) من وقتی زیست را در زمین انجام دادم که روزگار فیروزه ای بود / که رسم من خنده بود / آدمی زاد آن روزگار دل ش پیدا بود / کویر بود / ولی عریان نبود / خاک بود / ولی پاک بود / و هوا بود / آسمانی آبی ، مردمانی خاکی ، و سینماتوگراف / رادیو بود / تیاتر بود / سنگلج و لاله زار بود / می شد تو کافه نادری قهوه ای خورد و سخنی راند و خنده ای کرد / می شد رفت دربند و دیزی سنگی خورد /
یک نفر بیاید مرا از خواب بیدار کند / یک نفر بیاید / آغاز نکرده به پایان رسیده ام / من آدم این روزگار سیمان و دود و دروغ نیستم / خواهش می کنم یک نفر بیاید و مرا آگاه کند / قرن ما آن سان که من می خواهم نیست / من گریزان گشته ام / من میان آن چه ندیده ولی شنیده ام و آن چه دیده ولی نفهمیده ام مانده ام / من می خواهم زنده گی کنم / خواهش می کنم کسی دست مرا بگیرد و به امروز بیاورد / من درین نوستالژی بازی مانده گار شده ام / من مانده گار شده ام /
فروغ گفت (( دستم را بر پوست شب می کشم )) / سهراب گفت (( و خدایی که درین نزدیکی ، لای این شب بوها ست )) / اخوان گفت (( با تو دیشب تا کجا رفتم ، تا خدا و آن سوی صحرای خدا رفتم )) / نیما گفت (( تو را من چشم در راهم )) / مشیری گفت (( صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست )) / و شاملو سرود (( در تمام شب چراغی نیست. در تمام شهر ، نیست یک فریاد ))

سلام اي دوست من
سلام بانوي هزار آيينه
به سرزمين مسخر شده ات خوش آمدي
بانوي زيبا و تمام من
غمگين تر از ابر و شاد تر از باد
بشنو و بپذير جنبش تپش لحظه هاي يادت را
بپذير که لحظه اي مهمان تفکر پر از وجودت شوي
بانو مرا بپذير

دوستت دارم / به پروردگار زيبايم سوگند که دوستت دارم / به سپيدي برف دوستت دارم / با تمام ياخته هاي بدنم دوستت دارم
هر بار که نوشته هايم را مرور مي کنم / هر بار که به ياد آن چه بر من گذشت مي افتم / هر بار که ياد آن چه مرا اين گونه کرد مي افتم / با خود تکرار مي کنم که / دوستت دارم
اين نوشته هاي من / اين دل نشسته هاي شبان گاهانه ام / اين لرزش هاي روزگار من / همه گي مي گويند که / دوستت دارم
تو را هرگز با کسي قسمت نکرده ام / نامت را هرگز بر برگ نياورده ام / با تمام گفته هايم از تو براي ديگران ، هرگز نگفته ام که با من چه گونه بوده اي / زيرا که پاک ترين واژه اي برايم / چون که / دوستت دارم
بارها از خاطرم بيرون رفتي / - خود بارها ديده اي که چه گونه تهي شده اي از روزگارم - / اما هر بار باز گشته اي / تو درين خانه ميزبان گشته اي نه ميهمان / من نيز شاد ترم / زيرا که / دوستت دارم
نيک مي دانم / پرنده مردني ست / خوب مي فهمم / که از آن من نيستي اکنون / به روشني لمس مي کنم / دل بر من نداده اي / - آن سان که من داده ام - / ولي چه کنم که / دوستت دارم
نوشتن از تو / آرامم مي کند / فکر کردن به تو / بي گاهم مي کند / دل بستن به تو / دل شادم مي کند / چه را که / دوستت دارم
بعد تو / دل بستن به هر کسي / به سان باد شده / بعد تو / خنديدن با کسي / محال شده / بعد تو / مهرباني با کسي / دل آرام نيست / بعد تو / زنده گي با همه / نا ممکن شده / براي اين که / دوستت دارم
اهل شهر بدانند / هرگز بعد او کسي برايم به ترين نشد / هرگز زنده گي برايم رنگ آن روزها را نگرفت / هرگز آرامش راه به ذهنم نيافت / اهل اين دير بدانند و بفهمند و بخوانند / با همه ي دل بسته گي هايم به اين دير / دل بستن به کس ديگر برايم دشوار شده / دوست داشتن برايم بسي سخت شده / دل تنگي امانم را بريده / تنهايي مرا زمين گير کرده / رسم زنده گي ام بر مدار هيچ مي گذرد / من به پريشاني رسيده ام / با تمام زيبايي هاي خود ساخته ام براي رسم زنده گي ام / هنوز کامل نشده ام / من مي خواهم آرام شوم / مي خواهم زنده گي کنم / مي خواهم ادامه دهم / ........... / مي خواهم مي خواهم


دیروز عصر روزنامه ی اعتماد رو - طبق معمول هر روز - باز کردم و سریع صفحه ی آخر رو خوندم ، یه مطلب خیلی قشنگ درباره ی تولد استاد بیضایی بود که نوشته ی استاد اکبر رادی بود
بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.
