

تمام خنده برای من / تمام روزها از آن من / تمام لحظه ها در دست من / تمام آرزوهایم دست یافتنی / وقتی که می دانم تو را دوست دارم
هر چقدر دور هم باشی ، باز هم نزدیک ترینی . هر چند روز هم ندیده باشمت ، باز هم برایم زنده ترین تصویری .
دیگر هیچ اتفاق و انسانی نمی تواند این دلشادی را از من بگیرد ، دیگر حتا شکنجه و شوک هم نمی تواند این خاطره را از من بگیرد ، تو در سلول های وجود من رسوب کرده ای ، زدودن تو نا ممکن ست
داستان من و تو جالب ست . من این گونه به تو می نگرم و تو به من شاید به چشم یک آشنای ساده و یا یک دوست خوب .
این روزها فرصت فکر کردن بسیار دارم . این روزها شکل زنده گی کردن من تغییر کرده ، این روزها ، دور از همه ، تمام اتفاقات برایم رنگ دیگری گرفته . این روزها ، با تکرار تمام خاطرات خوب و بد روزگارم ، همه چیز را از نو شناخته ام . و بهتر از همه تو را شناخته ام ، تویی که گوشه ی ذهنم نشسته بودی و گردی از خاک به رویت بود . خاطره ات خاکستری شده بود و بودنت کم رنگ .
آغاز پر خاطره ی فصل رنگ و بارون ، لحظه های ترکیب شدن نور و بارون و رنگ و برگ ، روزهای خیس و پر تپش پائیزی مبارک

با چه حوصله ای این برگ های ریخته از درخت پشت پنجره ام را می شمارم من رنگ زرد برگ ها را دوست دارم نمی دانم آیا در باغ های نیشابور و بلوار سن ژرمن هم برگ ها ریخته اند برای من چه فرقی می کند گاهی سوال های بچه گانه لذت بخش ست و تسلی می دهد گاهی شب ها ناگهان از خواب می پرم چشم هایم را که باز می کنم در دستم یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است از کسی نمی پرسم چرا دست من یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس است باید با همین سوال بی جواب عمر را به پایان برم صبح در خانه ام را زدند از من طلب یک سیب سرخ و دو شاخه نرگس می کردند ( شماره ی 12 دفتر سیزدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی - احمدرضا احمدی )
غرض من از صدا کردن مردی که در باران تنها می رفت فقط این بود که به او بگویم خوشبخت هستیم حتی نامش را نپرسیدم من نمی دانم چرا هر کسی را صدا کردم و هر کس را دوست داشتم ناگهان در خم کوچه گم شد ( شماره ی 26 دفتر چهاردهم )

برايم مهم نيست که کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چيستي ؟!!! برايم مهم نيست که ديگران تو را چه مي نامند ؟!!! برايم مهم نيست که در آغوش کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چه گونه مي زيستي ؟!!!
آن چه برايم مهم است خودت هستي خود توئي که اين گونه راز آلود در ذهن من زيستي توئي که تمام پله ها را نورديده اي - بي هيچ جنبشي - توئي که با من نبودي و هميشه بوده اي اين روزها همه جور نشانه مي گويند که هستي ولي خودت هرگز نيستي
نمي دانم من نيز هستم يا که نيستم ؟!!! نمي دانم من نيز دوست داشته مي شوم يا نمي شوم - اين را مي دانم که دوستت هستم ولي آيا دوستم مي داري؟ -
هر که تو را مي بيند مي گويد نه !!! هر که از تو مي شنود مي گويد نه !! هرگز خط تو - او شکل نمي گيرد تو کجا و او کجا؟!!! ولي هيچ کدام نه من را در مقابل تو ديده اند نه آنچه را که تو به من نشان داده اي اصلن کدامشان من هستن يا تو ؟ کدامشان لمس زندگي را آن گونه که من کرده ام حس کرده اند ؟ جخ امروز از مادر نزاده ام عمر سالها بر من گذشته / .........
مي دانم اين رسم من رسم ساده اي نيست مي دانم اين خط و ربط من خوانا براي هر کسي نيست مي دانم زنده گي طعم گسي دارد وقتي که نيستي و وقتي من هستم مزه ي هميشگي را دارد برايت - و شايد گاهي کمي تلخ - مي دانم لرزه ي من در تپش لحظه هايم خنده ي توست در در لحظه ي شنيدن مي دانم و مي داني ......... اين گونه نيست ؟!!!!
تلاش من رسيدن به آن قله اي ست که ديگر انکار نبودنم نا ممکن باشد و تو نيک مي داني چند قدمي به آن قله مانده رسم و راه و خط و ربط ت را کمي بچرخان به سوي لرزش قلم وقتي که دلت مي نويسد نه عقلت ادامه بده اين بار تو ادامه بده اين خط را - حتا اگر يک جمله باشد - بنويس و ادامه بده حتا اگر نمي خواهي ادامه بده اين بار تو بگو و بنويس


- دیگه 40 سالته
- 40 سال و من هیچ کاری نکردم که افتخار کنم
- اگه به خوردن کیک این جور ادامه بدی ، در 50سالگی یه چاقالو میشی
- من هیچ وقت تا 50سالگی زندگی نمی کنم ( از فیلم MILK با بازی شان پن )
این دیالوگ مردی ست که در 40سالگی ، افسوس 40سال عمر بدون حاصل خود را می خورد و در سال های بعد کاری کرد که در روز مرگش – سالها قبل از 50سالگی – همه ی خیابان های سانفرانسیسکو به یادش پر از آدم های شمع به دست شد
حالا داستان منه ، این همه سال زندگی حاصلش چیه ؟ فکر نکنم چیز چندان جالبی باشه . نه کار درست و حسابی انجام دادم ، نه رسم و راه زندگی کردن رو ، درست یاد گرفتم . حالا دیگه بسه ، باید کاری کنم .
دارم می رم یه گوشه ، یه مدت دور از همه و همهمه ی این روزها . ماه رمضون امسال می رم تا روز عید فطر ، با فطرتی بهتر از الان برگردم .
وقتی همه چیز پایان گرفت من از جهان خواهم رفت وقتی که گندم پایان گرفت سال پایان یافت حدس پایان یافت کیلومترها ناگهان مبدل به یک سانتی متر شدند وقتی تولد پایان یافت وقتی در باران لبخند پایان یافت هنوز جهان مخاطب من است ............. خودم برهنه تنها و منزوی به باران می روم که یکبار دیگر احوال جهان را بپرسم جهان اکنون بدون مکث جواب مرا داد باز شعر می نویسم و زندگی را ستم نمی دانم کاغذهای کاهی هنوز یار من هستند ( شماره ی 8از دفتر دوازدهم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


می شود نگفت ، می شود به روی خود نیاورد که اتفاقی افتاده ، ولی من نمی توانم و نمی خواهم . می خواهم به آنچه که باید ، برسم پس باید که آن چه را لازم ست را داشته باشم ، اولین شرط آن هم صداقت ست و رک بودن در گفتن
داشتم می خواندم ، در ظهر گرم امرداد ماه ، گوشه ی دنج اتاق ؛ دیدم که باز هم کسی قبل من مرا بی کلک گفته
امروز چهارشنبه است دیروز پس از آنکه قلبم درد گرفت نشستم حساب عمرم را کردم که من چند بار عاشق شده ام چند بار در وحشت و تنهایی به خانه رفتم دیروز هوا ابری بود و ابر می خواست تنهایی مرا پهناورتر کند دیروز با خودم نجوا می کردم همیشه ساده عاشق شدم همیشه لباس های ساده پوشیدم و در خیابان ها که راه می رفتم خودم را در ویترین مغازه ها صدا می کردم همیشه از سادگی و اندوهم با خبر بودم کسانی را که دوست نداشتم با اسم کوچک صدا نکردم در مهتاب کاسه ای آب می کردم که تا صبح در تشنگی بنوشم در شعرهایم مهتاب کم آمد شاعران نسل قبل من آنقدر مهتاب و ناودان در شعرهایشان آورده بودند که برای من این کلمات مرده بودند مگر فقط باید در مهتاب عاشق شد من در ساعت ده صبح در یک اتوبوس مخروبه عاشق شدم ( شماره ی 10 از دفتربیست و یکم شعرها و یادهای دفترهای کاهی – احمدرضا احمدی - )


آخ که دلم تنگه برای زندگی،برای روزهای آرامش،برای بی ریا بودن،برای خود خود سادگی.
امشب مثل اکثر این شبا بی حس هستم.نه شادم نه غمگین.از روی عادت دارم می نویسم - مگه نمی شه همین جوری چیزی نوشت،همیشه که نباید ........... -
مرگ من و تو نزدیکه ، کمی محبت ، کمی زندگی ، کمی آرامش
متن آهنگ (( وطن )) با صدای همایون شجریان ، قکر کنم از زبون همه ی ما می خونه ، نه ؟ ! !
برای شنیدن اینجا رو فشار بده

هيچ مي داني که او کيست؟ / در کدامين مأمن و گوشه ي اين شهر بزرگ / رو به پايان کدامين کوچه / دست در دست کيست؟
من ازين مي ترسم / که تمام لحظات پر ز يادش / در جوار زندگي امروزي / به تل خاکستر ، به توهم،به سراب / و به هر آنچه توهم نام است مبدل گردد
اي فلاني / تو که او را ديده اي / تو که هر لحظه کنارش بودي / و تبسم ، فهم اش را زيسته اي / تو بگو من چه کنم؟ / تو بگو اي شبگرد / تو بگو اي مانده درين شهر ، تنها
با خودم زمزمه کردم / که چرا داشته ام کم بوده؟ / که چرا حرفي ، کلامي و که شايد لبخندي / بر زبانم متحرک نشده؟ / من تمام روزها / در کنار هر کس و ناکس ِ اين شهر کثيف / به نجابت،به شعور / و هر آنچه داشتي / قدمي برداشتم و تو را باور کردم /
زندگي را ول کن / از همه نا کس ِ اين شهر وقيح روي گردان لحظه ای / و بگو با تاکيد(( آيا لحظه اي - هر چند کم - لرزشم را ديده اي؟ / در کدامين لحظه ي اين قرن ِ اتم به وجودم،به وجودت شک کردي؟))
سخن فکرم را / و همه لمس خدايان محبت را / لحظه اي باور کن / من که دارم هيچ را / به همين بيشترين راضي ام / اي که هر لحظه به يادت بودم / تا خداحافظ قدمي نمانده / فرصت سلام را نگير.
نگذار فردايي دور / در لحظه اي نادر و کم / حسرت يک لبخند،تمام دلت - و دلم - را بسوزاند
لختي اندک بخند و پروازم ده از همه ددمنشي ، حرص و عذاب / لحظه اي کوتاه ، لختي کم / من به هيچ ، به همين بيشترين راضي ام.
سخنم مثل هميشه دگم است / واژه اندر کلامم گنگ است / پس سخن کوتاه کنم / و کلامي گويم / زندگي کن شاد باش
به خدايگان يگانگي و دوستي سپردمت
دوستان تو گندهترين كرهبزهاي هستند كه من ميشناسم.
دوستان تو زيبا نيستند، زينت به خود زدهاند.
پاك نيستند، صورت تراشيده و آهارخوردهاند.
آراسته نيستند، لباس به رسم روز پوشيدهاند.
دانش نياموختهاند، گواهينامه دانشگاه دارند.
مومن نيستند، مسجد برو هستند.
دنبال اخلاق نيستند، پيرو آداباند.
پرهيزگار نيستند، بزدلاند.
حتي بدكار نيستند، فقط سستاند.
هنري نيستند، شهوتياند.
منعم نيستند، پول دارند.
دلبستگي ندارند، بندهوار مطيعاند.
پاي بند وظيفه نيستند، مانند گوسفند تسليماند.
مردم خواه نيستند، ميهن پرستند.
شجاع نيستند، شر بهپا ميكنند.
مصمم نيستند، لجوجاند.
براي خود احترام ندارند، تنها افاده ميكنند.
مهربان نيستند، هرگلياند.
سبك سنگين نميكنند، رودر بايستي ميكنند.
انديشمند نيستند، عقيده به عاريت گرفتهاند.
قوه خيال ندارند، خرافات دارند.
عدالت نميكنند، تلافي ميكنند.
انضباط ندارند، افسار برگردن دارند
و اصلا صادق نيستند، فرد فرشان تا آخرين ريشه روحشان…
نامه برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان


من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
محمد صالح علا


اینکه می نویسم / این بار دلیلش کسی یا چیزی نیست / شاید تنها از سر عادت هفتگی باشه که می نویسم / واقعن نمی دونم چرا و چه جوری به این جا و این روزا رسیدم / شاید یه روان پزشک لازم باشه - شاید نه حتما لازمه - مگه نه دوست من ؟
خون بهاي دلم را بده و برو / آن چه را ستاندي بده و برو / گر نمي خواهي نمان بگذر و برو / اندکي هم نايست بشتاب و برو /
آرامت دگر جا ست نفرين به هر چه جز تو ببينم زان پس برو / خنده ات براي ديگر کس است بايست نگاهم کن برو /
چاره اي نداري؟ بانديش آن گاه برو / مهر را فهميدي ؟ گوش کن اينک نرو / تپش را لمس مي کني؟ حس کن گر خواستي برو /
گر همه چيز را باخته ام بي باک / گر تنهايم بي تشويش / من خود را هنوز پيدا نکرده ام
بودت برايم کرنشي بود در برابر مهر و دلدادگي و نيست ت برايم هم چون خنياگري ست

این ست ۳گانه ی این روزهای من
اين است که در مرحله محبت به علی مانده ايم و حتی به مرحله شناخت علی هم نرسيده ايم!... در صورتيکه شيعه علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شود و اين مرحله ای است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يک ملت دوستدار علی هستيم، اما نه شيعه حقيقی علی. چرا که شيعه علی ... علی وار بودن، علی وار انديشيدن، علی وار احساس کردن... در برابر جامعه، علی وار احساس مسئوليت کردن و انجام دادن ... و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستيدن و علی وار خدمت کردن است.
دکتر علی شريعتی
فکر پريشاني زيادي فکرم رو پريشان کرده (( کلمه خداست )) پس واژگانم را درست بر زبان و برگ چروکيده مي ن وي سم مبادا آن چه نمي خواهم بر زبان آورم و با قلم ب ن وي سم
آن گياه خزنده که نامش را (( عشقه )) گذارده اند ( اگه ما بوديم چي مي گفتيم بهش؟!!! ) آرام آرام در وجود من رخنه کرده گياه رونده اي که اينک (( من )) شده شايد خود نداند که چه گونه اين گياه رونده - خزنده را بر وجودم رخنه داده اکنون تنم را از آن خويش کرده ديگر نديدن برايم مهم نيست نشنيدن آزارم نمي دهد نبودن کمي بد است ( مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است اينو با صداي شهرام خان به ياد بياريد ) رک بگم از اينکه از آن من نيست پريشانم ليک نه آن سان که نفرين کنم هر که را جز من از آن او مي شود لياقت بهترين ها را دارد آن سان که هر انساني - بسته گي به گنجايش فکر و انديشه اش - دارد اينک اين پرسش را دارم که من خوب هستم برايش يا بهترين؟ هر سان که مي بي نم مي فهم م که در ميانه ي آن چيزي هستم که بايد نه بهترينم نه بدترين گاهي نزديک به به ترين گاه دورتر پريشاني من از آن سان است که دوستش دارم و ن مي خوام دور شوم از وجودش
خود نيک مي داند که چه جايگاهي دارد جنس حس مرا مي داند مي داند من دوستش دارم و نيز من مي دانم کم نيستند انسان هايي که مي گويند أن چه را من مي گويم
حسش را ارج مي نهم و انديشه اش را دوست مي دارم آرزويم نيك روزي اش ، نيك حسي اش و شاد زي بودنش است
اگه فهميدي چي گفتم بگو خودمم بفهمم

در فراسوی مرزهای تن
در آن سوی مرزهای تخیل
در آن جایی که حتا تصور هم توان رفتن ندارد
در ناکجا آباد بی آلایش / در سحر گاهان رویایی رمضان
در روزهای شادی و غم / در تمامی لحظه های استیصال در کنار هر انسان
در لحظه های تنهایی / در مقدس ترین نگاه ها
فریاد می زنم
دوستت دارم و به وجودت محتاج
عادت کرده ايم به رفتاراي دور و بري هامون عادت کرده ايم به تمام کساني که مي بينيم به تمام واژه گاني که مي شنويم به حس هايي که هر روز به سراغمون مي آن . از سر عادت ديگه توجهي بهشون نداريم ديگه برامون عادي شدن ديگه اهميت چنداني براشون قائل نيستيم ديگه به رفتگر محله راننده ي اتوبوس ساعت 8 به صداي زوزه ي گاه و بي باد به صداي جير و جير در اتاق به داد و بيداداي هميشگي همسايه توجهي نداريم چرا؟!! چون به همشون عادت کرده ايم
همه ي اينا به اضافه ي خيلي چيزاي ديگه - که از سر عادي بودن حتي به ياد من نيومده - بخشي از زنده گي ما شده اند . انقدر تو زنده گي مون رخنه کردن که اگه يه روزي نباشن بدون اين که بفهميم چرا دچار نارحتي و کم بود مي شيم.
ديگه عادت کرده ايم به اينکه از خاطرات قديمي مامان بزرگا و بابا بزرگا بشنويم و حسرت اون زنده گي هاي پاک و رويائي پيشين رو بخوريم عادت کرده ايم به تمام نق زدناي هر جايي بابا و مامان که هنوز تو گيجي و سر در گمي آوار زنده گي مدرن مونده اند آره !!! عادت کرده ايم به تمام روز مره گي هاي اين دنياي حبابي.
ازين به بعد هم بايد عادت کنيم يواش يواش به حرف زدن با همه جز اوني که بايد به در ميان گذاردن همه ي دل واپسي ها با تمام دنيا - دنيايي شامل همه منهاي اوني که بايد گوش کنه - بايد آروم آروم عادت کنيم که هر آدمي چندتا شخصيت داره و هر لحظه امکان برخورد با يه شخصيتي رو داري که فرق مي کنه با اوني که تا الان روبروت بود يواش يواش بايد به سکوت عادت کنيم چون هيچ جوابي براي اون چيزي که ميگيم و مي پرسيم نمي شنويم.
بايد و بايد و بايد عادت کنيم ولي کاشکي - و شايد بايد - کنار اين همه عادت کردن اجباري و زورکي عادت کنيم گاهي - نه به همه که لايقش نيستن - به اونايي که ما رو دوست دارن و اونايي که ما دوسشون داريم سلام بي منتي کنيم و لبخند بي آلايشي بزنيم و لختي بي خيال ملاحظه گري - و هر چي که زنجيري ست روي دل و روح مون - بشيم و شاد باشيم . عادت کنيم که زنده گي کنيم نه اون جوري که بايد زنده گي کرد بلکه اون جوري که مي شه شاد زنده گي کنيم.


از پس اتفاقات زيادي آمده ام / از درون آتش و توفان هاي بزرگي گذر کرده ام / بسيار شنيده ام و کم گفته ام / و اکنون اينجا هستم / در کنار تو و ما / گوشه ي دل نواز نوشتن / پس ...... سلام
روزهاست که مي نويسم / نه بر روي کاغذ ، نه بر روي بلاگ ، بلکه بر روي جان / با کلام ، روح خراشيده از روزها را مرهم مي کنم و بند مي زنم با واژه ، تا بيش از اين نرنجد از خون ريزي هاي هميشه گي / خراش ها را التيام مي مي کنم و زخم ها را بند مي زنم ، ولي هر از گاهي خون ريزي هاي دروني ، فسرده ام مي کند و آدم ها هواي نفسم را آلوده /
رفته بودم / رسيدم / بازگشتم / آمدم
پر از خاکستري پر رنگ رفتم / اينک / کمي خاکستري ، کمي سبز و گاهي آبي آمده ام / واژه هايم را نو کرده ام / شيوه ام را دگرگون و چهره ام را ساده
برگه هايم را اين بار ، کاهي خريده ام ، تا از روزهايم بنويسم / تا 1بار ديگه نوشتن رو تجربه کنم
احمد رضا احمدي نازنين و بزرگ ، در ديباچه ي کتاب جديد و زيباش ( شعرها و يادهاي دفترهاي کاهي ) ، کنار عکس ويژه ي ابراهيم حقيقي از خودش - که پر از حس زيباي ساده گي بي همتاي احمدي نازنين ست - نوشته : شعرها جاي امني ست ....... گاهي با فنجان چاي به شعرها پناه مي برم زناني را که دوست داشتم از حافظه بيرون آوردم فنجان چاي را به آن ها تعارف کردم در باران بود از حافظه بيرون آمدند چتري سياه به آن زنان دادم و سپس فنجان چاي را نوشيدند و در شعرها خانه کردند پيله بافتند پروانه شدند روي ساقه هاي انجير نشستند من ديگر چهره ي آن ها را از پروانه ها تشخيص ندادم اين تاريخچه ي حافظه را براي شما نوشتم - شيوه ي نگاشته ي کتاب همين جوري ، بدون نشانه گذاري ست -
من هم اينجا ، از تاريخچه ي حافظه ام ، که پر از آدم ها و اتفاق ها و تنهايي ها ست ، خواهم گفت و نوشت /
باز هم سلام
تا سلامي ديگر ، خط فاصله درود خط فاصله بدرود


