
عادت کرده ايم به رفتاراي دور و بري هامون عادت کرده ايم به تمام کساني که مي بينيم به تمام واژه گاني که مي شنويم به حس هايي که هر روز به سراغمون مي آن . از سر عادت ديگه توجهي بهشون نداريم ديگه برامون عادي شدن ديگه اهميت چنداني براشون قائل نيستيم ديگه به رفتگر محله راننده ي اتوبوس ساعت 8 به صداي زوزه ي گاه و بي باد به صداي جير و جير در اتاق به داد و بيداداي هميشگي همسايه توجهي نداريم چرا؟!! چون به همشون عادت کرده ايم
همه ي اينا به اضافه ي خيلي چيزاي ديگه - که از سر عادي بودن حتي به ياد من نيومده - بخشي از زنده گي ما شده اند . انقدر تو زنده گي مون رخنه کردن که اگه يه روزي نباشن بدون اين که بفهميم چرا دچار نارحتي و کم بود مي شيم.
ديگه عادت کرده ايم به اينکه از خاطرات قديمي مامان بزرگا و بابا بزرگا بشنويم و حسرت اون زنده گي هاي پاک و رويائي پيشين رو بخوريم عادت کرده ايم به تمام نق زدناي هر جايي بابا و مامان که هنوز تو گيجي و سر در گمي آوار زنده گي مدرن مونده اند آره !!! عادت کرده ايم به تمام روز مره گي هاي اين دنياي حبابي.
ازين به بعد هم بايد عادت کنيم يواش يواش به حرف زدن با همه جز اوني که بايد به در ميان گذاردن همه ي دل واپسي ها با تمام دنيا - دنيايي شامل همه منهاي اوني که بايد گوش کنه - بايد آروم آروم عادت کنيم که هر آدمي چندتا شخصيت داره و هر لحظه امکان برخورد با يه شخصيتي رو داري که فرق مي کنه با اوني که تا الان روبروت بود يواش يواش بايد به سکوت عادت کنيم چون هيچ جوابي براي اون چيزي که ميگيم و مي پرسيم نمي شنويم.
بايد و بايد و بايد عادت کنيم ولي کاشکي - و شايد بايد - کنار اين همه عادت کردن اجباري و زورکي عادت کنيم گاهي - نه به همه که لايقش نيستن - به اونايي که ما رو دوست دارن و اونايي که ما دوسشون داريم سلام بي منتي کنيم و لبخند بي آلايشي بزنيم و لختي بي خيال ملاحظه گري - و هر چي که زنجيري ست روي دل و روح مون - بشيم و شاد باشيم . عادت کنيم که زنده گي کنيم نه اون جوري که بايد زنده گي کرد بلکه اون جوري که مي شه شاد زنده گي کنيم.