تو آن درخت روشني با شاخه هاي پرپشت باشکوه، که چه بسيار راهيان صحنه در سايبان سبز تو پروريده اند. تو آن بلاکًش معصومي که هوش ويرانگر و ادراک عالي تو قادر به درک عقلانيت روزمره ما نيست. آري، تو آن حماسه نستوهي که در امتداد نيم قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي خصلتي که خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسمانده هاي مکتب پاريس و لندن سابق را در دايره فرم غًرغًره مي کنند و با تعدادي کارتون، يک چينش هندسي، دو تيغه نور و يک سکوت خواب آور و ناگهان خر نعره هاي پلشت و يک زبان معلق يأجوج (لالبازي؟ يا متن زدايي؟) مدعي کشف لحظه هاي ناب هستي اند، در اين عهد بي خصلتً بي هويتً بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تآتر، جام خضر زمانه اي و زهي ما که معني تآتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو باز جسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بïقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي. که اين است شايسته پيشوايان؛ مي داني؟ و پيشوايان صحنه مردان کهنه، پيشکسوتان نوستالژيک، بïت نمايان ريزنقش و اين چهره هاي مïد نيستند؛ نويسندگان صلح کلً اين سوي عالمند که زبان وحي براي عاشقان و پيغام آدميت براي قîدîر قدرتان سياسي، گانگسترهاي شيک پوش و زورگيران بي ترحم آن سوي زمين دارند و حاليا در پسً پستوي حïجره قاق نشسته يا از بد روزگار روي شانه خاکي جاده مي روند.
بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است.
هنوز به وسط متن نرسیده بودم که رادیوی ماشین گفت (( اکبر رادی به دیار حق شتافت )) باورم نمی شد من داشتم متنی رو که دیروز نوشته بود می خوندم و ایشون .......... / عجب جشن تولدی شد برای استاد
امروز صبح صفحه ی اول اعتماد رو دیدم و نوشته ای که استاد به مانند همیشه زیبا - و این بار پر گداز تر از هر وقت دیگر - نوشته بودن واقعن که با کمترین واژه به ترین مفهوم را رساندند
نامردي است که در جواب تبريک رادي تسليت بگويم؛ اين نه از من که از روزگار است - آري - آن هم آنجايي که تبريک فرق چنداني با تسليت ندارد، رفت آن بزرگواري که رادي بود؛ سوار بر واژه هاي خويش؛ اما چشمه يي را که از قلم وي جوشيد، جا گذاشت، تا کاسه ي دست هايمان را از آب زندگي بخش آن پر کنيم،خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمين هاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايش ايران تسليت مي گويم؛ و به هر که از رادي ماند؛ به بستگان و وابستگان وي. و پيش از همه به زني - حميده - که بيش از چهار دهه با وي زيست - کنار سرچشمه يي - و غرش رودي را که از زير انگشتان وي جاري بود، خاموش مي ستود،
به واژه ی پاکی که خداوندگارم به من آموخت / به همیشگی بودن قدرت بی پایان آسمان / به سپیدی دانه های برف / و به تمام داشته های آدمی از دنیا سوگند که دل گیر نیستم
تمام واژه هایم خرج شده / تمام پریشانی هایم از ذهنم رفته / من درین ابتدای زمستان با تمام سردی تنم گرمم ست / چون که تو را دارم / چون می دانم که هستی / گر ندارمت چه باک؟!!! / گر دل به من نمی دهی بی پریشانی !!! / گر آغوشت پذیرای من نیست ملالی نیست / من هم خدایی دارم به بزرگی و بخشندگی خدای تو / همان خدایی که تو را دوست دار کس دیگر کرد و مرا دوستدار تو / به تمام هست و نیست ّ م از زنده گی سوگند / همین که خوب و شاد هستی / همین که راه می روی و زنده گی می کنی / همین که رسم زنده گی ات چیزی بیشتر از هیچ است / برایم کافی ست / گر داشتم ت بسیار بیش از اکنون شاد بودم و می زیستم / لیک اکنون هم رسم زنده گی ام به زیر صفر نرفته
کش دار نشود سخنم / بی من به تر از با من هستی؟ / پس این گونه زنده گی کن / من هم با ......... خوشم /

همیشه به انتهای گریه که می رسم،صدای ساده ای را از بی نهایت شب می شنوم
صدای غروب غزل ها را ..........