نه اين رسمش نبود / نه اين طوري نبايد مي شد / نه نمي تونستي اين طوري کني
رفتيم ، هر کدوممون به يه سمتي / 4 سال هر کدوم راه خودمون رو رفتيم / هر کدوم روزگار رو گذرونديم و سعي کرديم فراموش کنيم که دلي وجود داره / هر کدوم گاه گاهي اومديم و لبخندي زديم و باز رفتيم / 4 سال گذشت / از روزايي که من براي اولين بار بلاگ نويس شدم / و حالا بعد 4سال ثمره ي اين همه نوشتن شده يه روح خالي از هر گونه رفتار عاقلانه / نه اين گونه بودن سرشت من نيست
خنديديم / به روزگار که حريفمون نبود / که منطق بودن رو به تمسخر گرفته بوديم / که داشتيم آروم آروم خلاف روزگار بودن رو باور مي کرديم / و ناگهان دنيا ترکيد / به معناي تمام و تام واژه از درون پوکيد / حباب خود ساخته اي که ساخته بوديم ، پوکيد / و ته مونده ي اين پوکيدن واژه بود براي من و تنهايي براي هر دو ما
به مزار شاملو رفتم / نشستم / در همسايگي محمود / نشستم و به واژه هايي فکر کردم که هرگز از ذهنم به واژه تبديل نشد و درون ذهنم گنديد / به روزهايي که بايد خوب مي بودن و من تباهشان کردم
چرا ؟ !!! چرا من اين گونه زيستن را ادامه مي دهم ؟ / چرا آن که مرا دوست دارد ، آن کسي نيست که بايد باشد ؟!!! / چرا زنده گي من هيچ چيز کم ندارد ولي من هنوز روحي ارضا شده ندارم ؟!!!! / چرا کسي نيست تا آغوشي باشد براي تمام من ؟ / چرا هرگز صندلي روبروي ميز هميشگي من در آنتراکت و نادري و شوکا پر نشده ؟ / مقصر خود من هستم / من که همه را بي منت دوست داشتم / من که هرگز نخواستم بنيان ذهن کسي را پريشان کنم / و اينک ذهن خودم پريشان تر از هميشه در به در به دنبال کنج دنج ست تا کمي بگريزد ار تمام آنچه خود ساخته /
من رفتم / من روزهاست که ديگر اينجا از واقعيت نمي نويسم / تنها از سر عادت آگندهاي ذهنم را بر اين بناي 2 ساله مي افزايم /
به تو / به نام آنچه لبخند و آب و مرداد پاک را آفريد / در پايان اين نوشته ي پر آگند / سلامي دوباره به تمام آنچه مي خواهم باشم / و از اکنون هستم


از چي بنويسم ؟ از کدوم دل واپسي ؟ بنويسم تا باز هم بر باد بدم واژه ها رو؟ دل تنگي نداشتن را داشته باشم يا شادي هيچ داشتن را ؟ دلم هواي استاد شب هاي روشن رو بکنه يا تو حسرت حرفاي کاوه و آبان باغ هاي کندلوس آه بکشه؟ مگه سهم زيادي از جهان مي خوام؟ يه آدمي که دوسش دارم ، يه گوشه ي دنج براي خيلي چيزا و ديگر هيچ . من زنده گي رو بي بودن خيلي چيزا مي گذرونم ، ولي بي داشتن آهنگ مورد علاقه م نمي خوام . جاه طلبي هام تمومي نداره به کم راضي نيستم حتا به متوسط بودن و يا حتا خوب - ولي کوتاه - زيستن . روزها نجنگيدم که حالا مزدم معيشتي خوب و زنده گي عادي باشه . بي خود تحقير نشدم که حالا اجازه بدم با اولين پيشنهاد خوب - که حتمن نتيجه ي خوب هم داره - به اوج برسم . نه !!! اينجا اوج من نيست . اينجا تازه گردنه ي اول منه . ( يادت باشه اين راه من که هنوز تو گردنه ي اولش وايسادم قله اش رو بايد آخر امسال داشته باشم نه آخر عمرم ) من روزي روزگاري با سلام ساده اي به اوج مي رسيدم و امروز تشنه ي يک لحظه ي پاک آن روزهايم . من از خيلي چيزا رد شده ام با خيلي لحظه ها - در حد توانم - جنگيدم و آموختم. ياد گرفتم زنده گي يعني خنديدن با کسي که لبخندش يه دنيا ست . فهمش يه جهان ه . و من براي داشتن اين بهترين خود را نابود کردم و از نو ساختم .باور دارم که من به اين لايه از مردم تعلقي ندارم . من جاه طلبانه در کمال پر روئي و خودخواهي ، با بي شرمي تمام مي گم که نمي خوام لذت بازي تا آخرين ثانيه رو از دست بدم ، با يه بازي تدافعي که همه چيز روباه صفتانه پيش مي ره مي تونم راحت برنده باشم - همين جوري که تا الان هستم - ولي مي خوام قلب رو نشونه بگيرم و اوجي بگيرم بلندتر از هر لحظه

خسته گی ها برایم یادی شده اند خنده دار / آدمی زادهای پیرامونم همه گی به یک باره انسان گشته اند / رنگ این روزهایم آبی و سبز ست / می ناب هم این گونه نمی توانست مرا پاک گرداند / می چرخم و می خندم و می رقصم و می بینم / تمام خموده گی ها بیرون شده اند / سال نو پیروزمندانه نو گردانده مرا دارم برمی گردم به تمام روزهای پاک م / خنده گی هایم زیاد شده / مرده گی هایم نابود / دارم می پذیرم رفتن آدمی زاد اساطیری ام را / ندیدن با لذت دوست بی خیال م را / نشنیدن قهقه ی از بن جان و دل کودکی که در نوجوانی و جوانی ام کشتمش / به قول شاملو بزرگ (( هرگز کسی این گونه به کشتن خویش برنخاسته ست / که من به زیستن پرداخته ام )) - یه چیز تو همین مایه ها بود دقیقش رو نه یادمه نه پیدا کردم - / دارم می پذیرم که من بزرگ شده ام / که دیگه وقت رفتارهای بی قید و بند بودن کم شده / که باید برای زیستن کمی رنگ خاکستری پیرامونم رو بگیرم / خیلی ها منو جور دیگه ای از اون شکلی که هستم دیدن / تو خیلی از روزا منو دیدن که دیوانه ای یاغی بودم / که بریده از همه جا و چسبیده به نا کجا بودم / نمی گم که الان چه کار می خوام بکنم / تنها می گم که با شروع بهار کویر نوردی من روزای بیشتری رو می گیره ازم / گرم شده ام و بینا / مست و شیدا / در پی جرعه ای می ناب / از دست دوست و در بر یار / بی هیچ منتی و بی هیچ تمنای یاری از هر ناپاک و ناسره ای
پ . ن : یه پیشنهاد تازه و نو و دل انگیز دارم براتون ، آلبوم مولویه ی استاد آواز عرفانی شهرام ناظری و آلبوم ابرها اثر نشر هرمس رو اگه خواستین و تونستید پیدا کنید و گوش کنید ، حرف بیشتر هم باید بزنم؟ فکر نکنم ، بسه دیگه

نوروزتان پیروز و شاد و پر امید ، سرلوحه ی امسال من شاد باش و پاک باش و ساده زي هست ، به امید درست زیستن و امیدوار بودن
عکس بالا رو از وب لاگ مسعود بهنود دیدم و برداشتم که کاری ست از مانا نیستانی ، خیلی جالب و امیدوار کننده ست

هفت / شماره اي شگرف / شماره اي رمز آلود
يادمه پارسال ، شب يلدا يه بازي بلاگي راه افتاده بود و همه از آرزوها و ويژگي هاشون مي گفتن . حالا الان من مي خوام از دل پريشاني هام و دوست داشتني هام 7 تا گزينه انتخاب کنم و اينجا بگم . يه جور اعتراف به ديوانه گري هام .
يکم - فيلم
1 - اولين گزينه ي من تو فيلمايي که ديدم و دوستشون دارم بدون هيچ شکي The Godfather هست ( هم يک و هم دو و سه ) فکر نکنم احتياجي به معرفي ش باشه . شاهکار تکرار نشدني استاد فورد کوپولا
2 - دومين گزينه ي من ، سگ کشي ست ، هنوز خاطره ي اکران ويژه ي عيد فطر رو يادمه که براي اولين بار رو پرده ي نقره اي سينما سپيده اين فيلم رو ديدم و بعدش تا ميدون ولي عصر گيج ويج مي زدم و ........ يه فيلم محشر و جالب
3 - سومين گزينه ي من ، شب هاي روشن ست ، يه فيلم عاشقانه با تمام ويژگي هاي ايراني ها ، هنوز که هنوزه اون سر بالايي رو تو ساعت 10.59 شب سوم دقيق و مو به مو يادم هست که يه صدا از بيرون کادر مي گه (( رويا ؟ )) ، استادي که کتاب باز بود و دختری که تو اتاق پر از کتاب احساس تنهایی نمی کرد - باید بگم که استاد خود من بود و هست؟ -
4 - چهارمین گزینه ی من ، scare face ست ، شاهکار بازیگری Al Pacino بزرگ ، سکانس اول و آخر فیلم بی نظیره ، یه Al Pacino و یه دنیا لذت دیدن این بازی ، یه Tonny Montano و یه مقاومت جلوی رگبار گلوله و یه مرگ مردونه - هر چی بگم کم گفتم -
5 - پنجمین گزینه ی من ، یه فیلم عجیب و غریب ایرونی ست ، یه تجربه ی جالب با تک گویی - monoluge - من که کلی کیف کردم وقتی این فیلمو دیدم ، حالا اینکه خیلی ها دوست ندارن این فیلمو زیاد مهم نیست ، همه ی بازی هاش عالیه و درست و به جا ، اسمش رو یادم رفت بگم چه کسی امیر را کشت؟!!
6 - ششمین گزینه ی من ، MULHOLLAND DRIVE ست ، یه روانی بازی - خارجی ها بهش می گن post-modern - جالب و محشر از استاد دیوانه گان دنیا دیوید لینچ ، هر کی این فیلمو دیده باشه چند وقتی - بسته گی به مغز و IQ ش ، دقیقه یا ساعت یا روز شایدم هفته و ماه - درگیر فضای این فیلم و درکش بوده ، اگه ندیدین بشتابید ببینید که خیلی خوبه فیلم ش به تجربه کردنش می ارزه
7 - و بالاخره هفتمین گزینه ی من ، فیلمی نیست به جز نفس عمیق ، که یه آیدا داشت فوق العاده و پر از شر و شوری ، یه منصور داشت مبهوت از داشتن یه دوست از دنیا بریده و یه عشق به آیدا که زیر بارون کشفش کرده بود ، یه داستان شسته رفته با جذابیتی زیاد برای من - که جزو حاشیه های فیلم حساب می شه نه خود فیلم -
دوم - کتاب
1 - اولین گزينه ي من ، مجموعه ی اشعار احمد شاملو ست ، نمی دونم چه سری داره این واژه های کنار هم نشسته ی شاملو که منو همیشه از ته سیاه چال خسته گی و روز مرگی می کشونه به وسط واقعیت زنده گی واقعن بی نظیره برام خوندن گاه گاه - نه همیشه گی - شعرها و واژه های شاملو
2 - دومین گزينه ي من ، رمان بی نظیر صد سال تنهایی ست ، یه داستان زیبا و از همه جهت گیرا و مانده گار ، توضیح بیشتر لازمه؟!!!
3 - سومین گزينه ي من ، رمان جسدهای شیشه ای نوشته ی استاد گفتگو نویسی سینمای ایران مسعود کیمیایی ، به نظر من این کتاب همه چی داره ، حتا اون شلخته گی فیلمای استاد هم اینجا یه جورایی هست - ولی این دفعه آزار دهنده نیست بلکه خیلی هم قشنگه - تجربه ی لذت بردن اینو هم توصیه می کنم داشته باشید
4 - چهارمین گزينه ي من ، مثنوی معنوی و غزلیات مولانا ست ، بی هیچ توضیحی یه کتاب انسان ساز - در مورد من زنده گی ساز -
5 - پنجمین گزينه ي من ، سری کتابهای جعفر مدرس صادقی ست ، از کله ی اسب و سفر کسرا گرفته تا دیدار در حلب - با کمی چشم پوشی از فراز و فرود هایی که تو بعضی جا ها داشته - به شخصه پیشنهاد می کنم گاو خونی رو بخونید یه کتابه که خواب تو خواب تو خواب رو تعریف می کنه - حالا کی خوابه و کی خواب تو خواب و ..... رو کشف کن -
6 - ششمین گزينه ي من ، رمان خانوم نوشته ی مسعود بهنود ست ، یه جور تاریخ نگاری از نگاه یه شاهزاده خانم قجری تو روزای زوال پادشاهی قاجارهای ایرانی و تزارهای روس و پاشا های ترک . یه متن راحت و سلیس داره .
7 - هفتمین گزينه ي من ، کتاب کویر دکتر علی شریعتی ست ، کتابی که همه چیز من تو روزای گم شده گی بود و منو از پوچ گرا شدن نجات داد ، می دونید زیاد در موردش حرف دارم ولی واژه ندارم برای گفتن شون
این لیست و اعترافات می تونه خیلی بلندتر از اینا باشه ، هفت مکان رویایی زنده گی ، هفت آهنگ خوب روزگارمون ، هفت روز زیبای زنده گی ، هفت مجله ی دوست داشتنی ، هفت جمله ی خوب و هفت های زیاد دیگه . می شه نوشت و نوشت و نوشت . تا اینجا برا من بسه اعتراف کردن . شاید بازم ادامه بدم ولی فعلن بسه .
می گما هفت نفر رو اعلام کنم تا اونا هم بنویسن؟!!! نه زیاد جالب نیست به نظرم ، ولی پیشنهاد می کنم هر کسی که اینجا رو می خونه یه هفتایی بنویسه ، کار جالبیه ، بنویسد پس