صدای بوق بوق نبودن او در آنسوی خط
آرامتر که می شوم شعری از دفتر دریا می کنم
و به انعکاس صدایم در آئینه ی اتاق خیره می شوم
در برودت این همه حیرت.......................... او کجا مانده؟!!!

اين نامه اي ست براي((او)).اويي که بارها خواستم بهش بگم چقدر به وجودش نياز دارم و هرگز نتونستم،هيچ گاه توانايي گفتن اينو نداشتم که بهش بگم :
سلام!!!نمي دونم چي بايد بهت بگم،هيچ موقع نمي دونستم،خيلي دلم مي خواد که يکبار بتونم به تشويش درونم غلبه کنم و باهات حرف بزنم.نمي دونم چرا؟ولي هر وقت خواستم باهات حرف بزنم..........(نميتونم کلمه اي پيدا کنم تا حالم رو بيان کنم-شايد تشويش نزديکترين کلمه باشه).بارها سعي کردم به تشويش ذهني ام غلبه کنم ولي نشد(ازين حرفا بگذريم که اصلاً گفتنش جالب نيست)
دليل نوشتن اين نامه گفتن حرفي هست که نتونستم بگم بهت،تو يه جمله ((به وجودت اعتماد دارم و به کمکت نيازمند))دليل اين طرز فکرم ترجيح ميدم رو در رو بهت بگم.
روزگارت سبز و تهي ز بدي
يا حق
دوستش دارم ،دليلش زياد به تو ربط نداره ولي بدون که دوستش دارم،اينقدر که مطمئنم با اومدنش چيزي کم ندارم(تا اين سن از زندگي).
ايمان دارم،به تمام لحظات وجودش،به آرامشي که با حضورش به عقلانيت من ميده،به پاکي روحش،به تپش همزمان ذهن و دلم تو لحظه ي ديدن.
با همه ي اين حرفا،با همه ي حس دوست داشتنش يه ترسي يه زنجيري نمي ذاره برم جلو.مطمئنم که با وجودش ازين جايي که هستم...........................اه لعنت به اين جمله هاي مسخره ي توجيه کننده ي اعصاب داغون کن.رک و رو راست دوسش دارم و نمي خوام از دستش بدم.نمي خوام حسرت صميميت اونو تا آخر عمر رو دلم داشته باشم.ميخوام با بودنش لذت زندگي رو لمس کنم.
خدا،اي خدايي که اون بالا نشستي اين بنده هاي مزخفت رو نمي خوام،که من تو اين سرزمين تنهام و کسم توئي کس بي کسان،تا موقعي که تو هستي چرا ازين آدما کمک بخوام؟تو مي دوني من کي هستم،افکارم چيه و چه انديشه اي تو ذهنم دارم!!!پس کمکم کن تا بتونم دوستش داشته باشم همون جوري که از اول داشتم،نذاراين حسي که نسبت بهش دارم تغئير کنه،خيلي دوست دارم آزاد و رها بدون ترس بهش بگم که چه جوري بهش اعتقاد دارم.