بيايي يا نيايي چه فرقي مي کند؟ / بخندي يا نخندي به کجا بر مي خورد؟ / برقصي يا نرقصي چه کسي دل شاد مي شود؟ / بخواني يا نخواني چيزي اضافه مي شود؟
آمدم و خنديدم و رقصيدم و نخواندي ام / من ديگر سر سپرده ي هيچ راهي نيستم / تهي نشده ام / به بن بست نرسيده ام / ولي نمي توانم نبينم نديدنت را / نمي توانم ........... را انکار کنم / ديوانه گي مرزي ست که من بر لب آن ايستاده ام / اينکه ببينمت که مي روي / که مي گذري و جز (( آخيش )) ي از سر دل سوزي کلمه اي ازآن من نمي کني / جز پوزخندي و شايد - اگر هنوز انسان درونت ديو خوي نشده - لبخندي از سر ...... ( واژه ندارم ) / انگار بايد بگويم که تو بي اسم هستي / کلمه برايم خدا بود و واژه ي نام تو برايم واژه ي مگو / نام تو را کسي نمي داند / روزهاست که انديشه ها در برابر نامت خم گشته اند / روزهاست دنياي فيلم و تئاتر برايم مسکن شده / روزهاست که تنها باران مرا مي شويد و آرامم مي کند / بارها بويت را بوئيده ام / بارها رويت را ديده ام /
مي خواستمت براي خودت / براي خنده ات / نازت / قهر کردنت / راه رفتنت / سخن گفتنت / پشيماني ات / خوبي هايت / براي خود خود خودت / بي هيچ داشته ي ديگرت / به که بگويم که تو تنها يک خيالي / که نيست هستي / که همه ي اين روزها بر باد مي نوشتم و بر باد مي سپردم / پروردگارم مرا هديه اي به نام *تو* نداد / به من تنهايي داد تا انسان شوم / تا دريابم خودم را و خودش را / و من تو را خواستم / و ساختمت / به بزرگي روحت / به زيبايي جانت / و شايد ديگر هيچ / مي دانم باز هم مي گذري / بي هيچ يادگاري / ولی من تو را ساخته ام / ويران نشدني / و اکنون به مانند ددالوس در لابيرنت خود ساخته ام گير کرده ام / اکنون که نمي آيي من مي گذرم / در چهار راهي که از هر ورش باد مي آيد / من به فکر قانون دوست داشتن گشتم و داشته ام را به کل به باد دادم / من بازنده نيستم / توئي که باختي / يک دل شکسته / يک روح با سوراخي ژرف و بي انتها / و يادي خط خطي شده / اينها تمام آن چيزي ست که روزي روزگاري در ازاي آن بايستي پاسخ بدي /
اي تمام برگهايم سياه گشته از براي تو / مي بخشمت ولي فراموشت نمي کنم


کويري بايد زيست / کويري بايد گفت / کويري بايد مُرد / رسم اينجا ديگر گونه شد
زنده گي مي کنم براي خود / .........................................................................
ديگر هيچ ............. ! .................. ! ...................... !


به خیلی چیزا باید اعتراف کنم / به خیلی از دروغ ها و فریب های زنده گی م / من دارم به مرگ نزدیک می شم / برای اونی که باید خواهم گفت اگه فرصت گفتن بده / شعر زیر با تمام وجودم تقدیم به بهترین ام
سلام اي کهنه عشق من،که ياد تو چه پابرجاست / سلام بر روي ما تو، عزيز دل سلام از ماست
تو يه روياي کوتاهي،دعاي هر سحرگاهي / شدم خواب عشقت، چون مرا اين گونه مي خواهي
من آن خاموش خاموشم،که با شادي نميجوشم / ندارم هيچ گناهي جز،که از تو چشم نمیپوشم
تو غم در شکل آوازي،شکوه اوج پروازي / نداري هيچ گناهي جز،که بر من دل نميبازي
مرا ديوانه ميخواهي،ز خود بيگانه ميخواهي / مرا دلباخته چون مجنون،ز من افسانه ميخواهي
شدم بيگانه با هستي،ز خود بيخودتر از مستي / نگاهم کن،نگاهم کن،شدم هر آنچه ميخواستي
سلام اي کهنه عشق من ،که ياد تو چه پابرجاست / سلام بر روي ما تو، عزيز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن،مرا از غصه راحت کن / شدم انگشت نماي خلق،مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور،نيابي از من عاشق تر / نمي ترسم من از اقرار،گذشت آب از سرم ديگر

پريشاني برون ز پندار باد / دل تنگي برون ز کردار / و سستي برون ز رفتار /
او ديگر به فسون پيوست / بانو ديگر محال شد / و من به خود باز مي گردم
ديگر بس ست در مسير جاده نشستن / براي ديدن گردي از خاک رهش / ديگر بس ست زنده زنده مردن و مرگ را زنده گي کردن
سياهي ز ما دور باد / کژي ز بنيان زنده گي مان ره نبرد / ما زنده گان هستيم براي زنده گي نه براي مرده گي / نيايش ما هر دم گاه به درگاه آن پاک ايزد بزرگ ست نه بر پاي کوچکان خرد / نژاد ما ز کورش ست و خوراک ما ز ايزد / دست دريوزه گري بر کسي دراز نکنيم
دل پيشکش خداوندگار ست براي ما / چشم نشان راستي ست و پاکي / دل و چشم مان را بر نا شناسان و نا سپاسان ارزاني نکنيم / من کيمياگر واژه هاي کوير خويش / بدين سان مي گويم که همه کس هيچ من اند و هيچ کس همه ي من / مي گويم که در اين زادبوم زيبايم ايران زمين پاک / نا اهل مردمي مي زيند که راه شان بر سوي مالشان مي گردد / نيش خندي بر واژه هاي مهرباني مي زنند /
مانده ام چه گونه گويم جاي همه در کويرم خالي ست / چه گونه گويم سوي من تلاش براي نيک بودن ، نيک زیستن ، نيک مردن ست / روزگار زيباي من دارد مي رسد / از تن مرگي گذر کرده ام / به آن (( آن )) خواهم رسید
مولا مدد

مرا ببخش که جز دل پريشاني چيزي برايت نداشتم / مرا ببخش که حرف گفته را نگفته گذاردم و آن گاهي گفتمش که دير بود / مرا ببخش که يادم اين گونه آزارت مي دهد / من از خود گذشته ام
مرا ببخش که هميشه مي گويم دوستت دارم / مرا ببخش اگر مي بينم که نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم / مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم / من مرده گي مي کنم
مرا ببخش که دل تنگ ات هستم / مرا ببخش که سخن از دل مي گويم / مرا ببخش که به وجود کس ديگر حسودي مي کنم / مرا ببخش نمي توانم ز ياد ببرمت / من آدميزاد گونه زيست نمي کنم
مرا ببخش که مي گويم مي خواهم باشي / مرا ببخش که مي خندم وقتي هستي / مرا ببخش اگر وقت بودنت چيزي جز دل داده گي نمي گويم / مرا ببخش اگر از نبودنت ناراحتم / من يک ديوانه ام
مرا ببخش که برايت نگرانم / مرا ببخش که وقت پريشاني ات از خود بيخود مي شوم / مرا ببخش اگر هر لحظه از روحت ، جسمت و حالت خبر مي گيرم / من آن يار بي غم نيستم
مرا ببخش / خواهش ام زياد ست و وقت َ ت اندک / ببخش و ........... ( نمي دانم مي پذيري يا ...؟)
پ.ن : هرگز رها ز من نخواهد شد این پندار بودنت ، ای همه یادهای بودت - در عین حالی که نبودی هرگز - زیباترین لحظه های نفس َ م


جشن یلدا مبارک و خوش
سخنی نیست جز سخن خداوندگار رندی حافظ شیراز که امشب با من گفت :
|
|
|

روزی روزگاری یه پسر بود تو این دنیا که یه جورایی دیوونه بود،می خواست متفاوت باشه ولی شبیه ترین آدم بود به خودش،می خواست تجربه کنه ولی زندگی می کرد،اینقدر به فکر این چیزا می کرد که یادش رفت زندگی یه جور عادت کردن به مرگ روزهاست.اینقدر دنبال تفاوت ها رفت که حتی زندگی کردن رو از یاد برد.
این پسر قصه ی ما روزی از روزای این روزگار
احساس کرد نسبت به یه انسان دیگه حسی عجیب داره،سعی کرد کشف کنه اون حس رو - البته به روش خودش-این شد که به جای نزدیک شدن به انسان دیگه،با بقیه ی انسان ها رابطه برقرار کرد،باید با انسان دیگه خوب می شد و راحت باهاش ارتباط برقرار می کرد به جاش جلوی انسان دیگه با بقیه ارتباط برقرار می کرد.اینقدر این کارو ادامه داد که وقتی خواست سلام کنه به انسان دیگه فهمید به جای حس دوست داشتن حس ترس داره،ترس از برخورد با واقعیت.روزگار گذشت تا اینکه پسر قصه ی ما فهمید تا ندیدن انسان دیگه تا ابد فاصله ای به اندازه ی یک خاطره وجود داره.دیگه نمی تونست کاری کنه چون انسان دیگه هرگز نمی خواست حس روزگار گذشته رو به یاد بیاره.
انسان دیگه حالا رفته و پسر قصه ی ما رسم زندگی رو یاد گرفته ولی چه دیر
دوست اش مي دارم/ چرا که مي شناسمش / به دوستي و يگانگي
اندوه اش / غروبي دل گير است/ در غربت و تنهايي
هم چنان که شادي اش / طلوع همه آفتاب هاست / و صبحانه / و نان گرم
و پنجره اي که صبح گاهان / به هواي پاک گشوده مي شود /
و طراوت شمع داني ها / در پا شويه ي حوض
احمد شاملو
به نام دل بگو که زنده گي زيباست به نام جان بگو که دنيا قشنگ است به نام تن بگو که فاصله هيچ ست به نام عشق بگو که دلت تنگ ست
بگو و بخوان و بدان و بفهم و بيا بچرخ و برقص و بمان و بياسا
من را ببين که چه گونه دل به باد بستم باد هر ور رو باد فضول بي حس باد تن لرز صبح گاهي آري !! بدان که من تو را دوست مي دارم نه براي آنکه زيبايي نه براي آنکه نيستي و نه براي هر چيزي که داري من تو را دوست مي دارم چون تنها کسي هستي که دلم وقت شنيدن نامت چهره ات را حک شده بر خود دارد دوستت دارم چون دوست داشتن را از من دريغ نکرده اي دوستت دارم چون هرگز مرا سرزنش نکردي که چرا اين گونه هستي و زان گونه نيستي هر روز که مي گذرد پاره اي از دلم را براي تو مي کند هر لبخند تو براي من اتفاق تازه ايست در روز مرگي هاي ذهن پريشانم ميداني يا نه؟ عاشق سينه چاکت نيستم کور از لذت دوست داشتنت نيستم بي تو رنگ روزهايم کدرتر نمي شود بي تو زنده گي چندان هم سخت تر از الان نمي شود روال زنده گي هر کداممان مي گذرد اما دوستت دارم چون شعور داري حس داري فکر داري بي غل و غش مي گويي و مي خندي و مي گذري آري تو زنده گي ات بي من است بي من مي خندي بي من مي گردي بي من شاد مي شوي و غم گين مي شوي برايت هر چه و هر کسي که باشم کسي هستم که بودش کمي بيش از نبودش هست تنها کمي که اگر کسرش کني چيز زيادي را از دست ندادي در قياس شايد به اندازه ي کمي موي سر خودم هم نمي دانم چرا ولي دوستت دارم آنقدري که مي خواهم باشي آنقدري که با بودنت - نه اين گونه که هستي بلکه بيش ازين - زنده گي هايمان بهتر مي شود اين را اطمينان دارم
لذت بودن را فداي خيلي چیزا نکن ممنون


یادش گرامی

برايم مهم نيست که کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چيستي ؟!!! برايم مهم نيست که ديگران تو را چه مي نامند ؟!!! برايم مهم نيست که در آغوش کيستي ؟!!! برايم مهم نيست که چه گونه مي زيستي ؟!!!
آن چه برايم مهم است خودت هستي خود توئي که اين گونه راز آلود در ذهن من زيستي توئي که تمام پله ها را نورديده اي - بي هيچ جنبشي - توئي که با من نبودي و هميشه بوده اي اين روزها همه جور نشانه مي گويند که هستي ولي خودت هرگز نيستي
نمي دانم من نيز هستم يا که نيستم ؟!!! نمي دانم من نيز دوست داشته مي شوم يا نمي شوم - اين را مي دانم که دوستت هستم ولي آيا دوستم مي داري؟ -
هر که تو را مي بيند مي گويد نه !!! هر که از تو مي شنود مي گويد نه !! هرگز خط تو - او شکل نمي گيرد تو کجا و او کجا؟!!! ولي هيچ کدام نه من را در مقابل تو ديده اند نه آنچه را که تو به من نشان داده اي اصلن کدامشان من هستن يا تو ؟ کدامشان لمس زندگي را آن گونه که من کرده ام حس کرده اند ؟ جخ امروز از مادر نزاده ام عمر سالها بر من گذشته / .........
مي دانم اين رسم من رسم ساده اي نيست مي دانم اين خط و ربط من خوانا براي هر کسي نيست مي دانم زنده گي طعم گسي دارد وقتي که نيستي و وقتي من هستم مزه ي هميشگي را دارد برايت - و شايد گاهي کمي تلخ - مي دانم لرزه ي من در تپش لحظه هايم خنده ي توست در در لحظه ي شنيدن مي دانم و مي داني ......... اين گونه نيست ؟!!!!
تلاش من رسيدن به آن قله اي ست که ديگر انکار نبودنم نا ممکن باشد و تو نيک مي داني چند قدمي به آن قله مانده رسم و راه و خط و ربط ت را کمي بچرخان به سوي لرزش قلم وقتي که دلت مي نويسد نه عقلت ادامه بده اين بار تو ادامه بده اين خط را - حتا اگر يک جمله باشد - بنويس و ادامه بده حتا اگر نمي خواهي ادامه بده اين بار تو بگو و بنويس

هي !! مرد گنده !!! گريه نکن !!!! آخه مگه چي شده؟!! شايد دنيا به آخر رسيده - ولي نه!! هنوز بوي سرب داره مياد - شايد زنده گي طعم گس ديگه نداره - اين که عجيب نيست آخه خيلي وقته مزه ي ..... مي ده - شايد هرگز ديگه نخندي - خوب مگه چي مي شه ؟!! من خودم 10 ساله نخنديدم - بي خيال بابا گريه نکن.
يه مرد که گريه نمي کنه !! چه معني داره گريه کردن؟!! اون چيزايي که براشون اين جوري پکري خيلي وقته ديگه رمقي براي وجود داشتن ندارن آخه گريه !! اونم براي نشنيدن يه کلمه ي مهربون از اوني که دوسش داري؟!!! آخه زانوي غم رو چسبيدن اونم براي نداشتن يه دوست ؟!!!! ديوانه اي ي ي وقتي راحت مي شه رفت تو خيابون و با اولين لبخند ماسيده رو لب و کمي زبون بازي يکي از همينايي که مي خواي رو پيدا کني ديگه غصه خوردن نداره اي بابا !!! سخت نگير انگار زيادي کتاب مي خوني مرد !!! انگار حاليت نيست شاعر اين روزاي آدماي ما عطاره که مي گه ((دم رو غنيمت دان )) به زبون خودمون * بي خيال دنيا ، حال و هول رو بچسب * بابا !!! اينجا هر کي دروغ گوتر به تر هر کي اخموتر دلبرتر هر کي بد دهن تر با وقار تر
هي !! مرد گنده !!! گريه نکن !!!! آره مي بينم مي بينم تجريش و ونک و شهرک رو - اونجا که بالا شهره؟!! - باشه ولي عصر و صادقيه رو هم مي بينم مي بينم اون دخترکايي که بهشون مي گي ناموس يه ملت - اونم ملتي که بعد يگانه پرستي در همه ي دوران زنده گي بشر به ناموس پرست بودن شهره ست - شدن نمايشگاه هاي زنده و رونده ي گريم و مدل و هرزه گري مي بينم نجابت و متانت سياوش و گردآفريد توي ذهن جاري اين آهن شهر خاکستري افسانه اي شده تو يه چيزي مايه هاي سيمرغ و ديو سپيد مي بينم آبروي سالها جمع شده ي يه انسان رو چه آسون رو CD مي ريزن و کنار جوب لجن روبي شده ي ولي عصر به قيمت 1500تومن مي فروشن
هي !! مرد گنده !!! گريه نکن !!!! آره مي دونم مي دونم دوست داشتن شده مثل يه تف هر چند لحظه يه بار از دهن مي آد بيرون و نثار يه جايي مي شه و به کثافت مي کشه اوجا رو جوري که نمي توني نگاش کني
هي !! مرد گنده !!! هر وقت گريه ات تموم شد بلند شو بيا اينجا وسط کوير اينجا از بس هوا گرمه ديگه لجني براي روبيدن نيست بوي تعفن از هيچ کسي و هيچ جايي نمي آد اينجا خبري از دود و آهن و مدرنيته ي وحشي نيست اينجا سيمرغ و ديو سپيد هم افسانه نيستند اينجا هيچ چيز هم همه چيزه گريه ات تموم شد؟!!! بلند شو با هم بريم
عادت کرده ايم به رفتاراي دور و بري هامون عادت کرده ايم به تمام کساني که مي بينيم به تمام واژه گاني که مي شنويم به حس هايي که هر روز به سراغمون مي آن . از سر عادت ديگه توجهي بهشون نداريم ديگه برامون عادي شدن ديگه اهميت چنداني براشون قائل نيستيم ديگه به رفتگر محله راننده ي اتوبوس ساعت 8 به صداي زوزه ي گاه و بي باد به صداي جير و جير در اتاق به داد و بيداداي هميشگي همسايه توجهي نداريم چرا؟!! چون به همشون عادت کرده ايم
همه ي اينا به اضافه ي خيلي چيزاي ديگه - که از سر عادي بودن حتي به ياد من نيومده - بخشي از زنده گي ما شده اند . انقدر تو زنده گي مون رخنه کردن که اگه يه روزي نباشن بدون اين که بفهميم چرا دچار نارحتي و کم بود مي شيم.
ديگه عادت کرده ايم به اينکه از خاطرات قديمي مامان بزرگا و بابا بزرگا بشنويم و حسرت اون زنده گي هاي پاک و رويائي پيشين رو بخوريم عادت کرده ايم به تمام نق زدناي هر جايي بابا و مامان که هنوز تو گيجي و سر در گمي آوار زنده گي مدرن مونده اند آره !!! عادت کرده ايم به تمام روز مره گي هاي اين دنياي حبابي.
ازين به بعد هم بايد عادت کنيم يواش يواش به حرف زدن با همه جز اوني که بايد به در ميان گذاردن همه ي دل واپسي ها با تمام دنيا - دنيايي شامل همه منهاي اوني که بايد گوش کنه - بايد آروم آروم عادت کنيم که هر آدمي چندتا شخصيت داره و هر لحظه امکان برخورد با يه شخصيتي رو داري که فرق مي کنه با اوني که تا الان روبروت بود يواش يواش بايد به سکوت عادت کنيم چون هيچ جوابي براي اون چيزي که ميگيم و مي پرسيم نمي شنويم.
بايد و بايد و بايد عادت کنيم ولي کاشکي - و شايد بايد - کنار اين همه عادت کردن اجباري و زورکي عادت کنيم گاهي - نه به همه که لايقش نيستن - به اونايي که ما رو دوست دارن و اونايي که ما دوسشون داريم سلام بي منتي کنيم و لبخند بي آلايشي بزنيم و لختي بي خيال ملاحظه گري - و هر چي که زنجيري ست روي دل و روح مون - بشيم و شاد باشيم . عادت کنيم که زنده گي کنيم نه اون جوري که بايد زنده گي کرد بلکه اون جوري که مي شه شاد زنده گي کنيم.