وجودش آرامش ميده به من،
چرا بارون نمی آد؟!!! وسط پائیزیم و یه قطره بارون هم نیومده
من بارون می خوام اونم از نوع سیل آسا


| رذل |
||
| آزار ِ ناتوان را |
||
| دوست ميدارد | ||
| لئيم |
|
| پشيز را و |
| بزدل |
|
| قدرت و پيروزی را. |
روزای پائیزی هوای دل گیر و بارونی و نم بوی خاک و لگد شدن برگ زیر هر قدم و کسی که دیگر نیست نبوده که اینک جایش خالی باشد آمد و رفت و ماندگار شد دل تنگ ش ام کجاست؟
این شعر زیر رو خیلی دوست دارم به دلایل زیاد و مهم ترینش هم یاد آوری یادش
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

مي گويد سياه ننويس / مي گويد سنگين ننويس / مي گويد از غم ننويس / مي گويد بي توکل ننويس
مي گويد زندگي کن / مي گويد عاشقي کن / مي گويد شادي کن / مي گويد بندگي کن
اي فلاني / اي تويي که نامت رسمت راهت با من فرق دارد / تو بگو / تويي که اين گونه به من مي گويي / شکل دينت چيست؟ / رسم ذهنت چه گونه است؟ / راه فرزانگي َ ت به کدامين سو ست؟ / تو بگو / بگو کجاي اين دنيا رنگ ِ نداشتن سفيد ست؟ / رنگ دل دادگي در ديار تو چيست؟ / وقت رفتن مي خندي؟!!! / تو خستگي هات شادي مي کني؟ / بگو / فکر کن و بگو / وقتي خيلي چيزايي که داري ارضا کننده برات نيست بازم سر حالي؟ / مي توني لذت (( دوست داشتن و دوست داشته شدن )) رو از روال زنده گي بذاري کنار؟ / هي فلاني !! / دو سه خطي هم تو بنويس /بنويس ساده گي جرمه يا حسن؟ / بنويس رک و راست بودن گناهه يا خوبي؟ / بنويس نگران ديگري بودن آزار دادن يا محبت کردن؟ / اصلن مي دوني غرور از کجا به بعد مي شه کبر؟ /
جواب منو نمي خواد به من بگي / با خودت روراست باش و به خودت بگو / اون وقت يه کمي وجدانت رو خرج کن و بگو من سياه مي نويسم يا خاکستري؟ /
این روزا زیاد اون جوری که باید نیستم حالم خوبه ها ولی اون جوری که بگم عالی ام نه!!! نیستم روزای ماه رمضون یه جورایی منو از دنیای چند روز قبلم جدا کرده بیش ازین حرفی ندارم براتون یه شعر می زارم شاید خوشتون بیاد شاید نه
| از عشق |
|
| خداست |
| بالای جهنم |
|
| پست است. |
| مگر آن که از تب ِ وهن |
|
| دق کند. |
| انکار ِ عشق را |
|
| چنين که به سرسختي پا سفت کردهای |
| دشنهيي مگر |
||
| به آستيناندر |
||
| نهان کرده باشي. ــ | ||
| که عاشق |
|
| اعتراف را چنان به فرياد آمد |
| رخسارهيي که توفاناش |
|
| مسخ نيارست کرد. |
پروانه ی مسین / آئینه وار / بر پا نشسته بود / در پهنه ی لجن
و هر دو روی آن / خط بود
خطی به سوی پوچ / خطی به مرز هیچ
از هم گریختیم / بر خط سرنوشت / خونابه ریختیم
نصرت رحمانی
این نوشته ( یا شعر یا غزل واره و یا هر چیز دیگه که اسمشو می ذاری) یه قسمت از گفت و گو های یه فیلم رویائی ه به اسم شب های روشن بد جور هوس کردم بازم ببینمش (الان که برم ازین جا بازم می رم می بی نم ش )

و خداوند کلمه را آفرید