میوه در اوج کمالش می افتد / برگ در اوج زوالش می افتد
تو چه گونه می افتی ای مرد ........؟!!!!
مانند سیب سرخ.........؟!!!!! / یا / مانند برگ زرد ........؟!!!!
فکر پريشاني زيادي فکرم رو پريشان کرده (( کلمه خداست )) پس واژگانم را درست بر زبان و برگ چروکيده مي ن وي سم مبادا آن چه نمي خواهم بر زبان آورم و با قلم ب ن وي سم
آن گياه خزنده که نامش را (( عشقه )) گذارده اند ( اگه ما بوديم چي مي گفتيم بهش؟!!! ) آرام آرام در وجود من رخنه کرده گياه رونده اي که اينک (( من )) شده شايد خود نداند که چه گونه اين گياه رونده - خزنده را بر وجودم رخنه داده اکنون تنم را از آن خويش کرده ديگر نديدن برايم مهم نيست نشنيدن آزارم نمي دهد نبودن کمي بد است ( مرد را دردي اگر باشد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است اينو با صداي شهرام خان به ياد بياريد ) رک بگم از اينکه از آن من نيست پريشانم ليک نه آن سان که نفرين کنم هر که را جز من از آن او مي شود لياقت بهترين ها را دارد آن سان که هر انساني - بسته گي به گنجايش فکر و انديشه اش - دارد اينک اين پرسش را دارم که من خوب هستم برايش يا بهترين؟ هر سان که مي بي نم مي فهم م که در ميانه ي آن چيزي هستم که بايد نه بهترينم نه بدترين گاهي نزديک به به ترين گاه دورتر پريشاني من از آن سان است که دوستش دارم و ن مي خوام دور شوم از وجودش
خود نيک مي داند که چه جايگاهي دارد جنس حس مرا مي داند مي داند من دوستش دارم و نيز من مي دانم کم نيستند انسان هايي که مي گويند أن چه را من مي گويم
حسش را ارج مي نهم و انديشه اش را دوست مي دارم آرزويم نيك روزي اش ، نيك حسي اش و شاد زي بودنش است
اگه فهميدي چي گفتم بگو خودمم بفهمم
ایمان این ست راز گم گشته ی آرامش من (و شاید و شاید و شاید آرامش تو) این روزها پیامد های زیادی ( و شاید از نگاهی کمی ) را لمس کرده ام همه گی برایم ناخودآگاهانه پیش آمد ولیکن خودآگاهانه از آنها گذشتم در بیشینه کامیابی این چند روز گذشته - که از نا کجا زمان پیشین آمده - روح روبی ام را به پایان بردم و اینک بسیاری از دل نگرانی ها را دور انداختم
این روزا انرژی یک سال پیش رو رو گرفته ام دیشب به تماشای اعجاز موسیقی نشستم جایی تو وسط شهر سیمان و دود سرزمین خاکستر و سرب آوا کده ی بوق و ناسزا عاصی شهر بزرگ ایران زمین تهران نوایی گوشم را نواخت و سازی دلم را فشرد و کلامی روحم را گُراند جادوگرانی بس بزرگ از جنس خنیاگران زمانه ی افسانه های ضحاک و افریدون و کاوه چنان ترنمی را نواختند که روح خسته ی من تپش دوباره ی چیزی را لمس کرد که سالها بود فراموشی را هم نشین خود کرده بود و آن چیز ایمان َ م بود ای کاش می بو دی ن و می دی دی ن و می شنید ین زخمه زنی استاد عیزاده بر شور انگیز و جادوی استاد خلج با تمبک و دف و ناله ی رباب و عود و کمانچه و سه تار که جانها را پر ز شرنگ شیرین آواز و نوای ایرانی می کردند ای کاش حرکت سحر انگیز زنگ سرانگشتی را وقتی هم نوا با شوراگیز می شد را می دیدین تا واژه ی خنیاگری را درک می کردین ن می دو نم چگونه بگویم شادی زیادی را که در لحظه لحظه ی اوج گیری آهنگ وجود خسته ام را پر می کرد واژه ی سحرانگیز تنها گوشه ای از نوای شوراگیز را معنا می کند
دست خودم نیست از دیشب تا حالا نوای شورانگیز و کمانچه و رباب و عود لحظه ای آرامم نمی ذاره لذت جالبی بود و تجدید انگیزه ای شگرف
یوهو و و و و و و و و و و و و و و و و
ذهن قفل است واژه بي چيز دست نا توان زبان بسته نگاه سرد روح وا مانده سر در گمي پندار من است
مي ن وي سم تا پريشاني ز خود پر اکنده کنم مي ن وي سم تا بزدايم آگندي که در تن من ته نشين شده واژه الکن شده ست و ذهن پر پر ليک بايد نوشته شود آن پريشان ساز تن فرسا
روزگارم نيک گذر مي کند در کش آ کش پليدي هاي روزگار پريشاني در روحم رخنه نکرده روحم بشاش ست و شاد و فربه پس از آن روح و ذهن تکاندن پيشين آن چيزي که نامش را آگند گذارده ام چيزي ست به مانند خرده خاک روبه اي که پس از هر تکاندن ته نشين مي گردد اينک بايد آن چه را در ازاي اين تکاندن به دست آورده ام از اين آگند پ نهان دارم پس مي روبم و مي شويم و مي تکان م آگند پست بد بو ي نا پسند را نشيمن گاه تن و روحم پاک گشته اينک شاد و پاک نگاه بر راهي دارم که در پيش چشمم روشن مي درخشد همراه م را گزيده ام و دستانم را در خواهش از پروردگارم به آسمان گره زده ام و توشه ي بيشينه اي برگزيده ام با پشتوانه ي چندين سال کوير نشيني و چندين بار آشاميدن آگند ساخته ي نا دوستان مي روم که بروم و شايد که زود يا دير - و شايد همين اکنون - باز گشت م نيايش تو برايم پشت گرمي ست و نبودنت آرام بخش لحظه ها يم تا تنهايي را به تن ها تبديل کنم راه زيادي در پيش دارم پروردگارا پشتوانه ام تويي و آگند تلخ کننده ام اين مردمان دوست نما - به شکل تماشاگر نما - راه نما يم باش
بي نياز و پر ز نياز
به نام دل به نام جان به نام نامي جانان به نام دلبر و دلدار به نام من به نام تو به نام آدمي زاد پاک به نام کودک و مادر به نام خود به نام فکر به نام رنگ به نام آب به نام نان به نام خنياگران پر شور به نام هست به نام نيست به نام ما به نام آفريدگار پاک زاده شدم درين روز
24سال پيش من يک روز هم نداشتم اما الان تجربه ي 8765 روز رو پشت سر گذاشتم روزاي شاد و غم بار زياد و کم بودند و روزايي که روزمرگي بودند هم کم نبود
24سال پيش من يک ساعت هم نمي شد که زميني بودم و الان 210360 ساعت ست که تنم به خاک پاک ميهنم پيوند خورده
24سال پيش من هنوز در دنياي بالايي بودم و الان همه ي تنم بوي خاک زمين رو مي ده
24سال پيش شايد دقيقه و ثانيه برايم به مزه ي شير مادرم بود و الان به مزه ي تلخي واقعيتي که ديگر آن کودک بايد خود پدر شود
24سال پيش آواي آژير قرمز و رزد و سپيد همراه لالايي مادرم بود که مرا به خواب مي برد و الان آواي ساز و آواز همراه دل مشغولي هايم.
24سال پيش من يک باکره ي ذهني روحي جسمي بودم و الان يک زخمي که ذهنش را تاراج کرده اند و روحش را تسخير و جسمش را خسته
24 سال پيش من تمام دنيايم گهواره اي بود و دست مهربان مادر و پدر و الان تمام داشته هايم با تمام زيادي هايش پشيزي در مقابل آن گهواره ي آرام نمي ارزد
24سال پيش من نوزادي بودم که نو رسيده بود و الان آدمي زادي هستم که تازه به اول خط رسيده
24سال گذشت و شايد سالها بايد بگذرد تا من بفهمم که چرا هرگز نمي شود تنهايي را از بين برد
راستی یادم رفت بگم من متولد ۲۵مین روز / امرداد ماه / ۶۲مین سال / ۱۴مین سده ی خورشیدی هجرت پیامبر دین اسلام هستم
پ.ن: هنوز هم اين سوال من رو جواب ندادين که متضاد کلمه ي تنهايي چيه؟ ( يه کلمه بگيد نه يه ترکيب )
تمام شد يا آغار؟ يه چيزايي تموم شد ديگه و يه چیزاي ديگه اي آغار
دوستان قبل از اين / مردم بعد از اين / همگي به سلامت و شادي ازين بيغوله ي ما سفر کردين / تا به امروز درد من او بود و نبودنش / و شماها کساني بودين که به حرفاي من گوش مي دادين و گاهي هم ....... (هم چي چي رو خودت بگو من نمي دونم چي بگم) مي کردين / بايد يه خبر جالب بگم بهت او يي که هميشه حرفش بود يافت گشته و اين روزها هم کلام من شده / اونجوري که ايده آل بايد باشه نيست (آخه کدوم کسي باور اين همه حرفايي که زدم تو اين مدت براش تو چند روز ممکنه) ولي خوب بودنش و هم کلامي باهاش از روزها بودن با شما بسيار بهتره / شايد هرگز نمونه و نخواد باور کنه و بره / که ديگه اين به خودم و او مربوطه و خداوندگارمون / ولي ازونجايي که من خودم هرگز بر نمي تابم که کسي هم کلام او باشه ( از جنس هم کلامي گاه گاه ما با هم) / و اينکه يه جوالدوز به خودم بايد بزنم / پس با کمال شرمساري بيشتر شما تبديل شده ايد به صفحات وب و تعدادي واژه که خوانده مي شويد / اکثر نشاني هاي شما رو تو لينکدوني و 360 و mesenger پاک کردم تا شايد ذهنم رو هم پاک کنم از دغدغه هاي الکي که گاهي بعضي از شما ايجاد مي کردين /
اين کارم رو بذاريد به حساب خونه تکوني کلي ذهن و قلب و همه چيزم تو آغار يک چهارم دوم سده ي نخست زندگي ام / گرد و آلايش از ذهنم ربيدم و آزاد کردم همه ي پريشاني هايم را /
مي خوام لذت با او بودن رو لمس کنم / لمسي شبيه خيس شدن زير بارون وسط تابستون86 توي کوچه باغ هاي خاطراتم که بوي نم خاک مي ده و چوب تر نيم سوز شده
يا حق / ببخشيد همه ي بدي ها را / بيامرزاند خدا همه ي رفتگان را
به نام او
او که گاه ديوارهاي دلت را شيشه اي مي کند تا کوچکترين تلنگري وادار به شکستنش کند
گاه کلامي ، حرفي ، نگاهي و حتي جمله اي کوتاه دلت را مي شکند و آسمان چشمت را ابري مي کند
گاه دروغ و ريا در اطرفت فضا را کدر مي کند و بينايي ات را مي گيرد
در دنيايي که آسمان غبار آلود است و عصر ، عصر آهن است صداقت ناياب است و ريا عادت مردم
در دنيايي که سنگدلي بيداد مي کند ، دلسوزي و گذشت معنا ندارد
در دنيايي که آدمها نگاهشان را مي دزدند تا زشتي درون را در چشمانشان نخواني ، اعتماد کردن مسخره است
ولی باز هم اعتماد می کنیم چون به آدما احتیاج داریم برای خیلی چیزا


به نام او
او که دوست داشتن را ودیعه ای در دل آدمی قرار داد سکوت ، نوشدارو نیست برای التیام زخم عشق و دل ، سفره نیست برای بیان عشق بر باد رفته و غرور شکسته شده اما ... می دانم که چشم آینه دل است و گاه وسعت دل انسان به او این اجازه را می دهد که چشمانش را مامن محبت عزیزی کند و باز اما... اما
اما اگر عزیزی باشد برای محترم داشتن صداقتهای دل
اگر چشمی باشد برای دیدن خانه پر از مهر و صفای قلب
اگر بتوانند عطر خوش دوستی را حس کنند ، درک کنند و پذیرا باشند بعضی چه آسان دل می دزدند و می شکنند . چه آسان حرمت شکنی می کنند و چه راحت گرد فراموشی بر خاطرات گذشته می پاشند ..... باید بیاموزیم دل بستن را ، مهرورزیدن را ، دوست داشتن را و حتی ... حتی فراموش کردن عزیزان از دست رفته را به خصوص آنها که شکستند غرور را ، لکه دار کردند صداقت را و به لجن کشیدند واژه عشق را مقدس بودن واژه عشق به این معنا نیست که بر هر نالایق ناشناخته با عشق ،عاشق شویم و با رفتنش مرگ احساس را باور کنیم باید باور کنیم اشتباه را و شروع کنیم آغازی دیگر را با چشم بصیرت
این روزا اوضاع و احوالم یه جوریه ، خیلی خیلی توهم زده شدم.اصلن دستم به نوشتن نمی ره.
شعر زیر شرح حال این روزای توهم زده ی منه ، تقدیم به دوستی که منو بر گردوند به زندگی
می خوام شروع کنم به گفتن،ولی می ترسم که بگی که ((چرا همیشه غر می زنی و اینقدر سیاه می بی نی همه چیز رو؟)) باور کن که خیلی دلم می خواد خوب نگاه کنم به این روزگار ولی نمی شه!!این دفعه اعتراض های زیادی دارم به تو و به خودم.اینکه چرا من و تو توانائی بریدن از چیزی که آزارمون می ده رو نداریم؟؟چرا همیشه تو توهمات قبلی زندگی می کنیم؟؟آشنای غریبه ی من!!اون چیزی-یا کسی-که من و تو در فکرش هستیم که روزگاری شاید بدستش میاریم،روزگاری پیش از امروز بدست آوردنش برامون غیر ممکن شده !!
دوست عزیز!!آشنای غریبه!!زندگی من و تو همین لحظه هایی هست که داره می گذره،اگه قراره این چیزا،افکار من و تو باشه آینده رو از دست دادیم،بی رودروایستی محکوم به فنا شدنیم،باید از همین الان به فکر سنگ قبرامون باشیم.من نمی گم کسی رو دوست داشتن جرمه،نمی گم بی عاطفه بودن رو پیشه کنیم،ولی دوست من!!بیایم و کمی واقع بین باشیم،بیایم فرصت های شناخت پیرامون و درک انسان ها رو به خاطر چیزی که نداریم از دست ندیم،بیایم کمی تو این روزگار بی اعتمادی های عجیب و غریب،کمی به هم اعتماد کنیم،کمی نقطه اتکا باشیم برای هم و مثل باقی مردم پشت پا نزنیم به هم.
اونی که می خواستی تو غبارو گم شد/مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو، بال مرغا نوشت /رو کنده ی سبز درختا نوشت
دغدغه ی نوشتن دارم ،تنها راه گریز از این افکار سگی و وقیح،نوشتن هست و بس.باید اینقدر بنویسم تا شاید اونی که باید،بخونه اینا رو.تا شاید بتونم کمی از ذهن مشغولی هامو بگم و کمی آروم بشم.
اعتراض من اینبار به خود خود آدم هاست.به کسایی که من و تو نام گرفتن،به آدمایی که زندگی می کنن ولی معنای اونو نمی دونن.من و تو فکر می کنیم زندگی یعنی راحت بودن به هر قیمت، چرا این طور فکر می کنیم؟؟چرا به فکر دیگران-که محتاج دوستی با ما هستن-نیستیم؟؟چرا لحظه ای به این فکر نمی کنیم که آدمیت تنها تنفس تو هوای سرب آلود نیست؟؟
دلم می خواد اعتراض کنم!! ولی به کی؟؟به کجا؟؟به کدام دادگاه؟؟راستش تو رو نمی دونم ولی من احساس می کنم که زندگی معنایی فراتر از این معنای امروزی باید داشته باشه-خوردن،خوابیدن،آزار دادن-کلمات زیادی تو ذهنم وول می خوره که می خوام بگم بهت،درد زیادی تو دلم تلنبار شده،می خوام جرات کنم و از همه شما ها ببرم و برم یه جای دور که از دست همه ی خزعبلاتی که خودتون هم قبولش ندارین راحت شم،خزعبلاتی که فقط و فقط برای سریعتر خلاصی از شنیدن واقعیت بهم می بافید،همه ی شما ها آشناهایی بودید و هستید که با روزگار من غریبه بودید و هستید،تنها و تنها ظاهر منو دیدید و..........................................................
فکر براندازی هرگز ،مبارزه با عقیده هیچ گاه ،تحریم کردن اصلاٌ ،انقلاب رنگی ابداٌ ،تو یه کلام کار سیاسی ممنوع.
آشنایان غریبه ی من!!اونایی که می تونید فارسی بخونید(پس ایرانی هستید)،بیایید و برای یک بار هم که شده درست نگاه کنیم به این گربه ی ملوس دوست داشتنی.میدونم که هممون به این خاک پاک میهن علاقه داریم،سرنوشت لحظه لحظه ی این خاک برامون مهمه.
راستش من زیاد به این گربه فکر می کنم،به این که چطوری میشه زندگی خوبی داشت داخل این گربه.تقریباٌ همه ی راه های ممکن رو امتحان-یا حداقل مطالعه-کردم.
درد این مملکت فقر درک متقابل هست،فقر احترام به عقیده هست،تو یه کلام فقر فرهنگ هست.مایی که به تمدن 2500ساله می نازیم،کوروش و داریوش رو مظهر تمدن پارس می دونیم،به عرفان مولانا و خیام و منصور تکیه می کنیم و حافظ و سعدی رو رندان تمام عالم می دونیم،اندک بهره ای از این همه فرهنگ نبردیم.کمی توجه کنید به رفتار ایرانی وارگونه ای که انجام می دیم.
حرفام رو کوتاه می کنم.قصد من از نوشتن این نوشته گفتن همون تیکه ی اول نوشته هست که(( آشنایان غریبه!! کار سیاسی کردن تو ایران و برای ایران بیهوده هست،تا وقتی که فرهنگ نداشته باشیم،تا وقتی که از رو دست غربی ها و شرقی ها کپی می کنیم،وضع مون بهتر نمی شه.آشنایان غریبه!! علاج درد این وطن سکولاریسم و لیبرالیسم و مائوئیسم نیست،با تحریم و تحصن و گشنگی کاری از پیش نمی ره-که اگه می خواست بره مجلس ششمی ها باید پیروز می شدن-آشنای غریبه!!ساختن تفکر صبور اعتدال گرای قاعده مند بهترین و مطمئن ترین راه حل برون رفت از دوران گذر از سنت به -لجن زار-مدرنیته هست.بیایم خودمون باشیم و به امثال افشاری ،عطری ، گنجی ،سازگارا ،نبوی و ابراهیمی- که فرار رو بر قرار ترجیح دادن - دل نبندیم،تفکر ما ایران زمینی ها با خوندن نوشته هایی کسانی چون مولانا و ملاصدرا و شیخ بهایی و فلاسفه ی دیگر ایرانی ساخته می شه.پشتوانه ی تاریخ و ادب این خاک و دیار ما رو محتاج تئوری هیچ اجنبی نخواهد کرد.))
باور کنیم که می تونیم و شروع کنیم به ساختن
هيچ مي داني که او کيست؟ / در کدامين مأمن و گوشه ي اين شهر بزرگ / رو به پايان کدامين کوچه / دست در دست کيست؟
من ازين مي ترسم / که تمام لحظات پر ز يادش / در جوار زندگي امروزي / به تل خاکستر،به توهم،به سراب / و به هر آنچه توهم نام است مبدل گردد
اي فلاني / تو که او را ديده اي / تو که هر لحظه کنارش بودي / و تبسم،فهم اش را زيسته اي / تو بگو من چه کنم؟ / تو بگو اي شبگرد / تو بگو اي مانده درين شهر،تنها
با خودم زمزمه کردم / که چرا داشته ام کم بوده؟ / که چرا حرفي ،کلامي و که شايد لبخندي / بر زبانم متحرک نشده؟ / من تمام روزها / در کنار هر کس و ناکس ِ اين شهر کثيف / به نجابت،به شعور / و هر آنچه داشتي / قدمي برداشتم و تو را باور کردم /
زندگي را ول کن / از همه نا کس ِ اين شهر وقيح روي گردان لختي / و بگو با تاکيد(( آيا لحظه اي - هر چند کم - لرزشم را ديده اي؟ / در کدامين لحظه ي اين قرن ِ اتم به وجودم،به وجودت شک کردي؟))
سخن فکرم را / و همه لمس خدايان محبت را / لحظه اي باور کن / من که دارم هيچ را / به همين بيشترين راضي ام / اي که هر لحظه به يادت بودم / تا خداحافظ قدمي نمانده / فرصت سلام را نگير.
نگذار فردايي دور / در لحظه اي نادر و کم / حسرت يک لبخند،تمام دلت - و دلم - را بسوزاند
لختي اندک بخند و پروازم ده از همه ددمنشي،حرص و عذاب / لحظه اي کوتاه ،لختي کم / من به هيچ،به همين بيشترين راضي ام.
سخنم مثل هميشه دگم است / واژه اندر کلامم گنگ است / پس سخن کوتاه کنم / و کلامي گويم / زندگي کن شاد باش
به خدايگان يگانگي و دوستي سپردمت
دنيا چه بي رحم بود اگه خدايي نداشت / براستي چه مي شد اگه خداوندگار ما لحظه اي دنيا را به حال خويش وا مي گذاشت ؟ /اين بار تصور نکن اين چيزي رو که گفتم اگه حتي تصور کردنش آسون تر از تصور برف وسط قطب شمال باشه / لحظه اي هم به اين فکر نکن که اين همه وحشي گري و عصيان با وجود نگاه بالاسري به اسم خداوندگار کهکشانها اتفاق مي افته / هيچ گاه به اين فکر نکن که اگه هابيل و قابيل سرنوشتي جداي از آن چه داشتن ؛ برايشان رقم مي خورد امروز ما چه بوديم و چه مي کرديم ؟ /هرگز حتي درنگي اندک فکر نکن که دستان تمامي قرون تاريخ بشر بوي خون مي دهند نه گرماي محبت و کمک / ابدا به مفهوم قانون تنازع بقا فکر نکن چون اون وقت تو هم مثل خيلي هاي ديگه بوي تعفن آدميزاد بودن مي گيري / بيا به جاي اينا به اين فکر کنيم براي سير شدن يک روز از 365 روز سال در اين دنيا؛بايد 366 بار به روي انسانيت تف کنيم تا شايد اندک آذوقه اي براي سير شدن قبل از خواب شبانه به دست بياوريم.
دنياي ما جاي خوبي بود اگه خدايي داشت که کمي عادل تر بود / جاي بي نظيري بود اگه خداوندگارش قدحي از خون نداشت / زيبا مي بود اگه پرودگاري داشت که بين سياه رواندا و دارفور با سپيد ميلان و بورلي هيلز و منهتن فرق نمي ذاشت
حالا بازم مي پرسم براستي چه مي شد اگه خداوندگار ما لحظه اي دنيا را به حال خويش وا مي گذاشت ؟
((کنار تو را ترک گفته ام / و زير اين آسمان نگون سار که از جنبش هر پرنده تهي ست و هلالي کدر چونان مرده ي ماهي ي ِ سيم گونه فلسي بر سطح بي موج اش مي گذرد به باز جست تو بر خاسته ام / تا در پايتخت عطش / در جلوه ئي ديگر / بازت يابم
اي آب روشن!! / تو را با معيار ِ عطش مي سنجم)) احمد شاملو
آري!! ترک کردم اش،چون مي خواستم به خودم،به او و به تمام ذهنيت هاي پريشاني که در نهان داشتم بقبولانم که مي شود تنها با ذهنيت خاطرات اندک اش به آن چيزي برسم که با بودنش مي رسيدم.اکنون به بخش بزرگي از آن هدف رسيده ام،چون ياد او محرک من بود براي نيل به هدف.
آري!! از او گذشتم،ولي هرگز نگذاشتم اندک زماني از يادم برود وجود خوبش که ترجمان تمامي خوبي ها در نگاه من بود.
مي خواهم همچون شواليه اي که در آستان شاهنشاه ايستاده،همچون مؤبدي در پيشگاه مغ بزرگ ، سر در برابرش پائين آورم و وجودش را گرامي دارم که شايسته ي اين چنين ارادتي ست او.
نوشته هاي زير دل نوشته هاي من بوده براي او،كه تو روزاي مختلفي نوشتم و حالا اينجا ثبتش مي كنم
كاش مي دانستي اينك درين لحظات به چه مي انديشم!!كاش مي دانستي اين روزها چگونه زندگي مي كنم!!
دوستت دارم!! چرايش را از خودت بپرس كه انقدر خوب بودي كه از يادم نمي ري.بالاخره يك روز مي فهميم كه وهم است يا واقعيت اين روزگار من!!
زيبا بودي،زيبا هستي،زيبا خواهي ماند!!! ولي آيا من هم بودم،هستم،خواهم بود؟!!آيا من هم اين گونه در نگاهت بودم؟!!خدا داند و بس(و تو)
هستي؟!! هنوز هم آنگونه كه بودي هستي؟!!روزگارت به خوشي اي كسي كه خوب بودي.آيا هنوز هم دوست دار دوستي ها هستي؟!!
يك چيزي بود در مايههاي قهرماني ايتاليا. دو سال پيش استاد اسكورسيزي بايد جايزه ميگرفت و افتاد امسال. قيافه قاطي و در عين حال پدرانهاش جلوي چشمام بود و آرزو داشتم جايزه بگيرد، كه خودش بر عكس خيلي از همكاراناش معمولا از علاقهاش براي كسب اين جايزه گفته بود.
البته رفتگان ( يا خدابيامرز ) نسبت به هوانورد فيلم بهتري است، اما اسكار گرفتن هزار و يك دليل دارد و شخصا فكر ميكردم با هوانورد دلايل بيشتري براي اسكار گرفتن هست. به هر حال امسال يك اسكار عادلانه را ديديم و آن معدود مواردي هم كه از شنيدن نتايج تعجب كرديم ( از جمله اعطاي جايزه بهترين فيلم به رفتگان ) از شدت عدل داورها بود! ديروز بعد مدتها يك نقد مفصل نوشتم سر رفتگان براي شماره عيد مجله فيلم، از ته قلبام، پس وقتي صحنههاي فيلم را در مراسم امسال پخش كردند، بريده بودم. ياد لحظه لحظه فيلمي ميافتادم كه امسالمان را ساخت.
اينها به كنار، آمدن استاد كوپولا و همچنين اسپيلبرگ و لوكاس براي اعطاي جايزه بهترين كارگرداني، هر چند نتيجه را لو داد كه رفيق دهه 1970ايشان قرار است جايزه را بگيرد، اما ميارزيد به احترامي كه همه مراسم و همه سالن، براي استاد قائل شدند. اصلا هم به اين نكته فكر نكردم كه رفتگان، وحشتناكترين و نااميدانهترين فيلم امسال بود. و اين كه ايمان به سينما، انگار تنها چيزي بود كه براي سازندگاناش باقي مانده بود.
مراسم را كه با نيما ديديم و سر صحنه اسكار گرفتن اسكورسيزي پريديم هوا و همديگر را بغل كرديم ( درست خلاف اين احساس را دو سال پيش و سر هوانورد داشتيم )، داشتم برميگشتم خانه و سر ظفر بود، صدر بود، كجا بود يادم نيست، كه احساس كردم حالم خيلي خوب است. برعكس شب قهرماني ايتاليا، احساس پوچي نميكردم كه: حالا بازي تمام شده و ديگر قهرماني چه فايده. حالم خوش بود و داشتم به فيلم فكر ميكردم و اين كه سينما چطور آدم را زنده نگه ميدارد و ياد صحنه در آغوش گرفتن كوپولا و اسكورسيزي كه افتادم براي خودم جيغ كشيدم. احساس كردم ما همه چه قدر باهميم، خوشيم...
این مطلب رو از جایی کش رفتم چون دقیقا حس من هست لذت ببرید -----> اینجا
امروز روز عاشقاست.روز محبت كردن و شاد بودن،نمي دونم چرا من ولي بي حسم(نه!!مي دونم چون او رو ندارم)نمي دونم چرا باز ياد استاد مسلم مردم شناسي ايران افتادم كه مي گه
ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه هاي ظلمات . در لايه هائي از اجتماع كه هنوز انسان ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده اند جمله ی " دوستت مي دارم " در اكثر موارد رشوه ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي شود و يكي از دلايلي كه عشق را به " تصاحب " تبديل مي كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است . گفته اند "انسان حيواني اجتماعي است ". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است .
احمد شاملو
راست ميگه نه؟!! كمي بيشتر فكر كنيم كه واقعا دوست داريم يا داريم فرار مي كنيم؟!!
اين مطلبو قبلا نوشتم يه بار اينجا رو ببينيد