روزهاست که خو گرفته ام به آن چه در سرزمین پارس به آن تنهایی می گویند / روزهاست که دیگر جای خالی کسی را نمی بینم چون باور کرده ام نبودنش را ندیدنش را نشنیدنش را / هر جا که می رم تک هستم / کنسرت ها رو تنهایی می رم فیلم رو تو سینما تنهایی می بینم تنها پیاده روی می کنم تنها تو رستوران غذا می خورم و گاهی هم تنها قهوه ام رو شیرین می کنم و سر می کشم / هر کجا که می رم جای خالی او رو می بینم / تخیلم اینقدر قوی شده که می تونم ببینمش و باهاش از نداشته هام بگم و داشته هام رو بدم بهش و کلی ذوق کنیم که هیچ کسی تو اون لحظه لذت من و او رو نداره کلی بخندیم و تو خیابون ولی عصر از پارک وی یا ونک گز کنیم تا تجریش / بعدش وقت رفتن و جدا شدن جای ((خدافظی)) گفتن قرار ولی عصر و شریعتی گردی فردا رو بذاریم و با کلی خاطره ی خوش و شاد و کلی کشف تازه از هم دور بشیم / می دونی هر چی کلنجار میرم با خودم می بینم اون گودالی که نبودنش و نداشتنش تو روحم کنده شده انقدر عمیقه که تقریبن پر نشدنی نشون می ده / تازگی ها اراده م پر زور شده می خوام اون چیزی که اینجا - دقیقن اینجا وسط گلو م نه این ور تر نه اون ور تر -گیر کرده رو بگم / جز 3نفر سرنوشت و چگونگی بود و نبود هیچ کسی - چه انسان چه آدم چه بشر - برام مهم نیست / می دونم انقدر بهره از هوش بردی که بفهمی این 3نفر چه اسمایی دارن / حالا می دونی جالب کجاست؟ / ازین 3نفر یکی که اصلن نیست - یعنی ناپیدا ست از دید من - 2ومی هم که من براش یه آدم هستم که نه زیاد نزدیکم بهش نه زیاد دور پا در هوا می گردیم به دور خود 3ومی هم که به امید خدا چند ( دقیقه؟ساعت؟روز؟هفته؟یا شایدم ماه؟خدای نکرده سال؟) هست که براش نیست شدم / پس عملن بازهم تنها هستم و تنها و تنها /
خوش باشی و شاد و قبراق
بستني ام را خورده ام روزنامه ام را خوانده ام آب پاکي را بر دست و پايم ريخته ام و اينک زندگي ام را مي کنم
از نوشتن به اين شکل و شمايل خسته شدم دلم براي خودم تنگ شده زيادي به يه چيزا وابسته شدم جرات دل کندن ازشون هم سخت شده مي خوام پاک پاک بشه اين مغزي که کلي به هم ريخته خيلي فاصله گرفته ام از روزهاي شادم خونه تکوني کردم درست نشدم انگار بايد تغيير مکان بدم حتي چيزاي خوب هم داره برام آزار دهنده مي شه نمي دونم چه کار کنم فشار خيلي چيزا داره آزارم مي ده آزاد شدن از قيد و بند خود ساخته دشوار شده ساده نوشتن هم سخت تر از سخت شده نيستش!!! نيست اون چيزي که مي خوام هزينه ي بالايي دارم مي دم براي اين روزهام و اين جور فکر کردنم هزينه اي که شايد تنها بشه با فروختن روح هم سان کردش باز هم روح تکوني؟!!! باز هم بيرون انداختن خيلي ها؟!!! شايد هم بريدن از اين محيط و اتفاقاتش ننوشتن و نيامدن و حرف نزدن؟!! شايد همين الان وقتشه که خودم برم شايد همين الان شايد همين اکنون شايد همين لحظه شايد و شايد و شايد
خون بهاي دلم را بده و برو / آن چه را ستاندي بده و برو / گر نمي خاهي نمان بگذر و برو / اندکي هم ن ايست بشتاب و برو /
آرامت دگر جا ست نفرين به هر چه جز تو ببينم زان پس برو / خنده ات براي ديگر کس است ب ايست نگاهم کن برو /
چاره اي نداري؟ انديش آن گاه برو / مهر را فهميدي ؟ گوش کن اينک نرو / تپش را لمس مي کني؟ حس کن گر خاستي برو /
گر همه چيز را باخته ام بي باک / گر تنهايم بي تشويش / من خود را پيدا کرده ام
گر مي گويم برو و بشتاب و ب انديش نه اينکه پايت را گرفتار تار خود تنيده ام کنم مي خاهم بفهمي آن گاه گذري
بودت برايم کرنشي بود در برابر مهر و دلدادگي و نيست ت برايم هم چون خنياگري ست و ترنم در دردگاه آن هميشه بود هست جاويد
دست نوشته ی زیر تقدیم به تمام من و تو ئی که دوستش داریم (اگه هم نداری خواهش می کنم توهین نکن)


فیلم * رئیس * از ۴شنبه اکران می شه ، متن زیر حدیث شیفتگی من به کارگردان این فیلمه امیدوارم این بار هم شاد باشم وقتی دیدم فیلمو (خدایا امید به تو)
همیشه دلم می خواست بدونم قیصر چی داره که اینقدر ازش حرف می زنن،وقتی برای اولین بار دیدمش چیزی جز یه عصبیت مسخره به چشمم نیومد،تنها چیزی که به یادم موند تک گویی بهمن مفید بود.بعدش داش آکل رو دیدم،اصلا اونی نبود که انتظار داشتم،داش آکل هدایت کجا و این کجا؟ سراغ تجارت و مرسدس رفتم،راستش تحمل کردن این فیلما تا آخر برام عذاب آور بود.مخصوصا مرسدس که اصلا دیالوگ ها و رفتار آدماش برام غیر واقعی بود.نوبت سلطان که شد این حس 100برابر شد ((یعنی چی این جمله ها؟)) بعدش ضیافت رو دیدم،واقعیتش تعجب کردم چرا این طوری تموم شد؟ بعد نوبت اعتراض شد،تک دیالوگ های عالی و زیبا،بازی های روان و به جا،ولی باز هم جمله هایی که از خود فیلم بزرگتر بودن.راستش رو بگم داشتم فیلم رو می فهمیدم،کتاب ((جسدهای شیشه ای)) رو گرفتم و خوندم،خوندن که چه عرض کنم،باید بگم جویدمش،داشتم دنیای کیمیایی رو کشف می کردم،وحشتناک زیبا و قشنگ.به هر کسی می رسیدم پیشنهاد خوندنش رو می دادم و می گفتم ((100سال تنهایی در مقیاس های ایرونی)) آرزو می کردم کاشکی نویسنده ی این کتاب بتونه به همین زیبایی ((پدر خوانده در مقیاس ایرونی)) رو هم بسازه.فیلم بعدی کیمیایی - که هنوز برام بیشتر نویسنده بود تا کارگردان - سربازهای جمعه بود.حواشی زیاد این فیلم رو به چشم خودم دیدم،تیتراژ خبرساز،برگشت از غربت،ترکیب بازیگرها همه و همه جنجال برانگیز بودن - مثل همیشه - هنوز هم صف جلوی سینما سپیده رو یادم نمی ره که آغازش گیشه 2 بود و پایانش تقاطع بزرگمهر و وصال.نتیجه ی دیدن فیلم برای من و خیلی های دیگه تاسف وقت از دست رفته بود. حکم برای من - بدور از غلو - ارزشی برابر با kill bill داشت.حالا دیگه لحن فیلمای کیمیایی برام ثقیل نبود،درکشون می کردم.دیگه می تونم با افتخار بگم کیمیایی برای من استاد نام گرفته،تنها برای ساختن فیلمهایی که دوستی و مرام رو فریاد می زنه، همین بس.استاد منتظر رئیس هستیم

این متنو قبلن تو وبلاگ دیوونه ی 30نما نوشتم
یکم سخن - از سفری جالب و زیبا برگشتم،خیلی خوب بود و عالی . خیلی چیزا و اتفاقات و کسا از خیالم پاک شدن. پلیدی و زشتی و پلشتی رو ریختم یه جای خوب و برگشتم. به قول یه فیلسوف بزرگ ولی گمنام " حرف مفت آفت ذهن است / ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره می چیند "
دوم سخن - زدم تو خط توهم. یه روزگاری کابوس تو خواب می دیدم حالا تو بیداری دارم زندگی می کنم. این روزا تو کتاب و موسیقی و فیلم و تاتر وول می خورم و زندگی می کنم. یه تجدید روحیه ی عالی قبل از اتفاق بزرگ تابستان 86