به دنیا بگویید بایستد شاید زمانی درنگ کافی باشد برای یادآوری پلشتی ها
به دنیا بگویید بایستد بیم آن می رود لحظه دیگر از انفجار مهیب نابود گردد
به دنیا بگویید بایستد اگر نمی خواهد مرگ آنچه را دوست دارد ببیند
به دنیا بگویید بایستد شاید ما از این ایستایی کمی آرامش بریم
به دنیا بگویید بایستد روبه رو سیاه چاله مهیب پوچی ست
به دنیا بگویید بایستد به این آرزو که خداوندگار برای جنبش دوباره آن پا در این خاک گذارد
به دنیا بگویید بایستد بیش از این حرکت به کجا، آینده کثیفی منتظرش است
به دنیا بگویید بایستد وقتی اندیشه برای مرور گذشته لازم است
به دنیا بگویید بایستد اندک فرصتی می خواهیم برای ترمیم آنچه فنا کرده ابم
به دنیا بگویید بایستد به حرف چه کسی می ایستد؟هیچ کس!
به دنیا بگویید بایستد ولی اگر گوش نداد من و تو و ما با آن همراه شویم شاید بتوانیم به آنچه
می خواهیم برسیم

التماس خاموش محبت / تمنای غربت توبه
کلامی گمشده دوست / صمیمیتی گمگشته علاقه
ترسی ماندگار تنهایی / غربتی آشکار سادگی
به کدامین گناه به درگاه خدا زانو زده ای ای مومن/ به کدامین وهم گناهکار شده ای ای عابد جای تو در گوشه عبادتکده نیست/برون آ/ درنگ بی معناست
باید بگویم تا آرام شوم /باید بگویم که خداوندگار من /رب النوع کهکشان/ ابر قدرت دو دنیا/تورا آفرید تا مرا برهاند از گمگشتگی/آری تورا خدا آفرید تا مراو خودرا برهانی از این وصلت دردمنشانه آفریده ها/از این ترس دچار نا اهل شدن / شاید مرا وتورا رودررو نگرداند/شاید هرگز دیداری اتفاق نیافتد/ شاید من وتو تنها الکترونی بودیم در بین میلیاردها الکترون دنیا/شاید خاطره ای باشیم در پس زمینه ی ذهن خسته همدیگر/ ولی مطمئنم مسافرانی هستیم از جنس نور/هم مسیر شده ایم/قدم در راه برگشت گذاشته ایم/ واینک بازوانی هستیم برای هم دست ودل بودن
اینک در آستانه تردیدو تشویش تورا ای دوست به دوستی فرا می خوانم /تا بیایی ومارا برهانی زهرچه تشویش است/
تا خداوندگارمان چه بخواهد/ که هر چه اوبخواهدخواهد شد

این روزا منتظر یک معجزه ام معجزه ای از نوع خدایی این شعرو تقدیم میکنم به دوستم که معجزه ای ست برایم در این وانفسا
Baby, I've been waiting,
I've been waiting night and day.
I didn't see the time,
I waited half my life away.
There were lots of invitations
and I know you sent me some,
but I was waiting
for the miracle, for the miracle to come.
I know you really loved me.
but, you see, my hands were tied.
I know it must have hurt you,
it must have hurt your pride
to have to stand beneath my window
with your bugle and your drum,
and me I'm up there waiting
for the miracle, for the miracle to come.
Ah I don't believe you'd like it,
You wouldn't like it here.
There ain't no entertainment
and the judgements are severe.
The Maestro says it's Mozart
but it sounds like bubble gum
when you're waiting
for the miracle, for the miracle to come.
Waiting for the miracle
There's nothing left to do.
I haven't been this happy
since the end of World War II.
Nothing left to do
when you know that you've been taken.
Nothing left to do
when you're begging for a crumb
Nothing left to do
when you've got to go on waiting
waiting for the miracle to come.
I dreamed about you, baby.
It was just the other night.
Most of you was naked
Ah but some of you was light.
The sands of time were falling
from your fingers and your thumb,
and you were waiting
for the miracle, for the miracle to come.
Ah baby, let's get married,
we've been alone too long.
Let's be alone together.
Let's see if we're that strong.
Yeah let's do something crazy,
something absolutely wrong
while we're waiting
for the miracle, for the miracle to come.
Nothing left to do ...
When you've fallen on the highway
and you're lying in the rain,
and they ask you how you're doing
of course you'll say you can't complain --
If you're squeezed for information,
that's when you've got to play it dumb:
You just say you're out there waiting
for the miracle, for the miracle to come.