سوم سخن - با اینکه او دیگه نیست شده ، هوس کردم از ته دل سلامی کنم بهش و آرزوی خیلی چیزا براش کنم - اصلن هم ربطی نداره آرزوم چیه !!! -
چهارم سخن - 29/خرداد/86 سی امین سال مرگ استاد دکتر شریعتی ست. حرف زیاد دارم برای گفتن ، ولی نمی تونم ادا کنم شون. تنها با این گفتن ادای دین کردم به پیشگاه استاد زندگی ام
سخن پایان
یا حق

دلم از گرفتگي گذشته / داره خفه مي شه / ره نوردي شده ام در مسير کوه چيستي / دستي / شايد سري / شايد هم دلي / روزگارم مي گذرد
شاه دختي / شايد هم بانويي / روزگار زيادي ست مي شناسمش / 2بهار و تابستان / 3 پاييز و زمستان / بارها نجاتم داده از قهقرا / نا خواسته و ندانسته جريان داشته در بيشتر ذهن پريشاني هايم / روزگار سختي را گذرانده / همواره مي خواستم من نيز آنگونه باشم برايش که براي من بود / نمي دانم بودم يا نه؟ / ولي هرگز راضي نبودم از خودم
اگر کفر نبود کلامم / اگر خداوندگار را نمي پرستيدم / مي گفتم مي پرستمش / ولي نه!! / کفر نيست!! / مگر هر انسان تکه اي از خداوندگارم نيست؟ / پس مي گويم که برايم جلوه اي از لطف خدا بوده و هست
اين دل نوشته / ذهن پريشاني / بارها و بارها در ذهنم وول خورده / آن چيزي که اين بار اين گونه تراوش کرد / اداي دين من است به شيوه ي خودم به کسي که هيچ گاه حضور فيزيکي نداشت ولي تنهايم نگذاشته
هميشه فکر مي کردم هر رابطه اي که بين دختر و پسر شکل مي گيره،لزومن نوعي رابطه ي معمول اين روزاست و هرگز نمي شه بي دغدغه و به تمامي معناي کلمه دوست بود.نمي شه بازي نکرد و تنها دوست داشت و دوست داشته شد.اين دختر،نشونم داد مي شه بدون بازي،بدون سياست دوست بود. مي شه عاشق نشد ولي عاشقانه دوست داشت.يادمه يه sms روز ولنتاين برام فرستاد که (( عشق تنها براي عشاق نيست،بلکه براي دوستاني هم هست که عاشقانه همديگر رو دوست دارن )) .
دوست عزيزم،نمي دونم تونستم بگم چقدر برام عزيزي؟تنها اينو مي دونم که هر دغدغه ي تو برام مهمه و هر شادي تو برام پر ارزش.آرزوي روزگاري رو برات دارم که مثل اسمت آسوده باشي و زندگي کني
پ.ن : راستي همه ي وصيتم براي تو
مي روم خاموش / مي روم ساکت
در تمام لحظات تپش تنهايي / در تمام کلمات دل تنگي / او جاري بود
او مرا برد به آن اوج بلند / و رهايم کرد در بي انتها اوج فراخ
چه بر من گذشت؟ / کس ندانست و نفهميد / که در آن روز ميان مرداد / که در آن منطقه ي ساکت و هيچ / او چگونه از کنارم رد شد / کس نديد و نشنيد / ريزش آن خرده قلب من را
هيچ کس باور نکرد من را / باور هيچ کسي نشد / که تمام تلاش و مرارت هايم / موتوري داشت که او شهرت داشت
من در آن اوج بلند / در کنار خاطر او / به نهايت،به خدا چنگ زدم
و هم اکنون / هم اينک / به وجودش محتاجم
شاد و سرخوش،کم غم / با کمين غمگيني / رو به فردا سلامي کردم / و در اين تنهايي از همه کس،همه تن مي گذرم
با تو ام / اي که اوجم دادي / بهر روزي ديگر / تا به فردايي که ميرسد هر لحظه / به خدايم،به خدايت سپردمت
به خدا دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم / دل تنگم
کي خاطرش هست جاده اي که به خانه ي دوست مي رفت کجا بود؟ / کسي نمي دونه تو اين شبهاي پر مه و خاموش استاد کجاست؟ / از ميم کدومتون خبر داريد؟ / آيدا هنوز تو راهه شماله؟ / آدرس کندلوس رو کي بلده؟ / ديروز حاج کاظم رو ديدم تازه از زندون اومده بود بيرون (بعد 9سال عفو خورده) داشت مسسافر کشي مي کرد / راستي کدومتون تازگي ها حميد هامون رو ديده؟خيلي دلم مي خواد بدونم هنوز هم مهشيد رو دوست داره؟ / از ليلا و شيدا کسي خبر داره؟اونا هنوزم عاشق هستن؟ / مي خوام بپرسم کسي اين روزا گاهي به آسمون نگاه مي کنه؟ / اصلا کسي يادش مونده مسعود چرا آيدا رو دوست داشت؟ / کسي اين روزا به فکرش مي رسه 4شب ساعت 10 تا 11 تو يه سربالايي منتظر دوست قديمي ش وايسته؟ / کي جرات داره ادعا کنه مي تونه تو اين روزاي سگ کشي مثل گلرخ حاضره براي جبران يه اشتباه و به خاطر عشقش جلوي يه گله گرگ گرسنه قدعلم کنه؟ / بابا خدايي بايد فاتحه ي خودمون رو بخونيم،نماد جووناي دهه ي 40 و 50 (که الان بين 30 تا 45 سال هستن) حاج کاظم، استاد، گلرخ و ميم هست و نماد ما آدماي 23 24 ساله تو بهترين حالت آيدا هستش و تو وضعيت عادي سارا(خون بازي) و علي سنتوري.صداي الرحمن بلند شده،فکر کنم ما مُرديم ولي هنوز داغيم حاليمون نيست.
نثار روح بي فُتوح خودمون،اندکي فکر،کمي انديشه. آمين
به نام دوستي و زندگي
زندگي را به خاطر دوست فنا کرديم/از همه چيز به هيچ رسيديم و شاد شديم/ولي چه سود؟!!که آن هيچ را نيز باختيم/چه سود که قدر دوست را ندانستيم/افسوس و افسوس که در اين هواي بس سرد،هيچ کس سلاممان را پاسخ نداد/هيچ کس در را به روي ما لولي وّش هاي مغموم ِ تيپا خورده ي ناجور باز نکرد/چه سود؟!!که افسوس هم باعث برگشتن زندگي و دوستي ها نمي شه!!
زندگي را باختيم،دوستي را نيز.در هواي مسموم شهر،زير آسمان خاکستري به چشم خود بخار شدن ِ عاطفه را،مرگ سادگي را در گوشه ي جوب ِ پر از لجن، پرواز کرکس ها را در آسمان آبي،در بند بودن پروانه ها را،گريه ي سلاخ ِ دل باخته به قناري را ديده ايم،همه را ديده ايم و بي هيچ تأسفي به راه خود ادامه داده ايم.
روزگار ِ کوچه مهتاب گردي ها،لحظه هاي ديوانه و مست شدن براي ديدار،يادِ پنجره هاي روبروي هم که هر روز به ايد روز آينده بسته مي شدن،هيچ کدوم واقعيت نداره.
ديگه فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن نيست،گفتگو در اين باره مساوي ست با محکوم شدن به نيستي و فنا به جرم ساده بودن،براي زنده بودن-نه زندگي کردن-بايد گرگ باشي،با هيچ کس رک و راست حرف دلت رو نزن،روراست نباش تا زنگي کني(اينا تجربه ي من هست خواهشا احترام بزار بهشون)
تنها اينو بگو به من که چرا بايد اين طوري باشه؟؟اعتراض من به شرايط جامعه هست که چرا بايد اينقدر به لجن کشيده شده باشيم که نتونيم کسي رو بي دغدغه ي خاصي دوست داشته باشيم؟؟خودمون رو قرباني اين اختناق ِ خود خواسته نکنيم،کمي جرأت کنيم که بگيم دوسِت دارم.
کمي جرأت خواهشاً(خواهشا اشتباهه باید بگم خواهش می کنم
)